پاسخ به:حکایت های آموزنده
دوشنبه 26 تیر 1396 7:35 AM
روزي موشي باگستاخي جهازشتري راگرفت وبه دنبال خودكشيد،شترهم به دنبالش رفت.موش باغرورراه مي رفت.شترباخودگفت:
"بگذارچندساعتي دل خوش باشدبعدنشانش خواهم داد."
آن دوبه لب جوي آب بزرگي رسيدند.موش تاجوي آب راديدترسيدوايستاد.شترپرسيد :"چراايستادي؟توراهنماي من هستي پس چرابه داخل آب نمي روي؟"
موش گفت:"من مي ترسم غرق شوم."
شترداخل جوي آب شدوگفت:"بيا،تازانوي من است."موش گفت:"اگرآب تازانوي توست،پس من چرابارهادرآن غرق شدم."
شترخنديدوگفت:"اي موش!اگرمي خواهي گستاخي كني باهم نوعان خودبكن.شأن توهمراهي باشترنيست."
موش چون فهميداشتباه كرده است عذرخواهي كردوشترهم اوراسواركوهانش كرد.
¤آدمي براي انجام هركاري بايدجنبه هاي مختلف آن رابسنجدودرحدتوان ودرك خودگام بردارد،نه خيلي كم ترونه خيلي بيشتر!
سهراب سپهری