پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:41 PM
فصل2-22
"جك...در اسكاتلند چي كار مي كردي؟همون دفعه اولي كه همديگه رو ديديم؟"
قيافه او در هم رفت و رويش را برگرداند.
"اِما...متاسفم نمي تونم در اين باره چيزي به ات بگم"
"چرا؟"
"اخه...پيچيده اس."
براي لحظه اي فكر كردم.
"باشه.اشكالي نداره.پس برام تعريف كن.اون شب كذايي با سون كجا رفتي؟...مجبور شدي قرار ملاقاتمون رو كوتاه كني."
"اِما..."
"يا شبي كه كلي بهت تلفن شد.تلفن هات بابت چي بود؟"
اصلا زحمت جواب دادن به خودش نداد.
موهايم را عقب زدم و سعي كردم بر اعصابم مسلط شوم.
"كه اين طور،باشه،جك.تا حالا متوجه شدي در مدتي كه ما با هم بوديم تو راجع به خودت چيزي نگفتي؟"
جك گفت:
"اخه...من...راستش من ادم گوشه گيري هستم.اشكالي داره؟"
"از نظر من بله.اشكال داره.من همه چي رو راجع به خودم برات گفتم،راجع به افكارم،نگرانيهام،ولي تو هيچي به من نگفتي."
او قدمي جلو امد.
"حقيقت نداره."
"عملا هيچي.منظورم اينه كه تو حتي به من نگفتي در تلويزيون برنامه داري."
"اي بابا،چي رو برات بگم؟اين يه مصاحبه ي نكبتي بود.اِما،چقدر مته به خشخاش ميذاري؟"
مصرانه گفتم:
"تمام رازهام رو برات گفتم،اما تو حتي يه راز هم به من نگفتي."
جك اهي كشيد.
"با كمال احترام بايد بهت بگم اين يكي كمي فرق..."
حسابي يكه خوردم.
"چي؟چرا...چرا يه كمي فرف مي كنه؟"
"تو بايد درك كني.چيزهايي در زندگي من وجود داره كه بيش از حد حساسه...پيچيده س...مهمه..."
"و من از اينجور چيزها ندارم،حضرت والا،درسته؟خوب،خيال مي كني رازهاي من از مال تو كم اهميت تره؟خيال مي كني من از بابت بلبل زبونيهات در تلويزيون كم اذيت شدم؟مي دوني چيه؟همه ش به اين دليله كه تو بلند مرتبه اي و من پست و حقير...اره،درسته؟من دختر سطح پاييني هستم.من ادمي خوار و زبونم..."
قيافه او در هم رفت.درست به هدف زده بودم.او چشمانش را بست و خيال كردم تا مدتي حرف نخواهد زد.
گفت:
"از گفتن حرفام قصد و منظوري نداشتم.بمحض اينكه اين حرفا از دهنم بيرون پريد،پشيمون شدم.سعي كردم...چيزي متفاوت ازش بسازم...اِما،به خدا قسم،هيچ منظوري نداشتم..."
با قيافه اي جدي گفتم:
"يه بار ديگه ازت سوال مي كنم.در اسكاتلند چي كار مي كردي؟"
سكوت برقرار شد.بمحض اينكه چشم در چشم شديم ،فهميدم او اهل حرف زدن نيست.
سعي كردم خودم را كنترل كنم.
"باشه،بسيار خوب،معلومه ديگه.من در مقام و مرتبه ي تو نيستم.من حكم دختري سرگرم كننده رو دارم كه توي هواپيما سرت رو گرم كرده و مقداري ايده هاي كاري هم به ات داده."
"اِما..."
"جك،بدون كه ارتباط واقعي بايد دو طرفه باشه.رابطه ي واقعي بر اساس تساويه.بر اساس اعتماده.تو چرا نميري با كسي كه هم شان خودت باشه معاشرت كني؟با كسي كه بتوني رازهات رو باهاش در ميون بذاري.از قرار معلوم تو نمي توني رازت رو با من در ميون بذاري."
قبل از اينكه او بتواند حرف ديگري بزند،فوري صورتم را برگرداندم و با چشماني پر از اشك از او دور شدم.
خدايا با ان حالي كه داشتم،چطور مي توانستم تا بعدازظهر جان سالم به در ببرم.پشت ميز نشسته بودم،غصه دار و گرفته.نيك و ارتمس هم مرتب مزه پراني مي كردند.ارتمس از من خواست يك ترازوي حمام جنس خوب به او معرفي كنم.نيك هم در هر جمله اي كه مي گفت،به نوشته هاي ديكنز اشاره مي كرد.
"...اون خيلي تنگ نظره.اوه معذرت مي خوام ،اِما.تنگ نظر يعني مال دوست،خسيس و تنگ چشم."
بي انكه سرم را بالا كنم،گفتم:
"نيك،از قرار معلوم تو خيلي بامزه و مضحكي.تو بايد شو مخصوص خودت رو راه بندازي."
در ضمن،كارولين كه ظاهرا دلش براي من سوخته بود،سر ميزم امد و راجع به پدر و مادرم سر صحبت را باز كرد.راستش،اصلا حال و حوصله ي او را هم نداشتم.
عصر كه به خانه رفتم،دچار سردرد شديدي شده بودم.در اپارتمان را كه باز كردم،جميما و ليزي سرگرم صحبت راجع به حق و حقوق حيوانات بودند.
وارد اتاق نشيمن شدم.جميما در حال نطق بود.
"پالتويي كه از پوست مينك درست ميشه..."
تا چشمش به من افتاد،حرفش را قطع كرد.
"اوه،اِما،حالت خوبه؟"
خودم را روي مبل انداختم و شال ليزي را كه مادرش براي كريسمس به او داده بود،به دور شانه ام پيچيدم.
"نه،خوب نيستم.بگو مگوي شديدي با جك داشتم."
"با جك؟"
"تو اونو ديدي؟"
"اون اومد به...و حدس مي زنم مي خواست عذرخواهي..."
ليزي و جميما نگاههايي رد و بدل كردند.
ليزي در حالي كه زانوانش را در بغل گرفته بود گفت:
"بگو ببينم،چي گفت؟چي شد؟"
"اون گفت...منظورش اين نبوده كه از من سوء استفاده كنه.گفت تمام فكر و ذكرش متوجه منه.گفت هر كسي توي شركت منو دست انداخته،از كار بركنار مي شه."
ليزي گفت:
"راستي؟خدايا .چقدر شاعرانه."
او سرفه اي كرد و قيافه عذرخواهانه اي به خود گرفت.
"اوه،معذرت مي خوام."
"اون گفت بابت اتفاقي كه افتاده متاسفه و از حرفهايي كه در تلويزيون زده منظوري نداشته و اينكه رابطه عاشقانه...اون خيلي چيزها گفت اما بعدش..."
احساس خشم و غضب كردم.
"...گفت كه رازهاش از رازهاي من مهمتره."
اه از نهاد ليزي و جميما برامد.
ليزي گفت:
"نه بابا."
جميما گفت:
"اي حرومزاده!بي شرف.چه رازهاييه؟"
"ازش راجع به اسكاتلند و در رفتنش موقع قرار ملاقات سوال كردم و ... بقيه چيزهايي كه هرگز به من نگفته بود."
ليزي گفت:
"خوب چه جوابي داد؟"
"چيز خاصي نگفت.اون گفت همه ش خيلي حساس و پيچيده س."
جميما هيجان زده گفت:
"حساس و پيچيده؟اره؟جك رازي حساس و پيچيده داره؟ تو كه قبلا در اين مورد چيزي نگفتي! اِما،خيلي جالبه.هر جوري شده از دوز و كلكش سر در بيار و اونو رو كن!"
خدايا راست مي گفت.مي بايست همين كار را مي كردم.به سراغ جك مي رفتم و همانطور كه به من لطمه زده و ابرويم را برده بود،به او لطمه مي زدم و ابرويش را مي بردم.
"اخه من كه از راز اون با خبر نيستم."
جميما گفت:
"مي توني سر در بياري.كاري نداره.اصل مطلب اينه كه اون چيزي رو پنهون كرده."
ليزي متفكرانه گفت:
"از قرار معلوم چيزهاي عجيب و غريبي در جريانه.تلفن به اون شده كه نمي خواد درباره ش حرفي بزنه.يه جور مرموزي سر قرار ملاقات جيم مي شه..."
جميما با ذوق و شوق گفت:
"به طور مرموزي جيم شد؟ كجا رفت؟چيزي به ات گفت؟ چيزي نشنيدي؟"
از شدت عصبانيت كمي سرخ شدم.
"البته كه نه،نمي دونم...من استراق سمع ..."
جميما بدقت مرا بانداز كرد.
"اِما،دروغ تحويلم نده.تو چيزهايي شنيدي.ياا... ،اِما، چي بوده؟"
به ياد ان شب افتادم.روي نيمكت نشسته بودم و كوكتل صورتي مي نوشيدم.نسيمي ملايم به صورتم مي خورد.جك و سون با هم در گوشي حرف مي زدند...
از سر اكراه گفتم:
"چيز زيادي نشنيدم.فقط چيزي راجع به انتقال يه چيزي... و برنامه ي ب....و چيزي اضطراري."
ليزي بدگمانه گفت:
"انتقال چي؟ پول و پله؟"
"چه مي دونم؟...چيزايي راجع به پرواز به گلاسكو گفتن."
جميما از شدت اضطراب سرش را در دست گرفته بود.
"اِما، اصلا باورم نمي شه.اين همه مدت تو اين اطلاعات رو داشتي و... ضبط صوتي،چيزي همراهت نبود تا..."
با خنده گفتم:
"معلومه كه نبود.مثل اينكه قرار ملاقات بود.تو معمولا با خودت ضبط صوت مي بري؟"
از قيافه جميما به شك افتادم و حرفم را قطع كردم.
"جميما تو كه يانكار رو نمي كني."
او شانه اي بالا انداخت و گفت:
"البته نه هميشه.ولي اگر فكر كنم كه...بگذريم،اصل مطلب اينه كه تو اطلاعات داري.قدرت داري،بايد از كل ماجرا سر در بياري.بعد هم پته ي اونو روي اب بريزي تا به جك هارپر نشون بدي چند مرده حلاجي!به اين صورت انتقام خودت رو گرفتي!"
براي لحظه اي احساس وجد و شادي به من دست داد.درس عبرتي براي جك مي شد كه هرگز يادش نمي رفت.او مي فهميد من دختري خوار و خفيف نيستم.او به سزاي اعمالش مي رسيد.
"خوب...چه جوري اين كار رو بكنم؟"
جميما گفت:
"قبل از هر چيز بايد خودمون تلاش كنيم تا به انواع و اقسام اطلاعات دسترسي پيدا كنيم...از افراد ديگه كمك بگيريم..."
سپس او چشمكي به من زد.
"البته با احتياط."
ليزي نابورانه گفت:
"كاراگاه خصوصي؟داري جدي مي گي؟"
"بعد هم بايد دست اونو رو كنيم.مامانم توي تمام جرايد اشناهايي داره."
قلبم به تالاپ و تولوپ افتاد.واقعا مي خواستم اين كار را بكنم؟
جميما اگاهانه گفت:
"بهترين جا براي شروع سطل زباله س.با نگاه كردن به اشغالهاي يك نفر مي توني كلي اطلاعات كشف كني."
با ترس و لرز گفتم:
"سطل زباله؟ من كه اهلش نيستم.به هيچ وجه.فكر احمقانه ايه."
جميما موهايش را از روي صورتش كنار زد.
"پس چه جوري مي خواي رازش رو كشف كني؟"
با تشر گفتم:
"شايد اصلا دلم نخواد راز اونو كشف كنم .شايد به اينكار علاقه مند نباشم."
شال را دور خود محكم تر كردم.
پس جك رازي داشت و نمي توانست در مورد ان به من اعتماد كند.بسيار خب.بگذار راز را پيش خودش نگه دارد.بابت ان خودم را خوار و خفيف نمي كردم.لازم نبود كه در ات و اشغالهاي او بگردم.برايم مهم نبود و به ان هم اهميتي نمي دادم.
غمگنانه گفتم:
"مي خوام اين قضيه رو فراموش كنم."
جميما با تشر گفت:
"نه نمي تواني! اِما،خل بازي در نيار.حالا فرصت بسيار خوبي براي انتقام گرفتنه! بالاخره ما اونو گير مياريم."
در عمرم جميما را تا اين حد پر ذوق و شوق نديده بودم.او دستش را توي كيفش كرد و دفتر يادداشت و خودكار مارك تيفاني اش را بيرون اورد.
"بسيار خب،چه اطلاعاتي داريم؟گلاسكو...برنامه ب... انتقال..."
ليزي متفكرانه گفت:
"شركت پنتر كه شعبه اي در اسكاتلند نداره درسته؟"
ناباورانه سرم را چرخاندم.او هم به دقت چيزهايي را در دفترچه يادداشت مي كرد.دقيقا با همان توجه خاصي كه موقع حل كردن جدول از خودش نشان مي داد.او هم كلمات گلاسكو،انتقال،برنامه بو اسكاتلند را يادداشت كرد و سعي كرد با كنار هم قرار دادن انها ،كلمه اي جديد بسازد.
"ليزي چي كار مي كني؟"
او سرخ شد و گفت:
"داشتم..وقت تلف مي كردم.بهتره برم سري به اينترنت بزنم."
"ببينين.بس كنيد.هر دوتون.اگه جك مايل نباشه رازش رو به من بگه،منم نمي خوام بدونم."
ناگهان احساس كردم نيرويم ته كشيد.به زندگي پر رمز و راز جك علاقه مند نبودم.ديگر نمي خواستم راجع به ان فكر كنم.دلم ميخواست حمام كنم.بعد بهرختخواب بروم و اصلا مردي به نام جك را فراموش كنم.