0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  11:11 PM

فصل 2_18
ليزي گفت:
"اِما،نترس.منم.ژان پل داره مي ره."
نتوانستم سرم را بالا كنم.دلم نمي خواست به چشمان او نگاه كنم.خيلي تند و نامفهوم گفتم:
"معذرت مي خوام.قصد نداشتم...من نبايستي...زندگي خصوصي تو ربطي ..."
"اِما،احمق نشو ما عشق بازي نمي كرديم."
"چرا مي كردين.خودم ديدم.تو برهنه بودي."
"اِما،لباس تنمون بود.ببين،نگاهم كن."
با ناراحتي گفتم:
"نه،نمي خوام نگاهت كنم."
"نگاهم كن."
با ترس و لرز سرم را بالا كردم و كم كم نگاهم را روي او كه مقابلم ايستاده بود،متمركز كردم.
اوه...اوه،راست مي گفت.او لباس ورزشي چسبان و يكپارچه اي به رنگ پوست بدن به تن داشت.
سرزنش كنان گفتم:
"بسيار خوب،اگه عشق بازي نمي كردين،پس چي كار مي كردين؟چرا اينو پوشيدي؟"
ليزي با شرمندگي گفت:"مي رقصيديم."
حسابي هاج و واج شدم:"چي؟"
"مي رقصيديم،فهميدي؟ما اين كار رو مي كرديم.مي رقصيديم."
"رقص؟اما...چرا مي رقصيدين؟"
اصلا ار حرفهاي او سر در نمي اوردم.ليزي و ان مرد فرانسوي در اتاق خواب مي رقصيدند؟انگار در خواب و خيال بودم.
ليزي بعد از مكث كوتاهي گفت:
"من به گروهي پيوسته م."
"اوه خدايا،خدا نكنه به فرقه ي...."
"نه،به هيچ فرقه اي...."ليزي لبش را گاز گرفت.
"راستش تعدادي از وكلا دور هم جمع مي شن و تشكيل...گروه رقص..."
گروه رقص؟
چند لحظه اي گنگ بودم.بعد از اينكه از حالت بهت خارج شدم،حسابي خنده ام گرفت.
"تو به گروه...وكلاي رقاص ملحق شدي؟"
ليزي خجالت زده شده بود و سرش را تكان داد.
"اره من فقط...مي دوني چيه.من عاشق قانونم،عاشق كارم هستم.اما هميشه احساس تهي بودن مي كردم.دلم مي خواست به نحوي خلاقيت خودم رو بروز بدم."
از تجسم گروهي از وكلاي مدافع كلاه گيس به سر كه با هم در حال رقصيدن بودند،خنده ام گرفت.از شدت خنده نمي توانستم خودم را كنترل كنم.
ليزي با فرياد گفت:
"مي بيني!به اين دليل بود كه به ات حرفي نمي زدم.مي دونستم منو مسخره مي كني و مي خندي."
"معذرت مي خوام.معذرت مي خوام.من نمي خندم.فكر مي كنم چقدر عاليه."
باز هم ديوانه وار خنديدم.
"من فقط...نمي دونستم...وكلاي رقاص..."
ليزي با حالتي تدافعي گفت:
"فقط ما وكيل ها نيستيم.عده اي از بانكدارها،قضات و ...اِما،بس كن،انقدر نخند!"
"ليزي معذرت مي خوام.من به تو نمي خندم.جدي مي گم."
نفسي عميق كشيدم و سعي كردم لبهايم را روي هم فشار دهم.اما باز هم مجسم كردم عده اي از بانكداران با دامن كوتاه مخصوص بالرين ها،كيف به دست،در حال رقص"درياچه ي قو" هستند،و يك قاضي هم روي صحنه مي ايد،با ان رداي گل و گشادش در حال پرواز...
ليزي با عصبانيت گفت:
"اصلا هم خنده دار نيست.عده اي از حرفه اي ها مي خوان از طريق رقص خودشون رو ابراز كنن.كجاي اين خنده داره؟"
در حالي كه اشك چشمانم را پاك و سعي مي كردم خودم را كنترل كنم گفتم:
"معذرت مي خوام.هيچ ايرادي نداره.تازه به نظرم خيلي هم عقيده ي جالبيه.خوب بگو ببينم،شماها برنامه نمايش هم دارين؟"
"جمعه ي ديگه س.واسه همين تمرين مي كرديم."
خنده ام فروكش كرد و به او زل زدم.
"راست مي گويي؟پس چرا به من نگفتي؟"
او كفش هاي رقصش را كف زمين كشيد و گفت:
"من...من نمي خواستم به ات بگم،چون خجالت مي كشيدم."
با ناراحتي گفتم:
"نمي خواد خجالت بكشي،ليزي.ازت معذرت مي خوام كه خنديدم.به نظرم عقيده ي جالبيه.منم براي تماشاي برنامه ات ميام.رديف جلو هم مي شينم."
"لازم نكرده رديف جلو بشيني.من هول مي شم."
"خوب پس در رديف وسط مي شينم،يا اخر.هر جا كه تو دلت بخواد."
نگاهي كنجكاوانه به او انداختم :
"ليزي،من هيچ وقت نمي دونستم تو مي رقصي؟"
او فوري گفت:
"اوه،من نمي تونم درست برقصم.براي تفريح و سرگرميه.قهوه مي خوري؟"
وقتي به دنبال ليزي به اشپزخانه رفتم،او ابروهايش را بالا انداخت و به من نگاه كرد.
"خوب،به چه جراتي منو به عشقبازي متهم كردي؟بگو ببينم تو ديشب كجا بودي؟"
با لبخندي خيال انگيز گفتم:
"پيش جك.تمام شب هم بيدار بوديم و..."
"مي دونستم!"
"اوه،خدايا.ليزي،نمي دوني چقدر عاشقشم."
ليزي ضربه اي به كتري زد و گفت:
"عاشق؟مطمئني،اِما؟اخه مدت زيادي نيست كه اونو مي شناسي."
"مهم نيست.ما خيلي با هم جوريم!اصلا لازم نيست جلوش تظاهر كنم.ديشب چقدر بهم خوش گذشت.اون اصلا با كانر قابل مقايسه نيست.اونم به من علاقه منده.مي دوني،تمام مدت از من سوال مي كرد و به نظر مي رسيد كه از جوابهام كيف مي كنه و مجذوبم شده."
با لبخندي سرشار از خلسه و شادي دستانم را باز كردم.
"ليزي،مي دوني چيه؟هميشه در زندگي يه احساس بخصوص داشتم كه بالاخره يه روزي يه اتفاق معركه برام مي افته.و هميشه مي دونستم،از صميم قلب اعتقاد داشتم و حالا هم همين طور شده."
"خوب،حالا اون كجاست؟"
"يه چند روزي رفته سفر.مي خواد در مورد يه ايده ي جديد با يه گروه خلاق فكري بكر بكنه."
"چه ايده اي؟"
"چه ميدونم.چيزي به من نگفت.كارش واقعا فشرده س و احتمالا نمي تونه به ام زنگ بزنه.اما قرار شد هر روز برام ايميل بفرسته."
ليزي در قوطي را باز كرد."بيسكويت مي خواي؟"
"اوه،بله.متشكرم.راستي ليزي،يه نظريه ي جديد كشف كردم كه خيلي هم ساده س.توي اين دنيا همه ادما بايد با هم روراست و صادق باشن.همه بايد حرفاشون رو با هم بزنن.چه زن.چه مرد.چه خونواده يا رهبران دنيا!"
"اوهوم،كه اينطور."
ليزي براي لحظه اي بدون اينكه حرفي بزند مرا ورانداز كرد.
"راستي،جك به ات گفت چرا اون شب يهو سر قرار تو رو ول كرد و رفت؟"
تعجب زده گفتم:
"اِ...نه،ولي...اين به خودش مربوطه."
"راجع به اون تلفن هايي كه در قرار ملاقات اول به اش مي شده چيزي به تو گفت؟"
"اِ...نه."
"ايا اون به جز مختصري راجع به خودش به تو حرفي زد؟"
حالت تدافعي به خودم گرفتم:
"اون خيلي چيزها رو به من گفت،ليزي.اصلا از حرفات سر در نميارم.مشكل تو چيه؟"
او به ارامي گفت:
"من مشكلي ندارم.فقط كنجكاو بودم بدونم .فقط تويي كه همه چي رو با اون در ميون گذاشتي؟"
"چي؟"
ليزي اب جوش روي قهوه ريخت و گفت:
"ايا اونم چيزي رو با تو درميون گذاشته؟يا اينكه فقط تو بودي كه همه ي پته ت رو روي اب ريختي؟"
در حالي كه رويم را برگردانده بودم و با مغناطيس روي در يخچال ور مي رفتم،گفتم:
"ما حرفاي دلمون رو به هم مي زنيم.مثلا...مثلا اون راجع به شريك تجاري و شركتش همه چي رو برام گفت."
"راجع به خودش چي؟شخصا."
"بله."
پيش خودم گفتم:واقعيت كدومه؟جك در مورد خودش با من حرف زده بود.منظورم اين است كه او به من...او به من گفت كه...
بگذريم لابد حال و حوصله نداشته راجع به خودش زياد حرف بزند.جنايت كه نكرده بود.درسته؟
ليزي قهوه را به دستم داد."قهوه ات رو بخور."
"متشكرم."
ليزي فهميد كمي دمغ شده ام.اهي كشيد.
"اِما،دلم نمي خواد روحيه ات رو خراب كنم.اون مردي دوست داشتني..."
"واقعا هم همينطوره ليزي.تو اونو نمي شناسي.اون خيلي رمانتيكه.مي دوني امروز صبح به ام چي گفت؟گفت از لحظه اي كه من توي هواپيما شروع به صحبت كردم،گلوش پيشم گير كرد."
ليزي به من خيره شد.
"راستي؟اينو گفت؟چه شاعرانه."
"به ات كه گفتم ليزي.اون معركه س!"
پايان فصل 18 و ص 322
Esperichoo آنلاین نیست.  

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها