0

حکایت های آموزنده

 
zahra1347
zahra1347
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 163
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
چهارشنبه 28 تیر 1396  9:11 PM

گویند :

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شادمان گوشه های دامن را گره زده و میرفت و در راه با پرودرگار خود سخن میگفت : ای گشاینده گره های ناگشوده ، گره از گره های زندگی ما بگشای . . . 

 

در همین حال ناگهان گره ای از گره هایش باز شد و گندمها به زمین ریخت. او با ناراحتی گفت :

 

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز؟

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود؟

 

و نشست تا گندمها را از زمین جمع کند که در کمال ناباوری دید ، دانه های گندم بر روی ظرفی از طلا ریخته است!

 

ندا آمد که :

تو مبین اندر درختی یا به چاه

تو مرا بین که منم مفتاح راه . . .

 

    مفتاح راه ، همراه لحظه لحظه هایتان باد 🌱🌷🌱

 

🌳🌲......... 🌴🌴🌴 .........🌲🌳 @hekayatvadastan

 

روزی اسب پیرمردی فرار کرد، 

 

مردم گفتند:چقدر بدشانسی!

 

پیر مرد گفت:ازکجا معلوم.

 

فردا اسب پیر مرد با چند اسب وحشی برگشت.

 

مردم گفتند:چقدر خوش شانسی!

 

پیرمرد گفت:از کجا معلوم.

 

پسر پیرمرد از روی یکی از اسبها افتاد و پایش شکست.

 

مردم گفتند: چقدر بدشانسی!

 

پیرمرد گفت از کجا معلوم!

 

فردایش از شهر آمدند و تمام مردهای جوان را به جنگ بردند به جز پسر پیرمرد که پایش شکسته بود.

 

مردم گفتند:چقدر خوش شانسی!

 

پیرمرد گفت:از کجا معلوم!

 

...زندگی پر از خوش شانسی ها و بدشانسی های ظاهری است،

 

 شاید بدترین بدشانسی های امروزتان مقدمه خوش شانسی های فردایتان باشد.

 

 

از کجا معلوم.... 🌹🌹🍀🌹🌹

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها