0

حکایت های آموزنده

 
rezaha44
rezaha44
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : تیر 1396 
تعداد پست ها : 4589
محل سکونت : خراسان رضوی

پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 26 تیر 1396  7:35 AM

روزي موشي باگستاخي جهازشتري راگرفت وبه دنبال خودكشيد،شترهم به دنبالش رفت.موش باغرورراه مي رفت.شترباخودگفت:

"بگذارچندساعتي دل خوش باشدبعدنشانش خواهم داد."

آن دوبه لب جوي آب بزرگي رسيدند.موش تاجوي آب راديدترسيدوايستاد.شترپرسيد :"چراايستادي؟توراهنماي من هستي پس چرابه داخل آب نمي روي؟"

موش گفت:"من مي ترسم غرق شوم."

شترداخل جوي آب شدوگفت:"بيا،تازانوي من است."موش گفت:"اگرآب تازانوي توست،پس من چرابارهادرآن غرق شدم."

شترخنديدوگفت:"اي موش!اگرمي خواهي گستاخي كني باهم نوعان خودبكن.شأن توهمراهي باشترنيست."

موش چون فهميداشتباه كرده است عذرخواهي كردوشترهم اوراسواركوهانش كرد.

¤آدمي براي انجام هركاري بايدجنبه هاي مختلف آن رابسنجدودرحدتوان ودرك خودگام بردارد،نه خيلي كم ترونه خيلي بيشتر!

زندگی وزن نگاهیست 

که در خاطره ها می ماند 

                                                                         سهراب سپهری 

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها