0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 2 مرداد 1396  9:37 AM

همسر پادشاه دیوانه‌ی عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید.

 

پرسید: چه می‌کنی؟

 

گفت: خانه می‌سازم…

 

پرسید: این خانه را می‌فروشی؟

 

گفت: می‌فروشم.

 

پرسید: قیمت آن چقدر است؟

 

دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد.

 

هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست.

 

روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد.

 

پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد.

 

گفت: این خانه را می‌فروشی؟

 

دیوانه گفت: می‌فروشم.

 

پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟

 

دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود!

 

پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای!

 

دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری.

 

میان این دو، فرق بسیار است…

 

دوست من! خوبی و نیکی که تردید ندارد!

 

حقیقتی را که دلت به آن گواهی می‌دهد بپذیر هرچند به چشم ندیده باشی!

 

گاهی حقایق آن‌قدر بزرگ‌اند و زیبا که در محدوده‌ی تنگ چشمان ما نمی‌گنجند

 

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها