پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:41 PM
فصل 22
وقتي او را بيرون در ديدم،نفسم بند امد.دستش را دراز كرد،دستگيره را چرخاند و ناگهان وارد شد.
همينطور كه به سمت ميز ما مي امد،احساس كردم از هم فرو مي پاشم.او مردي بود كه به خيال خودم عاشقش بودم.او مردي بود كه از من سوء استفاده كرده بود.با ديدن او درد و رنج و خفت و خواري مانند شعله هاي اتش از وجودم زبانه كشيد.
اما بايستي ان احساسات را مهار مي كردم.مي بايست خودم را قوي نشان مي دادم.به پدر و مادرم گفتم:
"به اش اعتنا نكنين."
پدرم گفت:
"به كي اعتنا نكنيم؟"
سپس روي صندلي چرخي زد.
"اوه!"
جك گفت:
"اِما،مي خوام باهات حرف بزنم."
"من با تو حرفي ندارم."
او نظري اجمالي به پدر و مادرم انداخت.
"معذرت ميخوام مزاحمتون شدم.اگه اشكالي نداره يه لحظه..."
با عصبانيت گفتم:
"من هيچ جا نميام.مي بيني كه در حال نوشيدن يه فنجون قهوه عالي با پدر و مادرم هستم."
او پشت ميز كناري نشست.
"خواهش مي كنم،بذار برات توضيح بدم.بذار ازت عذرخواهي كنم."
"لازم به توضيح شما نيست."
با خشم و غضب به پدر و مادرم نگاه كردم.
"شما هم وانمود كنين اون اينجا نيست.حرف خودتون رو ادامه بدين."
سكوت برقرار شد.پدر و مادرم هاج و واج به هم نگاه كردند.مادرم مي خواست چيزي بگويد،ولي بمحض اينكه به او نگاه كردم،از اين كار منصرف شد و جرعه اي قهوه نوشيد.
كلافه بودم.گفتم:
"خوب مامان داشتي مي گفتي...كه اينطور،اره؟"
او اميدوارانه گفت:
"چي؟"
ذهنم كار نمي كرد.مستاصل شده بودم.جك در چند متري من نشسته بود.بالاخره گفتم:
"راستي،برام از بازي گلف بگو."
مادرم نظري اجمالي به جك انداخت و گفت:
"اِ...خوبه،متشكرم."
زير لب گفتم:
"نيگاش نكن...و بابا،بازي گلف تو چطوره؟"
پدرم گفت:
"اونم خوبه..."
جك پرسيد:
"كجا بازي مي كنين؟"
غضبناك روي صندلي چرخيدم و فرياد زدم:
"خودتو وارد بحث نكن."
سكوتي برقرار شد.
مادرم با لحني تصنعي گفت:
"اي واي،خدا جون! دير شد.قراره ... به نمايشگاه..."
چه؟
"اِما از ديدنت خوشحال شديم."
هراسان گفتم:
"نه،نمي شه برين."
ولي پدرم كيف پولش را باز كرد و اسكناسي بيست پوندي روي ميز گذاشت.مادرم هم از جاي خود بلند شد و كتش را پوشيد.
او خم شد،مرا بوسيد و در گوشي گفت:
"به حرفاش گوش كن."
پدرم دستم را فشرد و گفت:
"اِما،خداحافظ."
و در عرض سي ثانيه هر دو نفرشان غيبشان زد.
باورم نمي شد چنين رفتاري با من بكنند.بمحض اينكه در بسته شد،جك گفت:
"خوب."
مثل برق جايم را عوض كردم تا چشمم به او نخورد.
"اِما،خواهش مي كنم."
باز هم صندلي ام را عوض كردم.اين دفعه با قاطعيت بيشتر تا بالاخره رو به ديوار نشستم.
بدبختي اين بود كه در اين وضعيت دستم به كاپوچينوم نمي رسيد.
سرم را برگرداندم و جك را ديدم كه صندلي اش را كنارم گذاشته و فنجان قهواه ام را هم در دست گرفته بود.
از جايم بلند شدم و با عصبانيت گفتم:
"دست از سرم بردار.حرفي براي گفتن نداريم.والسلام."
كيفم را برداشتم و از كافي شاپ امدم بيرون و وارد خيابان شلوغ شدم.لحظه اي بعد،دستي را روي شانه ام حس كردم.
"لااقل بذار برات توضيح بدم كه چي شد؟"
چرخيدم.
"چي رو توضيح بدي؟كه چطور ازم سوء استفاده كردي ؟ كه چطور به من نارو زدي؟"
"باشه،اِما، قبول دارم تو رو شرمنده كردم.ولي...خيال مي كني مساله ي مهميه؟"
ناباورانه چنان فريادي كشيدم و به زني كه چرخ دستي خريد دستش بود تنه زدم كه نزديك بود،روي زمين سرنگون شود.
"مساله ي مهميه؟تو حاليته چي مي گي؟وارد زندگيم شدي.منو از عشق خودت سيراب كردي.باعث شدي عاشقت بشم.به تو اهميت بدم...و من تك تك حرفات رو باور كردم..."
صدايم به شدت مي لرزيد.
"...جك، من حرفات رو باور كردم...اما در نهايت تو انگيزه داشتي،هدف داشتي.تو از من عين موش ازمايشگاهي استفاده كردي.تمام مدت تو..."
جك وحشت زده بود.
"نه،نه،صبر كن،اين حرفا چيه كه ميزني!تو اشتباه مي كني!"
بازويم را گرفت.
"حرفايي كه ميزني اصلا درست نيست.من نقشه نداشتم كه از تو سوء استفاده بكنم."
با چه جراتي اين حرف را مي زد؟
سعي كردم بازويم را از دست او بيرون بكشم.
"ولم كن!البته كه نقشه داشتي.مطمئنم نقشه داشتي.منكر نشو كه تو راجع به من حرف نمي زدي.نمي توني انكاركني كه منظورت به من نبود.تمام حرفا راجع به من بود.تك تك حرفات!"
جك سرش را محكم گرفت.
"باشه ، باشه.گوش كن ببين چي مي گم.من منكر اين قضيه نمي شم كه تو در ذهنم بودي،ولي معنيش اين نيست كه..."
او سرش را بالا اورد.
"تمام مدت تو در ذهن مني.تمام مدت به فكر توام."
چراغ عابر سبز شد.مي بايست سريع به ان طرف چهارراه مي رفتم و جك هم دنبالم مي امد.اما هيچ كدام از انجا جم نخورديم.مي خواستم رد شوم،اما بدنم حس نداشت.انگار كه جسمم مي خواست حرفهاي او را بشنود.
جك چشمان سياهش را به من دوخت.
"اِما،وقتي من و پيت شركت پنتر رو راه انداختيم، مي دوني چه جوري كار مي كرديم؟مي دوني چه جوري تصميم مي گرفتيم؟"
از سر بي اعتنايي شانه اي بالا انداختم،كه يعني اگه دوست داري به من بگو.
"ازروي غريزه و شم درون.اينو بخريم؟اينو دوست داريم؟دنبال اين بريم؟تمام مدت از اين سوالها از هم مي كرديم."
او مكثي كرد:
"چند هفته ايه كه من به فكر توليد اجناس زنانه افتادم و تمام فكر و ذكرم شده كه اِما از چنين چيزي خوشش مياد؟اِما چنين چيزي رو مي پوشه؟اِما چنين چيزي مي نوشه؟...اِما چنين چيزي رو مي خره؟"
جك براي لحظه اي چشمانش را باز و بسته كرد.
"بله،تمام مدت تو توي ذهنم هستي،يه لحظه از فكرت غافل نيستم.سر كار همش تو فكر توام.فكر تو باعث شده در زندگي و كار و بارم اختلال ايجاد بشه.منظور من اين نبود...ما با هم..."
جك نفس عميقي كشيد و دستهايش را توي جيبش كرد.
"اِما،من به ات دروغ نگفتم.ازت سوء استفاده نكردم.از همون لحظه اي كه توي هواپيما چشمم به تو افتاد،مجذوبت شدم...لحظه اي كه تو سرت رو بالا كردي و...تك تك كارهات منو جذب كرد...طرز فال خوندنت...نامه به ارنست ليوپولد...برنامه ورزشيت.خلاصه همه چيزت."
او به م خيره شد و براي لحظه اي احساس ترديد كردم.
بالاخره با صدايي لرزان گفتم:
"حرفايي كه زدي دست،اما تو منو خجالت زده كردي.تو منو خوار و خفيف كردي!"
روي پاشنه پا چرخيدم تا به ان طرف خيابان بروم.
جك هم به دنبالم راه افتاد.
"قصد نداشتم انقدر حرف بزنم.اصلا قصد نداشتم راجع به تو چيزي بگم.حرفم رو باور كن.اِما، من هم به اندازه ي خودم پشيمونم.لحظه اي كه برنامه تموم شد ازشون خواستم اون قسمت رو حذف كنن.به من قول دادن اين كار رو بكنن.من..."
او سرش را تكان داد.
"نمي دونم چي شد،انگار كسي به من سيخونك مي زد...احساساتي بسيار قوي..."
باز هم خشم بر من غلبه كرد.
"احساسات قوي...؟سيخونك...؟جك، تو پته منو رو اب ريختي."
"مي دونم،خيلي متاسفم."
"تو به تمام مردم دنيا راجع به لباس زيرم...زندگي خصوصيم...روتختي باربي..."
"اِما... متاسفم."
با صدايي لرزان گفتم:
"تو راجع به وزنم گفتي...و حالا مي گي اشتباه كردي..."
"اِما، منو ببخش،متاسفم.واقعا..."
رويم را به سمت او برگرداندم.
"تاسف كافي نيست.تو زندگي منو تباه كردي!"
نگاهي عجيب و غريب به من كرد.
"زندگيت رو تباه كردم؟زندگيت تباه شده؟مايه ي ابروريزيه اگه مردم حقايقي رو راجع به تو بدونن؟"
لحظه اي به تته پته افتادم.
"اخه...من...من...تو نمي دوني برام چه جهنمي بود.همه به من خنديدن.همه سر به سرم گذاشتن.تمام كارمندها.ارتمس منو دست انداخته بود."
جك از شدت عصبانيت دستش را تكان داد.
"فوري از كار بر كنارش مي كنم."
حسابي غافلگير شده بودم.زدم زير خنده و فوري ارام شدم.
"و نيك هم سربه سرم گذاشت."
"اونم از كار بركنار مي كنم."
جك براي لحظه اي به فكر فرو رفت.
"اصلا مي دوني چيه؟هركي تو رو اذيت كرده،از كار بركنارش مي كنم."
قهقهه خنده را سر دادم.
"با اين حساب ديگه كسي توي شركت نمي مونه."
"به جهنم!درس عبرتي براي من شد.درس عبرتي شد كه م چقدر بي ملاحظه بودم."
در زير نور افتاب براي لحظه اي به يكديگر نگاه كرديم.
زني با گرمكن صورتي،دسته اي گل كه دور ان را كاغذ الومينيوم پيچيده بود،جلوي رويم گرفت.
"دوست داري گل خوش شانس خاربن بخري؟"
با عصبانيت سرم را به نشانه نفي تكان دادم.
وقتي زن دور شد،جك گفت:
"اِما،مي خوام جبران كنم...مي شه ناهار رو با هم...يه نوشابه...يا ابميوه...؟"
احساس دوگانگي به من دست داده بود.
"نمي دونم."
نوك دماغم را خاراندم.
"تا قبل از اين مصاحبه لعنتي تلويزيون،اوضاع بر وفق مرادم بود."
"اينطور بود؟اره؟"
"مگه نبود؟گمان مي كنم كه بود."
ذهنم مغشوش بود.خيلي چيزها بود كه دلم مي خواست به او بگويم.خيلي چيزها بود كه بايستي روشن مي شد.نا گهان پرسيدم:
پايان ص 385