0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:39 PM

فصل بیست و یکم

صبح روز بعد با حالی نزار از خواب بیدار شدم . احساس کردم مانند دختر بچه ای پنج ساله هستم که دلش نمیخواهد به مهد کودک برود
همین طور که ساعت به هشت ونیم نزدیک میشد گفتم : " نمی تونم بر سر کار . نمی تونم توی چشم اونا نگاه کنم "
لیزی دکمه های کتم رابست و گفت : چرا می تونی ! همه چی درست می شه . سرت رو بالا بگیر
" اگه اونا به من بی اعتنایی کن چی ؟ "
این کار رو نمی کنن ! اونای دوستای تو هستن ! به هر حال تا حالا همه چی رو فراموش کردن
دستش را گرفتم : نه ، فراموش نکردن . نمی شه تو خونه پیش تو باشم ؟
لیزی با لحنی مادرانه گفت : اما برات که توضیح دادم . من امروز باید برم دادگاه .دستش را از دستم بیرون کشیدم . ولی وقتی برگردی خونه من اینجام . برای شام هم یه چیز عالی میخوریم . باشه ؟ حالا برو سر کار . در خانه را برایم باز کرد
" حالت خوب میشه نگران نباش "
مثل سگی که او چخ کرده اند از پله ها پایین رفتم . در جلویی را باز کردم و به محض اینکه پایم را از خانه بیرون گذاشتم یک ون کنار خیابان پارک کرد و مردی که اونیفورم آبی پوشیده بود با بزرگترین دسته گلی که در عمرم دیده بودم و روبانهای سبز تیره داشت به پلاک خانه ام نگاهی انداخت
او گفت : سلام خانم ، من دنبال خانم اما کریگن می گردم
تعجب زده گفتم : خودم هستم
آهان ! او با لبخندی خودکار و کاغذی به سویم دراز کرد . " بسیار عالی . امروز ، روز خوش شانسی شماس . لطفا اینجا رو امضا کنین "
دسته گل معرکه بود . انواع و اقسام گلهای رز ، فریزیا . گلهای بزرگ زیبای بنقش و گلهای رنگارنگ در آن بود
به هر حال هر چند اسم گل ها را نمی دانستم مطمئن بودم دسته گلی است بسیار گران قیمت . فقط یک نفر بود که می توانست آن گلها را بفرستد
قبل از اینکه خودکار را از دستش بگیرم گفتم : هی ! یه لحظه صبر کن میخوام ببینم این گلها از طرف کیه ؟
کارت را برداشتم و پاکتش را پاره کردم . نوشته را خواندم فقط چشمم را روی اسم پایین کارت انداختم
" جک "
احساس کردم صد تا زنبور نیشم زد . بعد از بلایی که سرم آورد خیال می کرد می تواند با چند شاخه ی گل نکبتی مرا گول بزند ؟
گفتم : "من این گلها رو نمی خوام . متشکرم "
مامور تحویل هاج و واج شد ." اینا رو نمی خواین "
چه خبر شده ؟ صدایی از پشت سرم شنیدم و سرم را بالا کردم
لیزی مات و مبهوت به گلها زل زده بود
" اوه ، خدایا ، دسته گل از طرفه جکه "
به مامور تحویل رو کردم : " بله ، لطفا اونا رو ببر "
لیزی که تلفن همراه در دستش بود گفت : صبر کن ! یه لحظه بذار اینا رو بو کنم ! او صورتش را لابه لای گلها فرو برد و نفسی عمیق کشید
" به به ! چه گلهایی ! در عمرم چنین گلهایی ندیده بودم "
او به مرد نگاهی کرد : خوب چی به سر گلها میاد ؟
آن مرد شانه ای بالا انداخت و گفت : نمی دونم . گمونم اونا رو بندازن دور
لیزی نگاهی به من کرد " اوه ، نه حیفه "
لیزی نمیتونم اینا رو قبول کنم در این صورت اون خیال می کنه همه چی بین ما حل و فصل شده
لیزی از سر اکراه گفت : آره . حق با توئه . تو باید اینا رو برگردونی
او دستی به رز صورتی مخملی زد " به هر حال مایه شرمندگیه "
ناگهان صدایی گوشخراش از پشت سر به گوش رسید " چی چی رو برگردونه ؟ مسخره بازی در آوردین "
اوه ، خدایا جمیما هم اومده بود توی خیابون . هنوز لباس خواب سفیدش را به تن داشت . او با داد و فریاد گفت : حق ندارین اینا رو پس بفرستین . من روز شنبه مهمونی دارم ! اینا برام عالیه ! سپس نگاهی به بر چسب انداخت " اسمیت اند فوکس " میدونی این دسته گل چقدر گرونه ؟
برام مهم نیست پولش چقدره ! اینا از طرفه جکه . نمی تونم قبول کنم
چرا ؟
جمیما هم عجب آدمی بود
واسه اینکه هر چیزی یه قاعده و قانونی داره . اگه اینا رو قبول کنم معنیش اینه که اونو بخشیدم
جمیما با تشر گفت : نه الزما . می تونه منظور تو این باشه که اونو نبخشیدی و یا به خودت زحمت پس دادن گلهای نکبتی اونو ندادی . چون اون از نظرت خوار و خفیفه
در حالیکه حرف او را سبک و سنگین می کردیم سکوتی برقرار شد . نکته ی اصلی این بود که گلها واقعا محشر بودند
بالاخره صدای مردک هم در آمد " خوب . چی شد ؟ا اینا رو میخواین یا نه ؟
اوه ، سردرگم شده بودم . " من ...."
جمیما قاطعانه گفت : اما اگه اونا رو برگردونی نقطه ضعفت رو نشون میدی و به زبون بی ربونی بهش می فهمونی تو قدرت یادآوری اونو در خونه ت نداری . ولی اگه گلها رو نگه داری مثل اینه که میگی بهش اهمیتی نمیدی . وقتی تو قاطعانه وایستی و از خودت قدرت نشون بدی ...
خودکار را از دست مردک قاپیدم " اوه ، خدایا ، باشه . باشه . امضا می کنم . اما لطفا بهش بگو قبول اینا به معنی بخشیدن او نیست . اگه جمیما مهمونی نداشت جای این گلها فوری توی سطل زباله بود ! کاغذ را امضا کردم . صورتم سرخ شده بود . نقطه ی آخر خط را که گذاشتم به قدری روی کاغذ فشار آوردم که سوراخ شد ."
" چیزایی که گفتم یادت می مونه ؟ "
" خانم عزیز من در بخش تحویل گل کار می کنم "
لیزی گفت : می دونم ! سپس کاغذ را از دست یارو گرفت و زیر امضای من نوشت " بدون پیشداوری "
لیزی این جمله یعنی چی ؟
" به معنی این که هرگز تو رو نمی بخشم . تو یه حرومزاده ی تمام عیاری ... اما به هر حال گلها رو نگه می دارم "
جمیما گفت : به هر حال با اون بی حساب می شی
************
یکی ار فرح بخش ترین و زیباترین روزهای لندن بود . آدم احساس می کرد که لندن واقعا یکی از بهترین شهرهای دنیاست . آفتاب بروی رودخانه می درخشید و گنبد کلیسای سنت پل زیر آسمان صاف آبی مثل عکسهای کارت پستالی شده بود . از ایستگاه مترو که بیرون آمدم روحیه ام کمی بهتر شده بود
شاید حق با لیزی بود . شاید هم کارمندان شرکت کل قضیه را فراموش کرده بودند . مساله ی مهمی که نبود . مطمئنا آن قدر هم جالب نبود . به احتمال زیاد تا حالا شایعه ی دیگری پیش آمده بود که همه راجع به آن حرف میزدند ... مسابقه ی فوتبال . سیاست یا چیزی دیگر ...
به شرکت رسیدم . در را باز کردم و وارد سرسرا شدم . سرم را بالا گرفته بودم
... روتختی باربی .... ! از آن طرف سرسرا صدای مردی به گوشم خورد که با زنی که کارت " بازدید کننده " به سینه اش زده بود حرف می زد
... با جک هارپر رو هم ریخت .... صدایی هم از بالای سرم شنیدم و سرم را بالا کردم . چند تا دختر از پله ها بالا می رفتند .
یکی درجواب گفت : طفلی کانر دلم براش می سوزه
یک نفر که از آسانسور پیاده میشد به بغل دستی اش گفت "... وانمود می کرد عاشق کنسرت جازه ... حالا چرا ....
تمام خوش بینی ام از بین رفت . دلم میخواست از انجا فرار می کردم و بقیه ی عمرم را زیر لحاف سر می کردم
اما مجبور بودم با آنها روبرو شوم . مجبور بودم این کار را بکنم
دستهایم را در دو طرف مشت کردم و به سمت پله ها و به سوی بخش بازاریابی رفتم . از کنار هر کس رد میشدم آشکارا به من زل می زد یا وانمود می کرد که نگاهم نمی کند . به محض دیدن من حداقل پنج گفتگو نیمه تمام ماند
به بخش بازاریابی رسیدم . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم با قیافه ای بسیار عادی وارد شوم
کتم را بیرون اوردم . آن را پشت صندلی آویران کردم و گفتم : " سلام به همگی "
آرتمس با لحنی طعنه آمیز گفت : به به ! من که ابدا ....
پل از دفترش بیرون آمد و پس از اینکه حسابی مرا برانداز کرد گفت : صبح بخیر اما حالت خوبه ؟
" خوبم . متشکرم "
در کمال تعجب او به من گفت : چیزی هست که دوست داشته باشی درباره ش حرف بزنی ؟
او چه خیال می کرد ؟ خیال می کرد من پیش او می رفتم سرم را روی شانه اش می گذاشتم و با هق هق گریه می گفتم این جک هارپر حرامزاده از من سواستفاده کرد ؟
با قیافه ای جدی گفتم : نه متشکرم ... ولی ... حالم خوبه
" بسیار خوب " او مکثی کرد و لحنش رسمی شد " دیروز که یهو غیبت زد خیال کردم تصمیم گرفتی بقیه ی کارها رو توی خونه انجام بدی "
گلویم را صاف کردم " ا ... بله . درسته
با این حساب کلی کار مفید انجام دادی ؟
بله ، یه خروار
" عالیه " منم همین فکر رو کردم . بسیار خوب ادامه بده . و اما بقیه ی شما ... " پل نگاهی اخطار دهنده به دور و بر دفتر کار انداخت . یادتون باشه چی گفتم "
آرتمس فوری گفت : البته ! همه مون یادمون هست
پل دو مرتبه به غیب اش زد و به دفتر خودش رفت . من به کامپیوتر زل زدم تا گرم شود . به خودم دلداری می دادم .
" حالت خوبه . حواست به کارت باشه و در مورد هیچی ....."
ناگهان کسی آوازی را زیر لب زمزمه کرد ، اوازی بودکه من می شناختم ... آوازی ....
آهان یادم اومد . آواز گروه کارپنتر بود
و بقیه هم در اتاق به او پیوستند و دسته ی همخوانان راه انداختند
" من به تو نزدیکم .... نزدیکم ...."
نیک گفت : بسیار خوب ، اما ؟ سرم را با دو دلی بالا کردم . " برای اشکهات دستمال میخوای ؟ "
همه یک صدا می خواندند " ...من به تو نزدیکم .... نزدیکم " و ناگهان صدای قهقهه ی خنده ی اتاق را پرکرد
سعی کردم خونسردی ام را حفظ کنم . به سراغ ایمیل هایم رفتم و یکهو در جا خشکم زد . معمولا من روزی ده تا ایمیل داشتم اما امروز نود و پنج ایمیل رسیده بود
پدر : خیلی دلم میخواد باهات حرف ....
کارول : دو نفر دیگر هم برای باشگاه باربی ....
ماریا : میدوانم کجا می توانی لباس زیر راحت ....
شارون : خوب ، چه مدتی باهم ....؟
فیونا : سمینار هوشیاری جسم یادت نرود ....
*************
به طومار ایمیل ها نگاهی انداختم و ناگهان احساس کردم خنجری به قلبم وارد شد
" سه تا ایمیل هم از طرف جک بود "
می بایست چه کارمی کردم ؟
می بایست آنها را میخواندم ؟
دستم با ترس و لرز روی ماوس رفت . آیا او حق داشت حداقل توضیحی بدهد ؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها