0

برشی_از_یک_کتاب

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:برشی_از_یک_کتاب
سه شنبه 27 تیر 1396  2:16 PM

عزيزِ جانم سلام

نميدانم بخاطر مى آورى مرا يا نه!

آن روزها دبيرستانى بوديم كه براى هم دلبرى ميكرديم

عشقمان امروزى نبود

ما احساسمان را روى كاغذ براى هم مينوشتيم

قرارهايمان ايستگاهِ اتوبوسِ منتهى به مدرسه ات بود!

يادش بخير جانم

از وقتى سوارِ اتوبوس ميشديم،

هفت ايستگاه فرصت داشتم تا 

صورتِ معصومت را

موهاى پريشانِ از مقعنه بيرون ريخته ات را،

زل بزنم و گوشهايم شنواى وقايعِ روزَت باشد...

سالِ كنكور را يادت مى آيد؟!

دلهره داشتم كه مبادا دانشگاه رفتنت،

بشود كابوسِ شبهايم...

كه مبادا اطرافت پر شود از آدمهايى

كه دوست داشتن را از من بهتر بلد باشند!

همان هم شد

از فرداى كنكور ديگر نداشتمت...

اتوبوس،صداى خنده هاى من و تو را ديگر كم داشت

من ميماندم هفت ايستگاهى كه لحظه شمارى ميكردم تمام شود

نميدانم الان كجايى،

اما ميدانم خانم "مهندسى" شدى براى خودت...

"مهندس" جانم؛

وقت كردى سرى به ايستگاهِ قرارهاىِ عاشقانه مان بزن!

روزَت مبارك

 

#علي_قاضي_نظام

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها