پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396 6:23 PM
هرشب تنها که می شوم قبل از خواب،"منِ" خوشحالِ روزی که گذشت را از تنم در می آورم، لباسهای راحتیم را می پوشم، می ایستم رو به آینه و زل می زنم به حجم نصفه و نیمه ی روبرویم که سالهاست توی همین یک وجب جا زندگی می کند، نفس می کشد، راه می رود، می خوابد، بیدار می شود و نمی خندد
که با یک جفت "غم" خیره می ماند به در و دیوار... که یاد گرفته جای هوا بغض ببلعد فقط و هی گوشه سمت چپ پیراهنش تیر بکشد...می ایستم و زل می زنم به خودم و فکر می کنم به تو که از هر انگشتت هزار و یکجور "نیامدن" می ریزد...
#نسترن_علیخانی
سهراب سپهری