0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:40 PM

فصل 21- 2

آرتمس سر میزم آمد . کیسه ای در دستش بود . " اوه ، اما .... برات یه پلوور آوردم . برای من کوچیکه ولی چیز قشنگیه . می دونم خوشت میاد و شاید اندازه ت باشه . سایز چهاره ..... " سپس آرتمس نگاهی به کارولین انداخت و هر دو هرهر خندیدند .
مختصر گفتم : متشکرم . تو خیلی لطف داری
فرگس از جای خود بلند شد . " میخوام برم برای خودم قهوه بیارم کسی قهوه میخواد ؟ "
نیک مزه پرانی کرد " توی قهوه من خامه ی هارویز بریستول بریز "
زیر لبی گفتم : ها ها ها ، چه با نمک
نیک ادامه داد : راستی اما میخواستم بگم ... منشی جدید بخش مدیریت رو دیدی ؟ یه تیکه ی حسابیه
سپس چشمکی به من زد . من هم لحظه ای به او خیره شدم سر در نمی آوردم . و اضافه کرد : مدل موی سیخ سیخی و....
" خفه شو ! دهنت رو ببند . زر زیادی نزن "
از شدت عصبانیت دستم می لرزید . فوری تک تک ایمیل های جک را پاک کردم . او لیاقت نداشت ایمیل هایش را بخوانم . به هیچ وجه
بلند شدم و از اتاق بیرون رفتم . پس از رفتن به توالت در را محکم پشت سرم بستم و پیشانی داغم را به آیینه چسباندم
تنفر و انزجار از جک هارپر مثل گدازه ی آتشفشان از وجودم بیرون میزد . او خبر داشت من دچار چه مصیبت عظیمی شده ام ؟ خبر مرگش می دانست چه بلایی سرم آورده است ؟
صدایی رشته ی افکارم را به هم زد . ناگهان جا خوردم . اما ؟ ؟
کتی بی سر و صدا به توالت آمده و حالا پشت سرم ایستاده بود . کیف آرایشش هم توی دستش بود از اینه او را دیدم . قیافه اش مثل بخت النصر بود . او با صدایی عجیب و غریب گفت : خوب که این طور . از قلاب بافی خوشت نمیاد
اوه ، خدایا . چه گناهی از من سر زده بود که این طور مستوجب عقوبت بودم ؟ کتی سراپا خشم و غضب بود . نکنه با همون میل قلاب بافی تنم را سوراخ سوارخ کنه....
" کتی خواهش می کنم . ببین چی میگم ... من هرگز ...."
او دستش را بلند کرد . اما نمیخوادماست مالی کنی . هر دو حقیقت رو می دونیم
فوری گفتم : اون اشتباه می کنه . به غلط حالیش شده . منظورم اینه که من از ... قلاب بافی ....
کتی حرفم را قطع کرد و با لبخندی گفت : می دونی چیه ؟ دیروز خیلی دمغ شدم . بعد از کار فوری رفتم خونه و به مادرم زنگ زدم . می دونی چی به من گفت ؟
با ترس و لرز گفتم ؟ چی ؟
گفت : اونم از قلاب بافی خوشش نمیاد
چی ؟؟؟
قیافه ی کتی از هم باز شد و درست شد همان کتی قدیمی
" مادربزرگم هم دوست نداره . قوم و خویشام هم همین طور . همه ی اونا هم سالها مثل تو تظاهر می کردن . حالا متوجه شدم ! لحنش آشفته شد . می دونی چیه ؟ کریسمس پارسال برای مبلمان مادربزرگ روکش قلاب بافی درست کرده بودم و بعدش اون به من گفت دزد اومده و روکش قلاب بافی مبلها رو برده . آخه این چه جوردزدی بوده که فقط روکش مبلها رو برده بود ؟
کتی واقعا نمی دونم چی بگم
" اما چرا به من حرفی نزدی ؟ تمام این مدت من هدایای مزخرفی درست می کردم که کسی هم خوشش نمیومد"
اوه ، کتی . خیلی متاسفم . نمیخواستم احساساتت جریحه دار ....
میدونم که تو می خواستی به من لطف کنی . اما حالا احساس پوچی و حماقت می کنم
غمگینانه گفتم : بله ، درسته . منم همین احساس رو دارم
ناگهان در توالت باز شد و وندی را بخش حسابداری آمد تو . تعجب زده به هر دوی ما زل زد . دهانش را باز کرد ولی فوری آن را بست . سپس در یکی از توالت ها غیبش زد
کتی با صدایی آهسته گفت : خوب . بگو ببینم حالت خوبه ؟
زیر لب گفتم : آره ... می دونی چیه .....؟
آره خوب بودم . آن قدر حالم خوب بود که به جای روبرو شدن با همکارانم توی توالت قایم شده بودم
او با دو دلی گفت : با جک حرف زدی ؟
نه . برام مشتی گل نکبتی فرستاد که مثلا بگه اشکالی نداره . احتمالا خودش هم اونا رو سفارش نداده و سون به جاش این کار رو کرده
صدای سیفون به گوشم خورد و وندی از توالت بیرون آمد
کتی فوری ریملی به دستم داد . " اینو ببین . همون ریمله که راجع بهش حرف میزدم "
" متشکرم کتی . بگو ببینم . مژه ها رو پر پشت نشون میده ؟"
وندی گفت : اشکالی نداره . من به حرفاتون گوش نمی کنم . او دست هایش را شست و خشک کرد . سپس از روی کنجکاوی نگاهی به من کرد
" اما بگو ببینم تو با جک هارپر بیرون میری ؟ "
به اختصار گفتم : نه . اون از من سو ء استفاده کرد . اون منو خوار و خفیف کرد . راستش رو بخوای اگه دیگه هرگز نبینمش خیلی خوشحالتر میشم
وندی شادمانه گفت : اوه درسته . راستی اگه باهاش حرف زدی می تونی بهش بگی من دلم میخواد به بخش تولیدی برم
چی ؟
اگه تونستی خیلی عادی سر صحبت رو باز کن و بهش بگو من مهارتهای ارتباطی زیادی دارم و برای بخش تولیدی بسیار مناسبم
با جک سر صحبت باز میکردم ؟ چه چیزها ؟ دلم نمیخواست ریخت و قیافه ی نحسش رو ببینم . وندی رو ببین چه می گفت
بالاخره گفتم : مطمئن نیستم . من فقط ... این کاری نیست که از عهده ی من بر بیاد
وندی دلخور شد .
" بسیار خوب . به نظرم تو خیلی خود خواهی . من فقط ازت خواستم اگه صحبت پیش اومد بهش خاطر نشان کنی که من دوست دارم برم تو بخش تولیدی کار کنم . مگه این کار چقدر سختی داره ..."
کتی گفت : وندی اما رو عذاب نده . دست از سرش بردار
وندی گفت : این فقط تقاضا بود . چون به نظرم الان مقام و مرتبه تو بالاتر از همه ی ماهاس
فریاد زدم : نه اینجوری نیست که ...
ولی وندی جیم شده و در رفته بود
با بغضی در گلو گفتم : عالیه . خیلی عالیه ! همه از من متنفرن
هنوز باورم نمیشد که چطور همه چیز زیر و رو شده بود . هر آنچه باورش کرده بودم عوضی از آب در آمده بود . مردی بی عیب و نقص تو زرد از آب در آمده بود . خیال می کردم شادترین فرد هستم . اما حالا همه به چشم آدمی احمق و پست به من نگاه می کردند
اوه ، خدایا . دوباره اشک در چشمانم جمع شد
کتی با ناراحتی نگاهم می کرد . " اما حالت خوبه ؟ بیا این دستمال رو بگیر . اینم کرم دور چشم
به سختی آب دهانم رو قورت دادم " متشکرم "
کمی از کرم را دور چشمانم مالیدم و سعی کردم چند نفس عمیق بکشم تا کمی آرام شوم
کتی گفت : تو واقعا آدم شجاعی هستی . راستش من از اومدنت به سر کار مات و مبهوتم . اگه من جای تو بودم انقدر خجالت می کشیدم که ...
رویم را برگرداندم .
" کتی دیروز تمام رازهای خصوصی من از تلویزیون پخش شد . کدوم شرمندگی از این بالاتره ؟ "

از پشت سر صدای کارولین را شنیدم . " اوه اینجایی . . اما پدر و مادرت اومدن . میخوان تو رو ببینن"

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها