قسمت (6) و نهایی
از دبيرستان برمىگشتم و خيلى خوشحال بودم. آخر خودم را براى كنكور آماده مىكردم. به خانه كه رسيدم ديدم عمه شهربانو چادرش را روى سرش انداخته چادرى با زمينه مشكى و خالها و ستارههاى سفيد ريز و قشنگ چارقدش را هم سر كرده و يك بقچه چهارخانه هم كنارش گذاشته است. انگار منتظر كسى بود.
چند سالى بود كه چشمهايش نمىديد. به حسابِ سالِ آقا جانم، با آن وقتها عمه شهربانو صد و پنج سالش بود و شايد هم بيشتر، دكترها مىگفتند جمجمهاش دارد خشك مىشود. براى همين گاهى حواسش پرت مىشد و حرفهايى مىزد كه درست نبود؛ مثلاً بعضى از آدمها را به شكل حيوانها مىديد و گاهى از اول شب تا صبح دور خودش مىچرخيد كه اين همه آدم توى اين اتاق چه مىكنند. هيچ كس توى اتاقش نبود ولى نمىدانم چرا فكر مىكرد كه اتاق خيلى شلوغ است.
گاهى بعدازظهرها كه كنار اتاقش نشسته بود مرا صدا مىزد و مىگفت:
- الهى خير ببينى عمه! الهى پيرشى! استخوانهاى زانوم خشك شده، دست منو بگير و يه ذره راه ببر. دستش را مىگرفتم و دور خانه راه مىبردم و اگر ميوهاى داشتيم، تا لب حوض مىنشست مىرفتم برايش مىآوردم و پوست مىكندم و توى دهنش مىگذاشتم، از ته دلش به من دعا مىكرد و مىگفت:
- الهى عاقبت به خير بشى عمه!
عُمر زياد آدم رو خسته مىكنه ولى خوب خواست خداس. هرچى اراده كنه همون مىشه.
آن روز وقتى ديدم كه دمِ درِ اتاق نشسته پرسيدم:
- كجا به سلامتى؟ خوب دارى خوش مىگذرونى عمهها! نه امتحان بايد بدى، نه كنكور دارى، نه درس و مشق. راحتِ راحت دارى كيف مىكنى.
عمه خنديد و گفت:
- دوباره اومدى زبون باز؟ خدا نكنه يه روزى تو، اين راحتى و كِيف منو داشته باشى عمه. الهى هميشه بخونى، بنويسى و كار كنى و امتحان بدى.
نمىدانم چرا آن روز غم عجيبى توى صورت چروكيدهاش نشسته بود. انگار مىخواست چيزى بگويد، ولى دلش اجازه نمىداد. بالاخره گفت:
- مىخوام ببينم كسى منو مىبره خونه آقا جون، دلم براش شور مىزنه، مىخوام ببينمش. گفتم:
- انگار خيلى كفش پشت دره. كسى اينجاست؟
- آره غريبه نيستند خودى هستند، براى همين كارهامو كردم تا با يكىشون برم.
رفتم به طرف اتاق. همه بزرگترهاى فاميل جمع بودند.
هيچ وقت همه اينها، جز عيد نوروز، با هم به خانه ما نمىآمدند. شايد اتفاقى افتاده بود. سلام كردم. همه مشغول حرف زدن بودند و فقط يكى دو نفر جواب سلام مرا دادند.
مادرم اصرار زيادى داشت كه مرا از اتاق بيرون بفرسته. گفت:
- برو توى آشپزخونه غذا بخور. خستهاى. بعد هم يه خورده بخواب تا خستگىات در بره.
به چهره مادرم كه نگاه كردم ديدم قيافهاش مثل روزى است كه مىخواستند خواهرم را به خانه بخت ببرند يا وقتى كه دايىام مىخواست برود نظام.
چهره ناراحت و درهم مادرم كنجكاوى مرا بيشتر كرده بود. يعنى چه خبر شده؟
يك گوشه نشستم. حرفهاى همه مشكوك بود. خالهام به حمايت از مادرم مىگفت:
- آخه عمه كه فقط عمه اين يكى نيست! خوب آجى هم گناه داره! هر كداممان بايد يه هفته عمه رو ببريم و ترو خشكش كنيم. ديگرى گفت:
- ما زندگى داريم، بچه داريم. آخه چه طورى اين پير زن رو ببريم خونمون. بچههامون مىخوان بازى بكنن و غذا بخورن. خوب عمهام كه خيلى پيره يه وقت كثيف مىكنه اتاق رو و... .
عمهام گفت:
- بهتره همين جا باشه خودمون بياييم اينجا كارهاشو بكنيم.
از قيل و قالها فهميدم كه موضوع گردهمايى آن روز، عمه شهربانوست. حرفها بيشتر و بيشتر مىشد و هر كس چيزى مىگفت:
- عمر زياد هم چه بَده! من كه از خدا خواستم تا جوونم بميرم به اينجاها نرسم.
- آره آجى! اين طورى آدم هم خودش سختى مىكشه هم باعث درد سر ديگران مىشه.
- مىگم كه خوبه ببريمش... .
- بابا اونهايى كه بچه دارند و كُلّى ثروت دارند بچههاشون مىبرندشون سراى سالمندان عمه كه نه بچه داره و نه ارث و ميراثى. اين چه سختيه شما به خودتون مىديد.
- آره فوقش يه پولى بايد به حساب ريخت.
- راست مىگه. ما كه از دكتر سينا بالاتر نيستيم، راحت ننهاش رو ورداشت و برد اونجا.
- اونجا هم براى خودش خوبه كه از تنهايى درمىياد و هم براى ما خوبه كه اسيرش نمىشيم.
- بله... .
هر كس جورى اظهار فضل مىكرد. درست مثل اين بود كه مىخواهند مردهاى را ببرند به قبرستان و فقط منتظر اجازه كس و كار ميّت شدهاند. همه با هم حرف مىزدند و كارى نداشتند كه چه كسى گوش مىدهد. مادرم ساكت ساكت بود و مرتب بغضش را فرو مىداد. فقط يه بار گفت:
- من گفتم شما بياييد اينجا تا نگهدارى از عمه شهربانو رو با هم تقسيم كنيم. اين بيچاره كه خيلىام به كسى كارى نداره. يكى وسط حرف مادر دويد:
- ببين عزيز من. پول حلّال مشكلاته. سرِ كيسه رو كه شل كنى همه دردها درمون مىشه. حرفى ندارم يه خورده پولش رو هم من بدم و اين عمه رو ببريم سراى سالمندان.
ديگر نمىتوانستم تحمل كنم. من از گذشته عمه خبر داشتم. خيلى از اينهايى كه الآن با اين بىرحمى درباره عمه شهربانو حرف مىزدند، مايه اوّلى زندگيشان از فروختن طلاهاى عمه شهربانو بود. خودِ عمه با ميل خودش براى زنهاى اينها و دخترهاشون جهيزيه تهيه كرده بود. حالا منّت سرِ عمه مىگذاشتند كه پول به سراى سالمندان مىدهند! ديگر طاقتم تمام شد. با اين كه مىدانستم ممكن است با من دعوا كنند كه چرا توى حرف بزرگترها حرف زدهام، ولى زبان باز كردم. بغضم تركيد و در حالى كه گريه مىكردم گفتم:
- شما، شما كه مىخوايد عمه رو ببريد سراى سالمندان، اگه خودتون الآن پير بوديد و مىخواستند شما رو ببرند چه حالى داشتيد؟ خودتون رو جاى عمه بذاريد. كم به همه شما محبت كرد؟ بله همه چيز با پول حل مىشه به قول شما! ولى انسانيت و عاطفه و محبت رو هيچ وقت پول نمىتونه بياره. اصلاً وقتى اسم پول مىياد آدمها كور مىشن، بىعاطفه مىشن، مىميرن... .
ديگر تمامى حنجرهام را بغض گرفته بود، بلند بلند گريه مىكردم و نمىتوانستم حرف بزنم.
همه ساكت بودند و به من نگاه مىكردند. آب دهنم را قورت دادم و گفتم:
- عمه شهربانو دست خيلىها رو گرفته، به خيلىها محبت كرده. هيچ وقت از هيچ كس چيزى نخواست جز يه ذره محبّت و توجه، يه جواب سلام، فقط يه جواب سلام. به خدا سراى سالمندان براى همون غربيهاى بىپدر و مادر خوبه، نه براى ما.
حالم را نمىفهميدم. به سرعت از جايم بلند شدم و بيرون دويدم. رفتم توى آشپزخانه، يك گوشه چمباتمه زدم و شروع كردم به گريه كردن. راستى كه چقدر عمه را دوست داشتم.
صداى عمه شهربانو توى حياط خانه پيچيد:
خدا براتون خوب بخواد! الهى خير ببيند! منو ببريد خونه عباس. الهى عاقبت به خير بشيد، منو ببريد خونه عباس!
صدايش كه بركت فضاى صميمى خانه قديمى ما بود مىلرزيد. بعد توى حياط، صداى پا و همهمه مهمانها پيچيد. مىخواستند عمه را ببرند خانه آقا جان. مىخواستم بروم توى حياط و با عمه خداحافظى كنم، اما پاهايم پيش نمىرفت و نمىتوانستم از جايم تكان بخورم. توى حياط هر كسى چيزى مىگفت:
- خوب فعلاً كه به نتيجه نرسيديم. اگه تصميم گرفتيد خبر بديد خودم مىبرمش.
- اين ورپريده هم قشنگ حرف مىزنه. امّا خوب، چند روزى كه عمه شهربانو رو نديد عادت مىكنه.
صداها كه خوابيد، مادرم يك راست آمد به آشپزخانه. چشمهايش قرمز قرمز شده بود. خيلى ناراحت بود. معلوم بود كه منتظر بهانهاى است براى اشك ريختن. آمد و نزديك من نشست، دستش را روى دستم گذاشت و گفت:
- فكر نكن كه من حاضرم به اين كار. منم به اندازه تو و حتى بيشتر از تو به عمه شهربانو عادت كردم. از وقتى چشم باز كردم و عقلم رسيد اونو ديدم و باهاش زندگى كردم. خدا مىدونه من نمىخوام بذارمش اون جاى لعنتى. فقط به اينها خبر دادم كه بيان و كمك كنن تا با اين بچهدارى، من كمتر اذيت بشم.
دستهاى مادرم را نوازش كردم:
- تو رو خدا نزار ببرنش توى اون جهنّم. هر كى اونجا رفته بعد از چند روز دق كرده و مرده!
- باشه. حالا بلند شو آبى به صورتت بزن و بيا ببينم چيكار كردى كارنامهات رو بيار ببينم.
با اينكه دست و صورتم رو شسته بودم و با حرفهاى مادر هم آرام شده بودم ولى وقتى كارنامهام را از كيف درآوردم به جاى اين كه بخندم و مثل هميشه و شلوغتر از هميشه اين خبر خوش را بدهم با گريه و ناراحتى گذاشتم جلوى مادرم و گفتم:
- اين هم مدرك ولى چه فايده وقتى كه خوب زحمتها رو كشيدى وقتى خوب به همه خدمت كردى و گرههاى زندگى ديگران رو باز كردى همين كه موهات سفيد شد ديگه جايى توى اين جامعه ندارى نزديكترين كسانت همونها كه خودت رو براشون فدا مىكردى دستت رو مىگيرند و مىاندازندت توى يه زندون دور افتاده كه اسم قشنگى به نام سراى سالمندان داره!
مدرك، شغل، بچه، زندگى همه اينها آخرش به چى ختم مىشه!!!
- نه بابا! اين طورىهام كه تو مىگى نيست پاشو كه يه هديه قشنگ قشنگ پيش من دارى.
براى گرفتن مدرك ديپلم يه انگشتر خيلى قشنگى به عنوان هديه به من دادند نمىدونم چرا با اينكه آرزو داشتم يه روزى انگشتر طلا داشته باشم ولى خيلى خوشحال نشدم زندگى برايم رنگى نداشت فقط وقتى انگشتر رو گرفتم از جا پريدم و گفتم:
- يافتم، يافتم.
مادر گفت: چى شده؟ چيزى گم كرده بودى؟
- آره فهميدم كه مسئله عمه شهربانو رو چه طور حل كنيم.
- خوب چطور؟
- اين انگشتر رو مىفروشيم و يه خدمتكار براش مىياريم تا كارهاى عمه رو انجام بده اونوقت شما هم به اين بچهها مىرسيد و زندگى خوتون رو مىچرخونيد عمه هم پهلوى خودمونه.
- شما نمىخواد انگشتر رو براى اين كار بديد اگر كسى گير مىآوردم خودم پولش مىدادم ولى امروزه كسى زير بار اين كارها نمىره. يه چيز ديگه عمه شهربانو رو به خودمون بسپار درستش مىكنيم. تو فقط به فكر كنكورت باش دخترم!
- باشه. دست شما درد نكنه انگشترش خيلى قشنگه مادر!
روزى كه امتحان كنكورم را دادم گويى بارى از روى دوشم برداشته شد. مادرم انگار دل و دماغ نداشت، فقط پرسيد:
- امتحانت خوب شد؟
- لبخندى زدم و گفتم:
- اى... بدك نشد!
هنگام برگشت از جلسه كنكور نگاهم به چهره پدرم افتاد. معلوم بود از هول اينكه نكند امتحان زود تمام بشود و من بيرون بيايم و او را نبينم اصلاً نخوابيده بود. دلم برايش مىسوخت كه اينقدر براى ما زحمت مىكشد.
چندتايى چروك توى پيشانىاش پيدا شده بود و يك خورده موهايش هم سفيد شده بود. همين طور كه نگاهش مىكردم با خودم مىگفتم: تا آخر عمرم بهش خدمت مىكنم. جاى بابا روى چشماى منه يه روزى زحمتهاشو تلافى مىكنم. نمىگذاريم گذارش به سراى سالمندان بخوره چه برسه به اينكه... .
روز سختى بود هم از نظر روحى خسته بودم و هم بدنم ديگر طاقت نگه داشتن مرا نداشت. چادرم را برداشتم، كيفم را روى طاقچه گذاشتم و وسط اتاق دراز كشيدم. چقدر خسته بودم! وقتى وارد خونه شدم هيچ كس توى خونه نبود بابام هم رفته بود براى خريد خانه. بعد از اين كه آبى به صورتم زدم و چايى هم كه آماده بود خوردم به طرف اتاق عمه شهربانو رفتم. درِ اتاق قفل بود عمه اگر چند روزه جايى مىرفت درِ اتاق رو قفل مىكرد ولى ديشب نگفتند كه مىخواهد جايى برود. شايد دوباره هوس خانه آقاجون را كرده. هر جا رفته باشد، بالاخره برمىگردد. بيشتر از يكى دو روز جايى نمىماند.
انگار شش ماه بود كه نخوابيده بودم نمىدانم خوابيدنم چقدر طول كشيد، ولى وقتى بيدار شدم سنگينى يك پتو را روى خودم احساس كردم. مثل هميشه مادرم پتويى روى من انداخته بود. اولين صدايى كه شنيدم ناله مادرم بود:
- خدا الهى قسمت گرگ بيابون نكنه! آدم وقتى وارد اين جور جاها مىشه از زندگى سير مىشه. نمىدونى وقتى اونجا رسيديم و عمه شهربانو سر و صداى مردم و هياهو رو شنيد چه حالى شد. شروع به داد و بيداد كرد و گفت: اينجا كه خونه عباس نيس، اينجا مريضخونهاس، نمىخوام توى مريضخونه بخوابم.
راستش خيلى دلم براش سوخت. به بقيه گفتم برگرديم من نمىذارم عمه اينجا بمونه. خودم كاراش رو مىكنم. گفتن: زشته، ما همه كارها رو كرديم، ريش گرو گذاشتيم. آخه مگه ما بيكاريم. چند تا پرستار اومدن و به زور عمه رو بردن روى تخت گذاشتن. آروم نمىگرفت. يه آمپول بهش زدند كه خواب آور بود. آروم آروم خوابش برد.
خدا مىدونه توى اين دلِ من چه خبره. پشيمونم. هى بهشون گفتم برگردونيدش توى خونه. طورى نيست. من كه اين همه سال ازش نگهدارى كردم اين آخر عمرش هم دور و برش مىتابم. گفتن: حالا مطمئنى كه آخراى عمرش شده.
از زير پتو نگاه كردم. پدرم يك قند از توى قندان برداشت و به دهان گذاشت. اشك از گوشه چشمهايم سرازير شد.
خانه ما هيچ وقت آن قدر ساكت نبود. مادرم حرف نمىزد. پدرم هم به تلويزيون خيره شده بود. حتى دو تا خواهرهاى كوچكم كه از دنيا چيزى نمىفهميدند آن شب نه گريه مىكردند و نه بازى.
حتى يك لحظه هم نمىتوانستم از فكر عمه شهربانو بيرون بيايم. صورتش مدام جلوى چشمم بود. آنقدر گريه كرده بودم كه بالش زير سرم خيس شده بود و بوى پنبه خيس شده اذيتم مىكرد. صداى عمه توى گوشم مىپيچيد:
- عمه جون اين پيرها مايه بركت خونن. قديمىها به پيرها خيلى عزّت مىزاشتن، براى همين هميشه خوش بودن. عمه، اين موهاى سفيد و اين كمر خم شده يه چراغ به دست آدمها مىده كه باهاش همه چيز رو مىبينن. خدا مىتونست كارى بكنه كه آدم هميشه جوون باشه. نمىتونست؟ چرا! امّا اين كار رو نكرد كه شما جوونها به ما پيرها نيگاه كنين و مست مال و جمال و قدرت نشين. عمه، ... .
پنج شنبه همان هفته، يعنى درست شش روز بعد، از سراى سالمندان به خانه دايىام تلفن كرده بودند و گفته بودند كه عمه شهربانو تمام كرده است.
اين در حالى بود كه ما مىخواستيم جمعه كه پدر خانه است، شيرينى و گل بخريم و به ديدن او برويم.