پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 26 تیر 1396 7:37 AM
5-6 ساله كه بودم به عنوان یه دختر كوچولو همیشه دلم می خواست زودتر بزرگ بشم و یه خانوم درست حسابی بشم كفش تق تقی بپوشم و برم بازار لباس بخرم.
8 ساله م كه شده بود وقتی كه توی تلویزیون سریال ماری كوری رو دیدم تصمیم گرفتم فیزیكدان یا شیمیدان بشم و چون اسمم منیژه بود می خواستم حتما عنصر "منیژیوم" ِ جدول تناوبی رو خودم كشف كنم نه كس دیگه ای.
13-14 ساله كه شدم از شدت علاقه به فیلم هندی شك نداشتم كه بالاخره یه روزی یه هنرپیشه ی مشهور می شم.
18 ساله م كه شد احساس كردم باید كمی واقع بین تر باشم اینه كه نشستم توی یه كتابخونه ی دنج و تاریك و شروع كردم به درس خوندن تا پزشكی قبول بشم و یك خانوم دكتر ِ به تمام معنا بشم.
22 ساله م بود كه لیسانس ادبیاتم رو گرفته بودم و به این نتیجه رسیدم كه حالا كه دكتر نشدم باید حتما زن یك دكتر موفق و مشهور بشم.
25 سالگی به ازدواج با یك مهندس هم راضی بودم اما بالاخره 29 ساله م بود كه زن پسر دایی سمجم شدم كه سال ها پای من صبر كرده بود و یه مغازه لباس فروشی بزرگ توی یكی از خیابونای مركزی شهر داشت.
30 ساله م كه شد احساس كردم دوست دارم كه دیگه حداقل دخترم دكتر بشه.
32 سالم كه شده بود اولین بچه م به دنیا اومد كه یه پسربود نه یك دختر.
40 ساله م كه شد دخترم كه 5 سالش بود رفت زیر ماشین یه دكتر پولدار و مرد.تا45 سالگی دیگه آرزوی جدیدی نداشتم جز اینكه دوباره درسم رو ادامه بدم.
47 ساله م بود كه شوهرم فوت كرد و خودم مدیریت فروشگاهش رو به عهده گرفتم.
50 ساله بودم كه عروسم كفش تق تقی می پوشید و میومد از فروشگاه ما لباس بخره اونم مجانی!
توی 52 سالگی پسرم كه مهندسی قبول شده بود به عروسم می گفت:خانوم ِ مهندس.
55 سالگی دلم می خواست نوه ای داشته باشم كه یا دكتر بشه یا خلبان.58 سالگی 2 تا نوه ی 2 قولوم به دنیا اومدن كه بعدها یكیشون شاعر شد اون یكی بوكسور.
حول و حوش 60 سالگی به سرم زد كه مطالعات دینیم رو گسترش بدم و یك مبلغ دینی بشم اما نه واسه چشام سویی مونده بود نه قدرت سفرهای سخت دور و دراز رو داشتم.
یادمه كه 70 ساله م شده بود كه یه روز تلویزیون رو روشن كردم و دیدم دوباره سریال ماری كوری رو دارن نشون میدن دقیقا همون سریالی كه بچه گیام نشونش میدادن بود و من یادم به عنصر منیژیومم افتاد كه هنوز جاش توی جدول مندلیف خالی بود و قراربود كه من سال ها قبل كشفش می كردم.تازه اون موقع بود كه فهمیدم توی جدول مندلیف عنصر "كوریوم" هم وجود نداره. این شد كه دیگه بی خیال "منیژیوم" شدم و خیالم راحت شد.
تازه از 70سالگی به بعد بود كه با خیال راحت كنار دانشمندا، هنرپیشه ها، دكترا و خانومایی كه با كفشای تق تقی توی خیابونا راه می رفتن شروع كردم به زندگی كردن.
منیژه رضوان
سهراب سپهری