0

برشی_از_یک_کتاب

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396  6:21 PM

«چي شد يهو؟»

ما گير كرديم، ديدي وقت سفر به هم ميگن زود راه بيفتيم كه نخوريم به شب؟ ميدوني ما خورديم به شب، آدم ها نبايد تو زندگيشون بخورن به شب، يا اگه خوردن يكي باشه كنارشون بشينه نذاره خوابشون ببره وگرنه تصادف مي كنن مي فهمي؟ توي تاريكي مي مونن تا ابد!

 

ما خورديم به شب تو روي تختت بودي، من وسط پذيرايي، تو سيگار مي كشيدي، من منتظر بودم قرص هاي خواب آور تاثيرشون رو بذارن، تو توي تاريكي خوابت برد، من روي مبل وقتي همه ي برق ها خاموش بود، تو نزدي به من كه منو بيدار كني، من تو رو تكون ندادم كه خوابت نبره، توي تاريكي خوابمون برد و تصادف كرديم! نه كه بميريم نه! نه كه ديگه بيدار نشيم، نمرديم، بيدار شديم، تمام تنمون درد مي كرد..

 

حالا دوتامون سمت چپ بدنمون يه حفره است كه هرروز بزرگ تر ميشه، ما خورديم به تاريكي، گير كرديم توش، انگار كه يه خواب بد رو هرروز ببيني، بپري از خواب اما اين از خواب پريدنم يه خواب باشه ، و هي تكرار شه..

از جلوي آيينه بلند ميشم، يك دفعه وسط حرف هاي عادي يكي از دوست هام از تو مي پرسه كه: چي شد يهو ؟

من چه جوري به همه حالي كنم ما خورديم به تاريكي و خوابمون برد ، تصادف كرديم ..

 

#مرآ_جان

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها