پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 2 مرداد 1396 8:57 AM
پدری برای پسرش تعریف میکرد که :
گدایی بود که هر روز صبح وقتی ازکافه ی نزدیک دفترم میاومدم بیرون جلوم رومیگرفت.
هر روز یک بیست و پنج سنتی میدادم بهش... هر روز.
منظورم اینه که اون قدر روزمره شده بود که گدائه حتی به خودش زحمت نمیداد پول رو طلب کنه.
فقط براش یه بیست و پنج سنتی مینداختم.
چند روزی مریض شدم و چند هفته ای زدم بیرون و وقتی دوباره به اون جا برگشتم میدونی بهم چی گفت؟
پسر: چی گفت پدر؟
گفت: «سه دلار و پنجاه سنت بهم بدهکاری...!»
بعضی از خوبی ها و محبت ها، باعث بدعادتی و توقع بی جا می شود.
سهراب سپهری