0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:11 PM

فصل نوزدهم

در طول هفته بعد هیچ چیز نتوانست به شادی من رخنه کند . هیچ چیز ، هر روز با ذوق وشوق سر کار می رفتم . تمام روز لبخند به لب به کامپیوتر زل میزدم . سر از پا نشناخته هم به خانه بر می گشتم . اصلا به طعنه و دست انداختن های پل اهمیت نمی دادم . حتی وقتی آرتمس مرا به عنوان معاون شخصی خودش به تیم تبلیغاتی بازدید کننده معرفی کرد هیچ توجهی نکردم. آنها خبر نداشتند چرا من خندان پشت کامپیوترم نشسته ام . نمی دانستند من از ایمیل های کوتاه و خنده دار جک لبخند بر لب دارم . خبر نداشتند که کارفرمای آنها عاشق من شده است . من ! اما کریگن حقیر و پست
صدای آرتمس را که با تلفن حرف میزد شنیدم . آره البته در این زمینه چند گفتگوی جدی با جک هارپر داشتم . اوهوم . اونم مثل من عقیده داشت که باید هر چه بیشتر حواسمون رو روی اندیشه ی کلی متمرکز کنیم
ای نکبت دروغگو ! او هرگز با جک هارپر گفتگویی نداشت . خیلی وسوسه شدم به جک ایمیل بزنم و فوری خبرش کنم که چطور آرتمس از اسم او سوء استفاده می کند
ولی می دانستم کارم تا حدی رزیلانه است
علاوه بر این او تنها کسی نبود که از قول جک حرف می زد . حالا که او رفته بود همه از چپ و راست ندا سر می دادند که بله آنها صمیمی ترین دوست جک هارپر هستند و جک هم با همه شان همعقیده است
بجز من . فقط من بودم که سرم را پایین انداخته بودم و اصلا اسمی از او به میان نمی آوردم
یک دلیلش این بود که اگر این کار را می کردم با سرخ شدن و لبخندهای گل و گشاد ناشیانه ام خود را لو می دادم . دلیل دیگرش این بود که اگر راجع به او حرف می زدم دیگر کسی نمی توانست مانعم شود اما دلیل اساسی دیگری هم داشت : کسی مرا داخل آدم حساب نمی کرد که در مورد جک هارپر با من حرف بزند . اخر من کجا و جک هارپر کجا ؟ من یکی از کارمندان دون پایه و بدون مقام شرکت بودم
تنها چیزی که در آن لحظه در زندگی مرا دلخور می کرد این بود که کسی را جای گلوریا نیاورده بودند و من حسابی خرحمالی می کردم ..
بگذریم
وقتی در مورد بروشور تبلیغاتی جدید شرکت پنتر و بانک اندویچ تمام تلاش خود را کردم و به نتیجه ای جالب رسیدم و آن را به پل نشان دادم او اصلا توجهی نکرد و بیشتر علاقمند بود بداند من برای تولد مادر خل و چلش سبد میوه سفارش داده ام یا نه
راستش مادرش خل و چل نبود گمان می کنم مادرش مدرک دکترا داشت اما به هر حال فرستادن سبد آناناس و پایاپا برای او وظیفه ی من نبود
ناگهان نیک همان طور که گوشی تلفن دستش بود گفت : آهای بچه ها قراره جک هارپر برنامه ی تلویزیونی داشته باشه
در دفتر کار همهمه شد . من هم سعی کردم همرنگ جماعت شوم . جک به من گفته بود قرار است مصاحبه ی تلویزیونی داشته باشد اما خبر نداشتم امروز است
آرتمس دستی به موهایش کشید و گفت : دار و دسته ی تلویزیون میان اداره یا ...؟
من چه می دونم
پل از اتاقش بیرون آمد . " هی بچه ها جک هارپر با شبکه ی بیزینس واچ مصاحبه انجام داده که قراره امروز ساعت دوازده پخش بشه . یه تلویزیون توی اتاق کنفرانس گذاشته شده هر کی دلش بخواد می تونه بره و برنامه رو تماشا کنه . اما باید یه نفر پیشت میز باشه و تلفن ها رو جواب بده "
ناگهان او به من خیره شد
: چی "
پل گفت : تو بمون و تلفن جواب بده . باشه ؟
می دانستم . من شده بودم منشی نکبتی بخش
نومیدانه گفتم : نه ! منظورم اینه که منم دلم میخواد برنامه رو ببینم . نمیشه یکی دیگه بیاد اینجا ؟ آرتمس تو نمی تونی بمونی ؟
آرتمس فوری گفت : البته که نمی مونم . اما آنقدر از خود راضی نباش این برنامه برای تو جالب نیست
چرا هست
او به من چشم غره رفت . " نه نیست "
" هست . هست او رئیس منم هست "
آرتمس با خنده ای تمسخر آمیز گفت : درسته ! اما با کمی تفاوت . تو حتی دو کلمه هم با جک هارپر حرف نزدی
قبل از اینکه بتوانم جلوی خودم را بگیرم گفتم چرا حرف زدم .من .. من ... ناگهان حرفم را قطع کردم . گونه هایم سرخ شده بود .... من ... من یه بار به جلسه ای رفتم که اونم بود
آرتمس پوزخندزنان به نیک نگاه کرد و گفت : اوهوم . توی اون جلسه ای که چای می دادی ؟
حسابی کفرم در آمده بود . تا بناگوش سرخ شده بودم . خیلی دلم می خواست برای یک بار هم که بود ارتمس را سر جای خود می نشاندم
پل گفت : بس کن ! آرتمس . ! اما تو پایین ترین رده ی شغلی رو در اینجا داری . همینجا میمونی . بیش از اینم بحث نکن
*********
پنج دقیقه به دوازده . دفتر کار سوت و کور بود . بجز من یک مگس و قرو قر دستگاه فکس . غصه دار دستم را توی کشوی میزم کردم و بسته ای شکلات بیرون آوردم . در حال باز کردن و گاز زدن به ان بودم که تلفن زنگ زد
صدای لیزی از آن طرف خط شنیده شد . " هی ویدئو رو تنظیم کردم تا برنامه رو ضبط کنه "
با دهان پر از شکلات گفتم : متشکرم لیزی . تو جواهری
باورم نمیشه که نذاشتن تو برنامه رو تماشا کنی !
در صندلی ام بیشتر فرو رفتم و گاز بزرگی به شکلات زدم . " می دونم خیلی بی انصافی بود "
" ولش کن بابا . مهم نیست ! امشب برنامه رو با هم می بینیم . قراره جمیما ویدویی اتاقش رو روشن کنه و با این حساب ما ...
تعجب زده گفتم : جمیما تو خونه چی کار می کنه ؟
هیچی . امروز مرخصی گرفته تا به خودش برسه . راستی بابات زنگ زد
ناگهان دلواپس شدم . واقعا ؟ چی گفت ؟
نگران تو شده بود که مبادا مریض شده باشی . اخه بهش زنگ نزده بودی
سیم تلفن را پیچ می دادم و احساس شرمندگی می کردم . " اوه "
از روزی که در پیک نیک خانوادگی شرکت بین ما شکراب شده بود به آنها زنگ نزده بودم خیلی برایم دردناک بود ولی خب می دانستم آنها طرف کری را خواهند گرفت . بنابراین وقتی پدرم صبح دوشنبه به من زنگ زد به او گفتم سرم شلوغ است و بعدا زنگ می زنم . ولی زنگ نزدم . و به خانه هم زنگ نزدم . می دانستم که به هر حال باید با آنها حرف بزنم اما حالا نه . . فعلا به قدری دلخور بودم که دلم نمی خواست حرف بزنم
پدرت گفت : تبلیغ مصاحبه ی جک رو دیده اونو شناخته و می خواست راجع به چند چیز باهات حرف بزنه
" اوه " به کاغذ یادداشتم که حسابی آن را خط خطی کرده بودم نگاه می کردم
لیزی گفت : به هر حال پدر و مادرت میخوان برنامه رو تماشا کنن . همین طور پدر بزرگت
چقدر عالی ! تمام دنیا برنامه ی جک را تماشا می کردند به جز من
وقتی گوشی را گذاشتم رفتم برای خودم اب پرتقال آوردم و از دستگاه جدید هم قهوه ای عالی ریختم . برگشتم و به دفتر کار خلوت و بی سر و صدا نگاهی انداختم . سپس آب پرتقال را پای گیاه آرتمس ریختم . به اضافه ی مقداری جوهر فتوکپی
احساس کردم خیلی بدجنس هستم اخر گیاه بدبخت که تقصیری نداشت
در حالیکه به یکی از برگهایش دست می کشیدم با صدای بلند گفتم : معذرت میخوام ولی صاحب تو یه بیشعور تمام عیاره . به احتمال زیاد خودتم می دونی
ناگهان صدایی از پشت سر شنیدم که به طعنه گفت : با مرد اسرار آمیزت حرف می زنی ؟
کانر اینجا چکار می کنی ؟
می خواستم برای تماشای مصاحبه ی تلویزیونی برم . فقط می خواستم خیلی فوری چند کلمه ای باهات حرف بزنم . او چند قدم به داخل دفتر آمد و طلبکارانه نگاهم کرد " خوب که به من دروغ گفتی "
بخشکی شانس . خدایا . کانر حدس زده بود در روز پیک نیک متوجه چیزی شده بود
مضطربانه گفتم : منظورت چیه ؟
کانر با اوقات تلخی گفت : من با ترسیتن از بخش طراحی گپی زدم . اون همجنس گراس . تو که با اون بیرون نمیری . مگه نه ؟
خیال نمی کردم کانر جدی بگوید . خدایا او چقدر احمق بود . در حالی که سعی می کردم بر اعصابم مسلط باشم گفتم : نه من با اون بیرون نمی رم
بسیار خوب
کانر سرش را تکان داد که انگار صد امتیاز گرفته بود و واقعا نمی دانست با این امتیاز چه کار کند . " ببین من اصلا سر در نمیارم تو چرا احساس می کنی باید به من دروغ بگی . فقط همین . فکر می کردم ما می تونیم کمی با هم روراست باشیم "
کانر ... مساله ... پیچیده س و به هر حال من به تو دروغ نگفتم
او قیافه ای مظلومانه به خود گرفت و گفت : باشه . بسیار خوب
سپس از اتاق بیرون رفت
ناگهان او را صدا زدم : کانر . صبر کن . می شه در حق من لطفی بکنی ؟ قیافه ای معصومانه به خود گرفتم . " می شه تواینجا تلفن ها رو جواب بدی تا من فوری برم و مصاحبه جک هارپر رو تماشا کنم ؟
می دانستم که در آن لحظه کانر طرفدار پر و پا قرص من نیست اما چاره ی دیگری نداشتم
معلوم بود کانر از تقاضای من هاج و واج شده بود " من برات چیکار کنم ؟ "
هیچی گفتم اگه میشه نیم ساعتی اینجا تلفن ها رو جواب بدی . خیلی ازت ممنون میشم

کانر با دو دلی گفت : اصلا باورم نمیشه از من چنین خواهشی بکنی . خودت میدونی چقدر جک هارپر برام مهمه . من واقعا نمی دونم چرا چنین حرفی زدی

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها