0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:39 PM

فصل 2_20
صداي گوش خراش جميما به گوش رسيد و سپس خودش در ربدوشامبر سفيد و با ماسك صورت ظاهر شد.او چشمانش را تنگ كرد و گفت:
"خوب،خانم خانما،من هر گز لباسي از تو قرض نكردم.حالا راجع به كفش پشت بنددار مارك پراداي من چي مي گي؟"
خدايا جايي براي دروغ گفتن نمانده بود،مانده بود؟
از سر بي اعتنايي شانه اي بالا انداختم و گفتم:
"راستش خيلي نوك تيزن و ناراحت..."
جميما نفس عميقي كشيد.
"مي دونستم!همه چي رو مي دونستم.تو ازم لباس قرض مي كردي.اما پلوور ژوزف و كيف گوچي چي؟راجع به اونا چي مي گي؟"
فوري جوابش را دادم:
"كدوم كيف گوچي؟"
جميما دنبال لغت مي گشت.بالاخره صدايش در امد.
"همه شون،مي دوني،من مي تونم ازت شكايت كنم.مي تونم تو رو به خشك شويي ببرم.من از تمام پوشاكي كه مشكوك بودم در سه ماه گذشته يكي ديگه غير از خودم اونا رو پوشيده ،فهرست برداشتم..."
ليزي سر جميما داد زد:
"مي شه خفقان بگيري؟تو هم كه ما رو كشتي با اين لباساي كثافتت!توي اين وضعيت كه اِما غصه داره و مورد خيانت و تحقير قرار گرفته..."
جميما سرزنش كنان گفت:
"ديدي،ديدي به ات گفتم.حالا غصه بخور!به ات گفتم هرگز راجع به خودت با مردها حرف نزن كه اخر و عاقبت مايه ي دردسر مي شه.مگه بهت هشدار ندادم؟"
ليزي گفت:
"تو كه نگفتي سر و كله مردها توي تلويزيون سراسري پيدا مي شه و تمام اسرار مگو رو فاش مي كنن.مي دوني چيه،جميما،اي كاش تو هم كمي همدل..."
من با ناراحتي گفتم:
"نه ليزي،حق با اونه.اگه من خفقان گرفته بودم،هرگز چنين چيزي پيش نمي اومد!"
دستم را به سوي بطري براندي دراز كردم و ليواني ديگر براي خودم ريختم.
"روابط حكم ميدون جنگ رو داره!مثل شطرنج مي مونه.و من چه كردم؟فوري پته ي خودم رو ريختم روي اب.همه چي رو در طبق اخلاص گذاشتم و گفتم بفرمايين."جرعه اي نوشيدم.
"حقيقت اينه كه زن و مرد نبايد چيزي به هم بگن."
جميما گفت:
"حرف از اين بهتر نمي شه.من كه حتي الامكان چيزي به شوهر اينده ام نمي گم."
تلفن بي سيم كه در دست جميما بود زنگ زد.او حرفش را قطع كرد و دكمه ان را زد.
"بله؟ كامليا؟اِ...بسيار خوب گوشي."
او دستش را روي گوشي گذاشت و با چشماني از حدقه در امده به من نگاه كرد.
"جكه!"
بشدت يكه خوردم و خشكم زد.
اصلا فراموش كرده بودم جك در زندگي واقعي هم وجود دارد.تنها چيزي كه در ذهنم بود،صورت او روي صفحه تلويزيون بود كه مي خنديد و سرش را تكان مي داد و اهسته مرا خوار و خفيف مي كرد.
ليزي اهسته گفت:
"بهش بگو اِما نمي خواد باهات حرف بزنه."
جميما نجواكنان گفت:
"نه،اون بايد باهاش حرف بزنه.در غير اين صورت جك خيال مي كنه كه برنده س."
"ولي مطمئنا..."
گوشي را از جميما قاپيدم.
"بده ش من ببينم."
خيلي مختصر و مفيد گفتمم:
"سلام."
صداي اشناي جك به گوشم رسيد:
"اِما،منم."
سراپا احساسات شدم.نبايستي گريه مي كردم.خيلي دلم مي خواست او را مي زدمفمي كشتم.
ولي هر جور بود خودم را كنترل كردم.
گفتم:
"هرگز دلم نمي خواد باهات حرف بزنم."
سپس تلفن را قطع كردم.
ليزي گفت:
"افرين به تو."
لحظه اي بعد دوباره تلفن به صدا در امد.جك بود.گفت:
"اِما خواهش ميكنم.يه لحظه به حرفم گوش كن.مي دونم از دست من خيلي دلخوري،اما فرصت بده تا برات توضيح بدم."
از شدت خشم و غضب صورتم سرخ شده بود.
"حاليت نيست؟تو از من سوء استفاده كردي.منو خوار و خفيف كردي.هرگز نمي خوام باهات حرف بزنم.نمي خوام ريخت نحست رو ببينم.نمي خوام صدات رو بشنوم ...يا...يا..."
جميما تند تند سرش را تكان داد:
"بنازم به تو."
"...يا به ات دست بزنم.هرگز.هرگز."
باز هم تلفن را قطع كردم و پريز ان را هم بيرون كشيدم.سپس با دستاني لرزان تلفن همراهم را از كيفم در اوردم و ان را هم خاموش كردم.
همين طور كه به بالكن مي رفتم سرتاپايم مي لرزيد.باورم نمي شد اخر و عاقبت عشق و عاشقي ام به اينجا ختم شود.
ليزي با نگراني گفت:
"اِما،حالت خوبه؟»
"خوبم،فقط كمي مي لرزم."
جميما كه ناخن هايش را برانداز مي كرد گفت:
"اِما،نمي خوام به ات فشار بيارم.اما خودت مي دوني چه بكني درسته؟"
"چي؟"
او سرش را بالا كرد و به من خيره شد.
"بايد ازش انتقام بگيري.بايد كاري كني كه به سزاي اعمالش برسه."
قيافه ليزي در هم رفت.
"اوه،نه.انتقام گرفتن كار درستي نيست.بهتر نيست با اون ترك مراوده كني؟"
جميما با تشر گفت:
"چي رو ترك مراوده كنه؟اين كار كه براي اين مرتيكه درس عبرت نمي شه."
ليزي مصمم گفت:
"من و اِما هميشه اعتقاد داشتيم بايد جنبه هاي اخلاقي والا حفظ بشه.به قول جرج هربرت،خوب زندگي كردن بهترين انتقامه."
جميما مات و مبهوت به نظر مي رسيد.بالاخره رو به من كرد و گفت:
"به هر حال خوشحال مي شم به ات كمك كنم.انتقام گيري زمينه ي تخصصي منه.به هر حال..."
از نگاه كردن به چشمان ليزي طفره رفتم.
"جميما توي ذهنت چي مي گذره؟"
"ماشينش رو خط بنداز،كت و شلوارش رو قيچي كن.لاي پرده هاي اتاقش ماهي بنداز تا گنديده..."
ليزي چشم غره اي به او رفت.
"اينا رو توي مدرسه سر كلاس خونه داري و اداب معاشرت ياد گرفتي؟"
جميما پرخاشگرانه گفت:"راستش من فمنيستم.ما زنها بايد براي گرفتن حق خودمون قد علم كنيم.مي دوني چيه،مادرم قبل از ازدواج با يه دانشمند بيرون مي رفت يهو يارو مادرم رو قال گذاشت و رفت.اما سه هفته قبل از ازدواج مادرم،تغيير عقيده داد.باورت مي شه؟بالاخره مادرم يه شب پنهاني به ازمايشگاه اون رفت و پريز دستگاههاي لعنتي ازمايشگاهي رو از برق كشيد.تمام تحقيقات اون بر باد فنا رفت.رهنمود ديگه ي مادرم راجع به روغن فلفل قرمزه.برنامه رو جوري تنظيم مي كني كه با يارو عشقبازي كني و بعدش مي پرسي دوست داره بدنش رو با روغن ماساژ بدي؟بعد هم روغن رو جاييش مي مالي كه مرتيكه اتش بگيره و فريادش به هوا بلند شه."
ليزي گفت:
"مادرت چنين حرفي بهت زد؟"
"اره.راستش خيلي جالب بود.وقتي هجده ساله شدم،اون منو نشوند و گفت مي خواد راجع به زن و مرد كي برام حرف..."
ليزي مات و مبهوت نگاهش كرد.
"در همون نشست بود كه به ات گفت روغن فلفل قرمز رو..."
جميما با ناراحتي گفت:
"البته،فقط در صورتي كه مردي باهات بد رفتاري كرد.ليزي،مشكل تو چيه؟خيال مي كني ما زنها بايد اجازه بديم مردها هر بلايي دلشون مي خواد سر ما بيارن؟"
ليزي گفت:
"منظورم اين نبود.منظورم اينه كه من براي انتقام گرفتن هرگز از روغن فلفل قرمز استفاده نمي كنم."
جميما دستش ا به كمرش زد و گفت:
"خوب،خانم زرنگ،تو چي كار مي كني؟"
"بسيار خوب،اگه قرار بشه من رذل بشم و بخوام انتقام بگيرم هرگز اين كار رو نمي كنم چون شخصا معتقدم اشتباه بزرگيه..."
او مكثي كرد تا نفسي تازه كند.
"دقيقا همون كاري رو مي كنم كه اون كرده.برملا كردن يكي از رازهاش."
جميما كينه توزانه گفت:
"در واقع عقيده ي خوبيه."
ليزي گفت:
"من اينجوري كنف و شرمنده ش مي كنم تا حسابي كيف كنه."
هر دو به من نگاه كردند.گفتم:
"اما من از اسرار اون خبر ندارم."
جميما گفت:
"حتما خبر داري."
"ندارم.ليزي حق با تو بود.رابطه ما كاملا يك جانبه بود.من تمام اسرارم رو به اون گفتم اما اون هيچ سري رو با من درميون نذاشت...ما يار جون جوني نبوديم.من احمق و خام بودم."
ليزي دستش را روي دستم گذاشت.
"اِما،تو احمق نبودي.تو ساده دل و زود باور بودي."
"ساده دل...احمق...همش يكيه..."
جميما گفت:
"حتما يه چيزي مي دوني.اي بابا،تو با اون بودي.حتما راز و رمزي ازش مي دوني.يه نقطه ضعفي ...چيزي...يه كم فكر كن..."
چشمانم را بستم و به عقب برگشتم،اما در اثر نوشيدن براندي سرگيجه داشتم...راز...اسرار جك...به عقب برگرد و فكر كن...
جميما گفت:
"خوب چي شد؟چيزي يادت اومد؟"
"اون.."حرفم را قطع كردم.
من به جك قول داده بودم.
"خوب كه چه؟"
سراپا احساس شدم.اصلا چرا مي بايست سر قولم مي ماندم؟نه اينكه او اسرار مرا نگه داشته بود؟
بالاخره گفتم:
"اون در اسكاتلند بود.اولين بار كه توي هواپيما ديدمش از اسكاتلند ميومد.از من خواهش كرد اين موضوع رو به كسي نگم."
ليزي گفت:
"چرا اين خواهش رو كرد؟"
"من چه ميدونم."
جميما گفت:
"در اسكاتلند چي كار مي كرد؟"
"چه مي دونم."
سكوت برقرار شد.
جميما گفت:
"اوهوم،اينكه خجالت اورترين راز در دنيا نيست.مگه نه؟منظورم اينه كه تعداد زيادي از افراد باهوش و زيرك در اسكاتلند زندگي ميكنن.راز بهتري سراغ نداري؟مثل...مثلا موهاي سينه اش مصنوعي باشه؟"
يكهو ليزي زد زير خنده.
"موهاي مصنوعي سينه!"
جميما گفت:
"پس بايد از خودت چيزي دربياري.مي دوني چيه،مادرم تعريف مي كرد قبل از معاشرت با يارو دانشمنده،با سياستمداري دوست بوده كه خيلي باهاش بد رفتاري مي كرده.مادرم هم براش حرف در اورده كه اون رشوه خواره و از حزب كمونيست رشوه مي گيره.و اين شايعه رو در مجلس عوام پخش كرد.كه اين كار درس عبرتي براي دنيس شد."
ليزي گفت:
"نكنه منظورت دنيس ليولينه؟"
"اِ...درسته،خودشه."
ليزي مات و مبهوت شد.
"اوه،همون معاون رئيس مجلس كه حسابي ابروش رفت؟همون بدبختي كه تمام عمرش تلاش مي كرد اين لكه ننگ رو از بين ببره؟و اخر و عاقبتش به تيمارستان كشيد؟"
جميما گفت:
"اره،ولي اون نبايستي مادرم رو اذيت مي كرد،نه؟"
صداي تايمري از جيب جميما به گوش رسيد.
"وقت ماساژ پاهام شده."
بمحض اينكه از بالكن رفت،ليزي سرش را تكان داد.
"اون حسابي خل و چله.كاملا خل و چل.اِما،تو كه نمي خواهي راجع به جك هارپر چيزي از خودت در بياري؟"
"نه دوست ندارم اين كار رو بكنم.تو هنوز منو نشناختي؟اصلا نمي تونم از جك هارپر انتقام بگيرم.نمي تونم به اش لطمه بزنم.اون هيچ نقطه ضعفي نداره.اون يه ميلياردر قوي و كله گنده س.منم كه پشيزي ارزش ندارم...يه ادم بنجل،معمولي...بي سر و پا."
پايان فصل20 و ص 360



 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها