0

داستان عمع شهربانو

 
amuzesh2005
amuzesh2005
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : مهر 1387 
تعداد پست ها : 6524
محل سکونت : آذربایجانشرقی

پاسخ به:داستان عمه شهربانو
سه شنبه 21 دی 1389  1:15 PM

قسمت (6) و نهایی

از دبيرستان برمى‏گشتم و خيلى خوشحال بودم. آخر خودم را براى كنكور آماده مى‏كردم. به خانه كه رسيدم ديدم عمه شهربانو چادرش را روى سرش انداخته چادرى با زمينه مشكى و خالها و ستاره‏هاى سفيد ريز و قشنگ چارقدش را هم سر كرده و يك بقچه چهارخانه هم كنارش گذاشته است. انگار منتظر كسى بود.
چند سالى بود كه چشمهايش نمى‏ديد. به حسابِ سالِ آقا جانم، با آن وقتها عمه شهربانو صد و پنج سالش بود و شايد هم بيشتر، دكترها مى‏گفتند جمجمه‏اش دارد خشك مى‏شود. براى همين گاهى حواسش پرت مى‏شد و حرفهايى مى‏زد كه درست نبود؛ مثلاً بعضى از آدمها را به شكل حيوانها مى‏ديد و گاهى از اول شب تا صبح دور خودش مى‏چرخيد كه اين همه آدم توى اين اتاق چه مى‏كنند. هيچ كس توى اتاقش نبود ولى نمى‏دانم چرا فكر مى‏كرد كه اتاق خيلى شلوغ است.
گاهى بعدازظهرها كه كنار اتاقش نشسته بود مرا صدا مى‏زد و مى‏گفت:
- الهى خير ببينى عمه! الهى پيرشى! استخوانهاى زانوم خشك شده، دست منو بگير و يه ذره راه ببر. دستش را مى‏گرفتم و دور خانه راه مى‏بردم و اگر ميوه‏اى داشتيم، تا لب حوض مى‏نشست مى‏رفتم برايش مى‏آوردم و پوست مى‏كندم و توى دهنش مى‏گذاشتم، از ته دلش به من دعا مى‏كرد و مى‏گفت:
- الهى عاقبت به خير بشى عمه!
عُمر زياد آدم رو خسته مى‏كنه ولى خوب خواست خداس. هرچى اراده كنه همون مى‏شه.
آن روز وقتى ديدم كه دمِ درِ اتاق نشسته پرسيدم:
- كجا به سلامتى؟ خوب دارى خوش مى‏گذرونى عمه‏ها! نه امتحان بايد بدى، نه كنكور دارى، نه درس و مشق. راحتِ راحت دارى كيف مى‏كنى.
عمه خنديد و گفت:
- دوباره اومدى زبون باز؟ خدا نكنه يه روزى تو، اين راحتى و كِيف منو داشته باشى عمه. الهى هميشه بخونى، بنويسى و كار كنى و امتحان بدى.
نمى‏دانم چرا آن روز غم عجيبى توى صورت چروكيده‏اش نشسته بود. انگار مى‏خواست چيزى بگويد، ولى دلش اجازه نمى‏داد. بالاخره گفت:
- مى‏خوام ببينم كسى منو مى‏بره خونه آقا جون، دلم براش شور مى‏زنه، مى‏خوام ببينمش. گفتم:
- انگار خيلى كفش پشت دره. كسى اينجاست؟
- آره غريبه نيستند خودى هستند، براى همين كارهامو كردم تا با يكى‏شون برم.
رفتم به طرف اتاق. همه بزرگترهاى فاميل جمع بودند.
هيچ وقت همه اينها، جز عيد نوروز، با هم به خانه ما نمى‏آمدند. شايد اتفاقى افتاده بود. سلام كردم. همه مشغول حرف زدن بودند و فقط يكى دو نفر جواب سلام مرا دادند.
مادرم اصرار زيادى داشت كه مرا از اتاق بيرون بفرسته. گفت:
- برو توى آشپزخونه غذا بخور. خسته‏اى. بعد هم يه خورده بخواب تا خستگى‏ات در بره.
به چهره مادرم كه نگاه كردم ديدم قيافه‏اش مثل روزى است كه مى‏خواستند خواهرم را به خانه بخت ببرند يا وقتى كه دايى‏ام مى‏خواست برود نظام.
چهره ناراحت و درهم مادرم كنجكاوى مرا بيشتر كرده بود. يعنى چه خبر شده؟
يك گوشه نشستم. حرفهاى همه مشكوك بود. خاله‏ام به حمايت از مادرم مى‏گفت:
- آخه عمه كه فقط عمه اين يكى نيست! خوب آجى هم گناه داره! هر كداممان بايد يه هفته عمه رو ببريم و ترو خشكش كنيم. ديگرى گفت:
- ما زندگى داريم، بچه داريم. آخه چه طورى اين پير زن رو ببريم خونمون. بچه‏هامون مى‏خوان بازى بكنن و غذا بخورن. خوب عمه‏ام كه خيلى پيره يه وقت كثيف مى‏كنه اتاق رو و... .
عمه‏ام گفت:
- بهتره همين جا باشه خودمون بياييم اينجا كارهاشو بكنيم.
از قيل و قالها فهميدم كه موضوع گردهمايى آن روز، عمه شهربانوست. حرفها بيشتر و بيشتر مى‏شد و هر كس چيزى مى‏گفت:
- عمر زياد هم چه بَده! من كه از خدا خواستم تا جوونم بميرم به اينجاها نرسم.
- آره آجى! اين طورى آدم هم خودش سختى مى‏كشه هم باعث درد سر ديگران مى‏شه.
- مى‏گم كه خوبه ببريمش... .
- بابا اونهايى كه بچه دارند و كُلّى ثروت دارند بچه‏هاشون مى‏برندشون سراى سالمندان عمه كه نه بچه داره و نه ارث و ميراثى. اين چه سختيه شما به خودتون مى‏ديد.
- آره فوقش يه پولى بايد به حساب ريخت.
- راست مى‏گه. ما كه از دكتر سينا بالاتر نيستيم، راحت ننه‏اش رو ورداشت و برد اونجا.
- اونجا هم براى خودش خوبه كه از تنهايى درمى‏ياد و هم براى ما خوبه كه اسيرش نمى‏شيم.
- بله... .
هر كس جورى اظهار فضل مى‏كرد. درست مثل اين بود كه مى‏خواهند مرده‏اى را ببرند به قبرستان و فقط منتظر اجازه كس و كار ميّت شده‏اند. همه با هم حرف مى‏زدند و كارى نداشتند كه چه كسى گوش مى‏دهد. مادرم ساكت ساكت بود و مرتب بغضش را فرو مى‏داد. فقط يه بار گفت:
- من گفتم شما بياييد اينجا تا نگهدارى از عمه شهربانو رو با هم تقسيم كنيم. اين بيچاره كه خيلى‏ام به كسى كارى نداره. يكى وسط حرف مادر دويد:
- ببين عزيز من. پول حلّال مشكلاته. سرِ كيسه رو كه شل كنى همه دردها درمون مى‏شه. حرفى ندارم يه خورده پولش رو هم من بدم و اين عمه رو ببريم سراى سالمندان.
ديگر نمى‏توانستم تحمل كنم. من از گذشته عمه خبر داشتم. خيلى از اينهايى كه الآن با اين بى‏رحمى درباره عمه شهربانو حرف مى‏زدند، مايه اوّلى زندگيشان از فروختن طلاهاى عمه شهربانو بود. خودِ عمه با ميل خودش براى زنهاى اينها و دخترهاشون جهيزيه تهيه كرده بود. حالا منّت سرِ عمه مى‏گذاشتند كه پول به سراى سالمندان مى‏دهند! ديگر طاقتم تمام شد. با اين كه مى‏دانستم ممكن است با من دعوا كنند كه چرا توى حرف بزرگترها حرف زده‏ام، ولى زبان باز كردم. بغضم تركيد و در حالى كه گريه مى‏كردم گفتم:
- شما، شما كه مى‏خوايد عمه رو ببريد سراى سالمندان، اگه خودتون الآن پير بوديد و مى‏خواستند شما رو ببرند چه حالى داشتيد؟ خودتون رو جاى عمه بذاريد. كم به همه شما محبت كرد؟ بله همه چيز با پول حل مى‏شه به قول شما! ولى انسانيت و عاطفه و محبت رو هيچ وقت پول نمى‏تونه بياره. اصلاً وقتى اسم پول مى‏ياد آدمها كور مى‏شن، بى‏عاطفه مى‏شن، مى‏ميرن... .
ديگر تمامى حنجره‏ام را بغض گرفته بود، بلند بلند گريه مى‏كردم و نمى‏توانستم حرف بزنم.
همه ساكت بودند و به من نگاه مى‏كردند. آب دهنم را قورت دادم و گفتم:
- عمه شهربانو دست خيلى‏ها رو گرفته، به خيلى‏ها محبت كرده. هيچ وقت از هيچ كس چيزى نخواست جز يه ذره محبّت و توجه، يه جواب سلام، فقط يه جواب سلام. به خدا سراى سالمندان براى همون غربيهاى بى‏پدر و مادر خوبه، نه براى ما.
حالم را نمى‏فهميدم. به سرعت از جايم بلند شدم و بيرون دويدم. رفتم توى آشپزخانه، يك گوشه چمباتمه زدم و شروع كردم به گريه كردن. راستى كه چقدر عمه را دوست داشتم.
صداى عمه شهربانو توى حياط خانه پيچيد:
خدا براتون خوب بخواد! الهى خير ببيند! منو ببريد خونه عباس. الهى عاقبت به خير بشيد، منو ببريد خونه عباس!
صدايش كه بركت فضاى صميمى خانه قديمى ما بود مى‏لرزيد. بعد توى حياط، صداى پا و همهمه مهمانها پيچيد. مى‏خواستند عمه را ببرند خانه آقا جان. مى‏خواستم بروم توى حياط و با عمه خداحافظى كنم، اما پاهايم پيش نمى‏رفت و نمى‏توانستم از جايم تكان بخورم. توى حياط هر كسى چيزى مى‏گفت:
- خوب فعلاً كه به نتيجه نرسيديم. اگه تصميم گرفتيد خبر بديد خودم مى‏برمش.
- اين ورپريده هم قشنگ حرف مى‏زنه. امّا خوب، چند روزى كه عمه شهربانو رو نديد عادت مى‏كنه.
صداها كه خوابيد، مادرم يك راست آمد به آشپزخانه. چشمهايش قرمز قرمز شده بود. خيلى ناراحت بود. معلوم بود كه منتظر بهانه‏اى است براى اشك ريختن. آمد و نزديك من نشست، دستش را روى دستم گذاشت و گفت:
- فكر نكن كه من حاضرم به اين كار. منم به اندازه تو و حتى بيشتر از تو به عمه شهربانو عادت كردم. از وقتى چشم باز كردم و عقلم رسيد اونو ديدم و باهاش زندگى كردم. خدا مى‏دونه من نمى‏خوام بذارمش اون جاى لعنتى. فقط به اينها خبر دادم كه بيان و كمك كنن تا با اين بچه‏دارى، من كمتر اذيت بشم.
دستهاى مادرم را نوازش كردم:
- تو رو خدا نزار ببرنش توى اون جهنّم. هر كى اونجا رفته بعد از چند روز دق كرده و مرده!
- باشه. حالا بلند شو آبى به صورتت بزن و بيا ببينم چيكار كردى كارنامه‏ات رو بيار ببينم.
با اينكه دست و صورتم رو شسته بودم و با حرفهاى مادر هم آرام شده بودم ولى وقتى كارنامه‏ام را از كيف درآوردم به جاى اين كه بخندم و مثل هميشه و شلوغ‏تر از هميشه اين خبر خوش را بدهم با گريه و ناراحتى گذاشتم جلوى مادرم و گفتم:
- اين هم مدرك ولى چه فايده وقتى كه خوب زحمتها رو كشيدى وقتى خوب به همه خدمت كردى و گره‏هاى زندگى ديگران رو باز كردى همين كه موهات سفيد شد ديگه جايى توى اين جامعه ندارى نزديكترين كسانت همونها كه خودت رو براشون فدا مى‏كردى دستت رو مى‏گيرند و مى‏اندازندت توى يه زندون دور افتاده كه اسم قشنگى به نام سراى سالمندان داره!
مدرك، شغل، بچه، زندگى همه اينها آخرش به چى ختم مى‏شه!!!
- نه بابا! اين طورى‏هام كه تو مى‏گى نيست پاشو كه يه هديه قشنگ قشنگ پيش من دارى.
براى گرفتن مدرك ديپلم يه انگشتر خيلى قشنگى به عنوان هديه به من دادند نمى‏دونم چرا با اينكه آرزو داشتم يه روزى انگشتر طلا داشته باشم ولى خيلى خوشحال نشدم زندگى برايم رنگى نداشت فقط وقتى انگشتر رو گرفتم از جا پريدم و گفتم:
- يافتم، يافتم.
مادر گفت: چى شده؟ چيزى گم كرده بودى؟
- آره فهميدم كه مسئله عمه شهربانو رو چه طور حل كنيم.
- خوب چطور؟
- اين انگشتر رو مى‏فروشيم و يه خدمتكار براش مى‏ياريم تا كارهاى عمه رو انجام بده اونوقت شما هم به اين بچه‏ها مى‏رسيد و زندگى خوتون رو مى‏چرخونيد عمه هم پهلوى خودمونه.
- شما نمى‏خواد انگشتر رو براى اين كار بديد اگر كسى گير مى‏آوردم خودم پولش مى‏دادم ولى امروزه كسى زير بار اين كارها نمى‏ره. يه چيز ديگه عمه شهربانو رو به خودمون بسپار درستش مى‏كنيم. تو فقط به فكر كنكورت باش دخترم!
- باشه. دست شما درد نكنه انگشترش خيلى قشنگه مادر!
روزى كه امتحان كنكورم را دادم گويى بارى از روى دوشم برداشته شد. مادرم انگار دل و دماغ نداشت، فقط پرسيد:
- امتحانت خوب شد؟
- لبخندى زدم و گفتم:
- اى... بدك نشد!
هنگام برگشت از جلسه كنكور نگاهم به چهره پدرم افتاد. معلوم بود از هول اينكه نكند امتحان زود تمام بشود و من بيرون بيايم و او را نبينم اصلاً نخوابيده بود. دلم برايش مى‏سوخت كه اينقدر براى ما زحمت مى‏كشد.
چندتايى چروك توى پيشانى‏اش پيدا شده بود و يك خورده موهايش هم سفيد شده بود. همين طور كه نگاهش مى‏كردم با خودم مى‏گفتم: تا آخر عمرم بهش خدمت مى‏كنم. جاى بابا روى چشماى منه يه روزى زحمتهاشو تلافى مى‏كنم. نمى‏گذاريم گذارش به سراى سالمندان بخوره چه برسه به اينكه... .
روز سختى بود هم از نظر روحى خسته بودم و هم بدنم ديگر طاقت نگه داشتن مرا نداشت. چادرم را برداشتم، كيفم را روى طاقچه گذاشتم و وسط اتاق دراز كشيدم. چقدر خسته بودم! وقتى وارد خونه شدم هيچ كس توى خونه نبود بابام هم رفته بود براى خريد خانه. بعد از اين كه آبى به صورتم زدم و چايى هم كه آماده بود خوردم به طرف اتاق عمه شهربانو رفتم. درِ اتاق قفل بود عمه اگر چند روزه جايى مى‏رفت درِ اتاق رو قفل مى‏كرد ولى ديشب نگفتند كه مى‏خواهد جايى برود. شايد دوباره هوس خانه آقاجون را كرده. هر جا رفته باشد، بالاخره برمى‏گردد. بيشتر از يكى دو روز جايى نمى‏ماند.
انگار شش ماه بود كه نخوابيده بودم نمى‏دانم خوابيدنم چقدر طول كشيد، ولى وقتى بيدار شدم سنگينى يك پتو را روى خودم احساس كردم. مثل هميشه مادرم پتويى روى من انداخته بود. اولين صدايى كه شنيدم ناله مادرم بود:
- خدا الهى قسمت گرگ بيابون نكنه! آدم وقتى وارد اين جور جاها مى‏شه از زندگى سير مى‏شه. نمى‏دونى وقتى اونجا رسيديم و عمه شهربانو سر و صداى مردم و هياهو رو شنيد چه حالى شد. شروع به داد و بيداد كرد و گفت: اينجا كه خونه عباس نيس، اينجا مريضخونه‏اس، نمى‏خوام توى مريضخونه بخوابم.
راستش خيلى دلم براش سوخت. به بقيه گفتم برگرديم من نمى‏ذارم عمه اينجا بمونه. خودم كاراش رو مى‏كنم. گفتن: زشته، ما همه كارها رو كرديم، ريش گرو گذاشتيم. آخه مگه ما بيكاريم. چند تا پرستار اومدن و به زور عمه رو بردن روى تخت گذاشتن. آروم نمى‏گرفت. يه آمپول بهش زدند كه خواب آور بود. آروم آروم خوابش برد.
خدا مى‏دونه توى اين دلِ من چه خبره. پشيمونم. هى بهشون گفتم برگردونيدش توى خونه. طورى نيست. من كه اين همه سال ازش نگهدارى كردم اين آخر عمرش هم دور و برش مى‏تابم. گفتن: حالا مطمئنى كه آخراى عمرش شده.
از زير پتو نگاه كردم. پدرم يك قند از توى قندان برداشت و به دهان گذاشت. اشك از گوشه چشمهايم سرازير شد.
خانه ما هيچ وقت آن قدر ساكت نبود. مادرم حرف نمى‏زد. پدرم هم به تلويزيون خيره شده بود. حتى دو تا خواهرهاى كوچكم كه از دنيا چيزى نمى‏فهميدند آن شب نه گريه مى‏كردند و نه بازى.
حتى يك لحظه هم نمى‏توانستم از فكر عمه شهربانو بيرون بيايم. صورتش مدام جلوى چشمم بود. آن‏قدر گريه كرده بودم كه بالش زير سرم خيس شده بود و بوى پنبه خيس شده اذيتم مى‏كرد. صداى عمه توى گوشم مى‏پيچيد:
- عمه جون اين پيرها مايه بركت خونن. قديمى‏ها به پيرها خيلى عزّت مى‏زاشتن، براى همين هميشه خوش بودن. عمه، اين موهاى سفيد و اين كمر خم شده يه چراغ به دست آدمها مى‏ده كه باهاش همه چيز رو مى‏بينن. خدا مى‏تونست كارى بكنه كه آدم هميشه جوون باشه. نمى‏تونست؟ چرا! امّا اين كار رو نكرد كه شما جوونها به ما پيرها نيگاه كنين و مست مال و جمال و قدرت نشين. عمه، ... .
پنج شنبه همان هفته، يعنى درست شش روز بعد، از سراى سالمندان به خانه دايى‏ام تلفن كرده بودند و گفته بودند كه عمه شهربانو تمام كرده است.
اين در حالى بود كه ما مى‏خواستيم جمعه كه پدر خانه است، شيرينى و گل بخريم و به ديدن او برويم.
 
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها