0

حکایت های آموزنده

 
zahra1347
zahra1347
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 163
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
چهارشنبه 28 تیر 1396  8:35 PM

،پیرمردی صاحبِ مال و منال/

می‌گذشت از عمر او هشتاد سال/

 

با خودش گفتا که پیر و خسته‌ام/

شادم از عهدی که با خود بسته‌ام /

 

تا نمُردم هر چه دارم وانهم/

سهم فرزندان همین حالا دهم/

 

بچه‌ها را مطلع زین کار کرد/

پافشاری کرده و اصرار کرد/

 

سهم دخترها فلان از مال شد/

از پسرها باقی اموال شد/

 

پیرمرد فارغ شد از مال و منال/

پاک و طاهر شد ز دارائی و مال/

 

روزها بگذشت و روزی پیر مرد/

دید رفتار عروسش گشته سرد/

 

با تعرض نیش میزد بر پسر/

بودن بابای تو هست دردسر/

 

پیرمرد افسرده و غمگین شد/

سینه‌اش چون کوه غم سنگین شد/

 

لب فرو بست و برون شد از سرا/

تا نبیند آنچه دیده است بینوا/

 

رفت و در زد خانه‌ی دیگر پسر/

در گشودند تعارفات مختصر/

 

با کسی حرفی ز دلسردی نزد/

حرفی از مردی و نامردی نزد/

 

تا که دیگ معرفت آمد بجوش/

آنچه باید نشنود آمد بگوش/

 

جمله اولاد ذکورش بی‌صفت/ 

جملگی زن باره و بی‌معرفت /

 

دختران زین ماجراها بی خبر/

شاد و خرسند بودن از کار پدر/

 

کور سوئی در دل آن پیر بود/

چونکه امیدش به آن تدبیر بود/

 

رهسپار خانه داماد شد/

گفت دامادش دل ما شاد شد/

 

اشک خوشحالی به چشم دخترش/

 

مات و حیران بود نمی‌شد باورش/

 

دید دامادش بر او هست بی نظر/

ماندنش آنجا دگر هست درد سر/

 

او همی گوید که بابایت چرا/

لنگرش را پیچ کرده نزد ما/

 

ما که تنها وارث او نیستیم/

با حقوق مختصر کوه نیستیم/

 

خانه شد دوار در گِرد سرش/

چونکه تا این حد نمی‌شد باورش/

 

این چنین اندیشه‌اش بیدار شد/

موسم پیری رسید و خار شد/

 

عاقبت تدبیر خود را کار بست/

نقش یک گنجینه در افکار بست/

 

رفت در بازار صندوقی خرید/

آشنائی در رهش آمد پدید/

 

گفت چه داری اندر این گنجینه‌ات /

این چنین چسبانده‌ای در سینه‌ات /

 

گفت اگر گوشَت ز رازم کَر بود/

صندوقی مملو ز سیم و زر بود/

 

راز او افشا شد در سطح شهر/

بچه‌ها پیدا شدند آسیمه سر/

 

ای بقربان تو ای بابای من/

تو کجائی ای گل زیبای من/

 

خانه ما بی تو تاریک است و سرد/

تو چراغ خانه‌ای ای شیرمرد /

 

الغرض با التماس و احترام/

شد پذیرائی دگر هر صبح و شام/

 

لیکن از گنجینه‌اش غافل نبود/

هر کجا می‌رفت حملش می‌نمود/

 

جنگ و دعوائی سرش کردند بپا/

خانه بی بابا نباشد باصفا/

 

فکر و ذکر بچه‌ها گنجینه بود/

رفت و شد آسوده از رفتار سرد/

 

باز کردند بچه‌ها گنجینه را/

صندوقی مملو ز درد سینه را/

 

شد نمایان استخوانِ دستِ خر/

نامه‌ای رویش بجای سیم و زر/

 

 

نامه را خواندند چنین بنوشته بود/

قصه عمری به آخر گشته بود/

 

دست خر بر آن فلانِ هر کسی/

تا نمرده ست مال بخشد بر کسی/

 

زنده بر مال و منالت باش پیر/

تا نگردی همچو من خار و اسیر

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها