0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 26 تیر 1396  7:37 AM

5-6 ساله كه بودم به عنوان یه دختر كوچولو همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ بشم و یه خانوم درست حسابی بشم كفش تق تقی بپوشم و برم بازار لباس بخرم.

8 ساله م كه شده بود وقتی كه توی تلویزیون سریال ماری كوری رو دیدم تصمیم گرفتم فیزیكدان یا شیمیدان بشم و چون اسمم منیژه بود می خواستم حتما عنصر "منیژیوم" ِ جدول تناوبی رو خودم كشف كنم نه كس دیگه ای.

13-14 ساله كه شدم از شدت علاقه به فیلم هندی شك نداشتم كه بالاخره یه روزی یه هنرپیشه ی مشهور می شم.

18 ساله م كه شد احساس كردم باید كمی واقع بین تر باشم اینه كه نشستم توی یه كتابخونه ی دنج و تاریك و شروع كردم به درس خوندن تا پزشكی قبول بشم و یك خانوم دكتر ِ به تمام معنا بشم.

22 ساله م بود كه لیسانس ادبیاتم رو گرفته بودم و به این نتیجه رسیدم كه حالا كه دكتر نشدم باید حتما زن یك دكتر موفق و مشهور بشم.

25 سالگی به ازدواج با یك مهندس هم راضی بودم اما بالاخره 29 ساله م بود كه زن پسر دایی سمجم شدم كه سال ها پای من صبر كرده بود و یه مغازه لباس فروشی بزرگ توی یكی از خیابونای مركزی شهر داشت.

30 ساله م كه شد احساس كردم دوست دارم كه دیگه حداقل دخترم دكتر بشه.

 

32 سالم كه شده بود اولین بچه م به دنیا اومد كه یه پسربود نه یك دختر.

40 ساله م كه شد دخترم كه 5 سالش بود رفت زیر ماشین یه دكتر پولدار و مرد.تا45 سالگی دیگه آرزوی جدیدی نداشتم جز اینكه دوباره درسم رو ادامه بدم.

47 ساله م بود كه شوهرم فوت كرد و خودم مدیریت فروشگاهش رو به عهده گرفتم.

50 ساله بودم كه عروسم كفش تق تقی می پوشید و میومد از فروشگاه ما لباس بخره اونم مجانی!

توی 52 سالگی پسرم كه مهندسی قبول شده بود به عروسم می گفت:خانوم ِ مهندس.

55 سالگی دلم می خواست نوه ای داشته باشم كه یا دكتر بشه یا خلبان.58 سالگی 2 تا نوه ی 2 قولوم به دنیا اومدن كه بعدها یكیشون شاعر شد اون یكی بوكسور.

حول و حوش 60 سالگی به سرم زد كه مطالعات دینیم رو گسترش بدم و یك مبلغ دینی بشم اما نه واسه چشام سویی مونده بود نه قدرت سفرهای سخت دور و دراز رو داشتم.

یادمه كه 70 ساله م شده بود كه یه روز تلویزیون رو روشن كردم و دیدم دوباره سریال ماری كوری رو دارن نشون میدن دقیقا همون سریالی كه بچه گیام نشونش میدادن بود و من یادم به عنصر منیژیومم افتاد كه هنوز جاش توی جدول مندلیف خالی بود و قراربود كه من سال ها قبل كشفش می كردم.تازه اون موقع بود كه فهمیدم توی جدول مندلیف عنصر "كوریوم" هم وجود نداره. این شد كه دیگه بی خیال "منیژیوم" شدم و خیالم راحت شد.

تازه از 70سالگی به بعد بود كه با خیال راحت كنار دانشمندا، هنرپیشه ها، دكترا و خانومایی كه با كفشای تق تقی توی خیابونا راه می رفتن شروع كردم به زندگی كردن.

 

منیژه رضوان

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها