0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 2 مرداد 1396  8:57 AM

پدری برای پسرش تعریف میکرد که :

گدایی بود که هر روز صبح وقتی ازکافه ی نزدیک دفترم می‌اومدم بیرون جلوم رومی‌گرفت.

هر روز یک بیست و پنج سنتی می‌دادم بهش... هر روز.

 

منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمی‌داد پول رو طلب کنه.

 فقط براش یه بیست و پنج سنتی مینداختم.

 

چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم می‌دونی بهم چی گفت؟

 

پسر: چی گفت پدر؟

 گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»

 

بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و توقع بی جا می شود.

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها