0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:12 PM

فصل 19-2

بعد از اینکه او رفت چند پیغام برای پل و یکی هم برای نیک و یکی هم برای کارولین دریافت کردم . چندین نامه را در پرونده گذاشتم روی یکی دو تا پاکت هم نشانی نوشتم و بعد از بیست دقیقه خسته شدم
احمقانه بود . من عاشق جک بودم ، او هم عاشق من بود . من بایستی آنجا می بودم و از او حمایت می کردم . فوری قهوه ام را برداشتم و با عجله به راهرو دویدم . اتاق کنفرانس غلغله بود . من در انتهای سالن جایی برای خود گیر آوردم و با هر بدبختی بود از لابلای دو نفر که حتی برنامه را تماشا نمی کردند و راجع به مسابقه ی فوتبال حرف می زدند رد شدم
به محض اینکه کنار آرتمس ایستادم گفت: اینجا چه کار می کنی ؟ پس تلفن ها چی ؟
" خودت می دونی چی کار می کنم "
گردن کشیدم تا صفحه ی تلویزیون را بهتر ... ناگهان چشمم به جک افتاد که در استودیو روی صندلی نشسته بود با شلوار جین و تی شرت سفید . پس زمینه ای هم به عنوان " انگیزه های تجاری " پشت سر جک بود . دو مصاحبه کننده ی شیک و پیک هم مقابلش نشسته بودند
خداوندا مردی که عاشقش بودم پیش رویم بود
از آخرین باری که با هم بودیم این اولین مرتبه بود که می دیدمش .مثل همیشه خوش تیپ و برازنده بود . چشمان سیاهش در زیر نور استودیو برق می زد
خدایا دلم میخواست او را ببوسم
اگر کسی آنجا نبود به سوی تلویزیون می رفتم و او را می بوسیدم . واقعا این کار را می کردم
زیر لب به آرتمس گفتم : بگو ببینم تا حالا ازش چی پرسیدن ؟
" راجع به کار و بارش . انگیزه هاش و شراکتش با پیت لیدلر و ازاین جور چیزا "
یک نفر گفت " هیس "
جک داشت می گفت : البته بعد از فوت پیت به من خیلی سخت گذشت . برای همه مون خیلی سخت بود اما اخیرا ... او مکثی کرد ... اما اخیرا تحولی در زندگیم ایجاد شده دو مرتبه انگیزه پیدا کردم و از زندگی لذت می برم
" حتما منظورش به من بود . حتما ، حتما . من بودم که زندگی او را زیر و رو کرده بودم . این حرف او از جمله ی " من مجذوب تو شدم " بسیار شاعرانه تر بود
مصاحبه کننده پرسید : شما قبلا بازار نوشابه های انرژی زا رو گسترش دادین . حالا هم که وارد بازار اجناس زنانه شدین
همهمه ای در سالن پیچید و همه ی سرها به اطراف چرخید
" ما وارد بازار اجناس زنانه شدیم ؟ "
" از چه موقع ؟ "
آرتمس با قیافه ای از خود راضی گفت : راستش من می دونستم . البته فقط چند نفری از این قضیه خبر داشتن
ناگهان به یاد افرادی افتادم که در دفر جک بودند و طرح تخمدان را نشانش داده بودند . چه جالب ! ریسکی جدید !
مرد مصاحبه کنند می گفت : میشه در این مورد بیشتر توضیح بدین ؟ این فقط نوشابه ی مخصوص زن هاس ؟
جک گفت : فعلا در مراحل اولیه س . ولی برنامه ریزی ما به مراتب گسترده تر خواهد شد . نوشابه . عطر .... و بینش قوی خلاقانه ای داریم و از این بابت هم خوشحالیم
مرد مصاحبه کنند نگاهی به یادداشتش کرد و گفت : خوب . این مرتبه چه قشری الهام بخش شماست ؟ زنهای ورزشکار ؟
اصلا و ابدا . هدف ما ... دختری عادی و معمولیه
زن مصاحبه کننده که انگار بهش برخورده بود گفت : دختری عادی و معمولی ؟ منظورتون چیه ؟ این دختر عادی و معمولی کیه ؟
جک مکثی کرد و گفت : اون دختری بیست و چند ساله س . در شرکت کار می کنه . با مترو سر کار میره . شبها بیرون میره و تفریح می کنه . با اتوبوس به خونه بر می گرده . دختری عادی و معمولی . نه دختری ادا و اصول دار
مرد مصاحبه کننده با خنده گفت : با این اوصاف هزاران دختر وجود دارن
زن مصاحبه کننده که مشکوک شده بود پرسید : اما شرکت پنتر بیشتر با جنبه های مردانه سر و کار داره : رقابت مردانه ، ارزشهای مردان . با این تفاصیل تصور می کنین بتونین به سوی بازار زنانه تغییر چهت بدین ؟
جک گفت : تحقیقاتی انجام دادیم . به نظرم تا حدودی با بازار زنانه آشنا شدیم
آن زن از سر تمسخر خنده ای کرد و گفت : تحقیق ! این از موردهایی نیست که مردها به زنها دیکته می کنن که چی میخوان ؟
جک از سر رضایت خاطر گفت : گمان نکنم . " اما من متوجه شدم که از این سوال معذب شد "
" شرکتهای زیادی بودن که جهت بازار خودشون رو تغییر دادن ولی با عدم موفقیت مواجه شدن . از کجا می دونین شرکت شما مثل اونا نمیشه ؟ "
جک گفت : من مطمئنم
خدایا ! این زن چقدر به جک فشار می آورد و ستیزه جو بود . من که حسابی از کوره در رفته بودم . البته جک هم حریفش بود
" خوب شما تعدادی از زنان رو یه جا جمع می کنین و چند سوال ازشون می کنین ! از کجا می دونین که با این حرکت به نتیجه ی مثبت می رسین ؟"
این یه بعد قضیه س . از این بابت باید خیالتون رو راحت کنم
زن به جلو خم شد و گفت : ای بابا ! کوتاه بیاین . خیال می کنین شرکتی با این عظمت یا مردی مثل شما واقعا می تونه به روح و روان دختری معمولی تلنگری بزنه و ....
جک نگاهی به آن زن انداخت و گفت : البته که می تونم من این دختر رو می شناسم
زن ابروانش را بالا برد " اونو می شناسین "
بله اونو می شناسم . با سلیقه اش آشنا هستم . می دونم چه رنگی رو دوست داره . می دونم چی میخوره . می دونم چی می نوشه . و می دونم از زندگی چی میخواد . سایزش هشته اما دلش میخواد سایزش شش باشه . اون ... دستاش را با ذوق و شوق از هم باز کرد ... برای صبحانه سریال چیریوز میخوره و فلکیز هم توی کاپوچینوش می ریزه
تعجب زده به دستم نگاه کردم . فلیکز در دستم بود . می خواستم آن را توی قهوه ام بریزم
و امروز صبح هم سریال چیریوز خورده بودم
جک با ادا و اصول گفت : امروزه دور و برمون پر شده از عکسهای عالی و پر زرق و برق آدما . اما این دختر واقعیه . بعضی وقت ها به موهاش می رسه و بعضی وقتا هم نمی رسه . اون برای خودش برنامه ی ورزشی می ذاره ولی اونا رو انجام نمیده . اون وانمود می کنه داره ماهنامه ی بازرگانی میخونه اما مجله ی مد و هنرپیشه ها رو وسطش قایم کرده
هی ... یه لحظه صبر کن . تمام چیزهایی که می گفت آشنا به نظر می آمد
آرتمس گفت : اما تو دقیقا این کارها روانجام میدی . دیدم یه نسخه مجله " ا. کی " رو لای مجله ی مارکتینگ ویک گذاشتی . او با قیافه ای مسخره به من رو کرد و خندید و ناگهان چشمش به فلیکز در دستم افتاد
جک ادامه داد : اون عاشقه لباسه . اما قربانی مد نشده . اون شلوار جینی رو می پوشه که ...
آرتمس ناباوارنه به شلوار جین من نگاهی انداخت
.... و گلی که توی موهاش ....
مات و مبهوت دستم را بالا بردم و گل رز پارچه ای روی موهایم را لمس کردم
او نمی توانست
او نمی توانست راجع به ...
آرتمس گفت : اوه ... خدا... خدایا !
کارولین کنار آرتمس بود و گفت : چی ؟ و نگاه آرتمس را دنبال کرد و ناگهان قیافه اش تغییر کرد " اوه خداجون اما راجع به توئه ! "
" نه راجع به من نیست "
" چرا هست "
چند نفر به یکدیگر سقلمه زدند و رویشان را به سمت من بر گرداندند
جک ادامه داد : اون هر روز پونزده تا فال رو میخونه و اونی رو انتخاب میکنه که از همه بیشتر دوست داره ...
" خودتی ، دقیقا خودتی "
... اون نظری اجمالی به خلاصه ی پشت جلد کتاب میندازه و وانمود می کنه که کتاب رو خونده ...
آرتمس پیروزمندانه گفت : من میدونستم که تو کتاب آرزوهای بزرگ رو نخوندی
... اون عاشق شراب شریه ...
نیک با تعجب سرش را برگرداند " شری ، تو که جدی نمی گی ؟
صدای بقیه هم از آن طرف اتاق در آمد
اماس ، اماس . خودشه !
کتی ناباورانه نگاهی به من کرد . اما ؟ ولی ... ولی ...
کانر خنده ای ناگهانی کرد و گفت : اما نیست
او آن طرف اتاق ایستاده و به دیوار تکیه داده بود " خل بازی در نیارین . سایز اما چهاره نه هشت ! "
آرتمس تو دماغی خندید و گفت : سایز چهار ؟
کارولین هم نخودی خندید " سایز چهار ! چه سایز ایده الی ! "
کانر هاج و واج شده بود " اما ، مگه تو سایز چهار نیستی ؟ خودت گفتی ..."
من که صورتم مثل کوره داغ شده بود گفتم : من ... من میدونم که بهت گفتم . ولی ... من ...
کارولین روی خود را از صفحه ی تلویزیون برگرداند و گفت : تو واقعا لباسهات رو از فروشگاههای لباسهای دست دوم میخری و بعد وانمود می کنی که نو هستن ؟
با حالتی تدافعی گفتم : نه . منظورم اینه که .. بله ... شاید .. گاهی ...
صدای جک شنیده شد " اون شصت کیلو وزن داره اما وانمود می کنه پنجاه وشش کیلوئه ..."
چی ؟ چی ؟ ؟
از شدت ضربه ی روحی وارده تمام بدنم منقبض شده بود
از شدت خشم داد زدم : نخیر . وزن من شصت کیلو نیست من پنجاه و هشت کیلو ... و نیم ...
همه ی افراد به من زل زده بودند
... از قلاب بافی متنفره ...
از آن طرف سالن صدای آه کشیدن به گوشم رسید .کتی ناباورانه گفت : از قلاب بافی متنفری ؟
من با ترس و دلهره روی پاشنه ی پا چرخیدم . " نه ، اشتباهه " من عاشق قلاب بافی هستم . خودت میدونی من چقدر از قلاب بافی خوشم ...
اما کتی با عصبانیت از اتاق بیرون رفت
جک ادامه داد : وقتی صدای گروه کارپنتر رو میشنوه گریه می کنه ... عاشق گروه آبا هم هست . از جاز متنفره !
اوه ، نه ، اوه ، نه ، اوه ، نه ...
کانر طوری به من نگاه می کرد گویی خنجری درسینه اش فرو کرده ام " تو از جاز ... متنفری ... "

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها