پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 11:10 PM
برای چند لحظه هاج و واج به او خیره شدم
یادم آمد که پدربزرگم هم چندین بار به چنین جایی رفته بود تا اینکه رابطه اش با مدیر آنجا به هم خورد . ان محل پر از مددکاران چرب زبان و پوسترهای تبلیغاتی ارزان برای سفرهای دریایی بود
بالالخره صدایم در امد . " کتی اونجا احتمالا ... خونه ی سالمندانه ؟"
او بدجوری یکه خورد . اوه ...
سعی کن یادت بیاد . تمام اونایی که میرن اونجا .. پیرن ؟
او که تازه دوزاریش افتاده بود گفت : خدایا .حالا که تو داری میگی اره درسته . همه به نحوی سالخوره ... راستش اما یه بار تو بیا اونجا کلی می خندی !
هنوز میری اونجا ؟
او تعجب زده گفت : البته که هر روز میرم . من عضو کمیته ی روابط عمومی اونجام
فیلیپ شاد و شنگول با سه لیوان نوشابه برگشت . با خوشحالی به کتی نگاه کرد و گونه اش را بوسید . انگاری دنیا را به کتی داده بودند . ناگهان من احساس دلگرمی کردم . بسیار خوب هر چند عجیب بود به نظر می رسید زوجی دلپذیررا تشکیل دهند
فیلیپ گفت : به نظر می رسید آقاهه توی غرفه حسابی عصبی بود دلم براش سوخت
من چشمانم را بستم تا طعم خوشمزه ی پیم را بیشتر حس کنم
اووم در تابستان گرم هیچ چیز بهتر از نوشابه ی خنک ...
اه من قول داده بودم با کانر در غرفه ی پیم باشم . مگر نه ؟ به ساعتم نگاه کردم متوجه شدم که ده دقیقه دیر کرده ام حالا می فهمیدم چرا او عصبانی است . فوری از کتی و فیلیپ عذر خواهی کردم و دوان دوان خودم را به غرفه ای که در گوشه ی باغ بود رساندم . کانر را در آنجا دیدم که شجاعانه و دست تنها به جمعیت زیادی که در صف بودند نوشابه میداد . او لباس هنری سوم را پوشیده بود با آستین های پفی و شلوار تنگ سر زانویی . ریش پت و پهن قرمزی هم به به صورتش چسبانده بود و به احتمال زیاد جوش آورده بود
با عجله خودم را به کنارش رساندم . معذرت میخوام مجبور شدم لباس بالماسکه بپوشم " خب حالا چی کار کنم ؟ "
کانر مودبانه گفت : نوشابه بریز. قیمت هر لیوان هم یک و نیم پونده . می تونی این کار رو بکنی ؟
من که کمی آزرده خاطر شده بودم گفتم : البته که می تونم
تا مدتی به قدری سرمان شلوغ بود که فرصت حرف زدن نداشتیم سپس آنجا خلوت شد و ما تنها شدیم
کانر حتی نیم نگاهی هم به من نینداخت . او با عصبانیت صدای جیرینگ جیرینگ لیوان ها را در آورده بود که هر آن ممکن بود بشکند
" ببین کانر معذرت میخوام دیر کردم "
او در حالیکه یک دسته نعنا را طوری خرد می کرد که انگار میخواست انها را بکشد گفت : اشکالی نداره . راستی اون شب بهت خوش گذشت ؟
پس ادا و اصول او به این دلیل بود
بعداز درنگی گفتم : آره . متشکرم
با مرد مرموز جدید خودت ؟
اوهوم
نگاهی به بیرون انداختم و در لابه لای جمعیت به دنبال جک گشتم
اون توی شرکت ما کار می کنه ؟ درسته ؟
با شنیدن این حرف نزدیک بود بطری لیموناد از دستم بیفتد . سعی کردم خودم را نبازم . چرا چنین حرفی می زنی ؟
" پس به این دلیله که به من نمیگی کیه "
مساله این نیست . کانر میشه برای خلوت من احترام قائل بشی ؟
او نگاهی ملامت بار به من انداخت . " گمان میکنم حق دارم بدونم واسه خاطر چه کسی با من ترک مراوده کردی "
واسه خاطر اون با تو ترک مراوده نکردم . ناگهان جلوی زبانم را گرفتم . فکر کردم درست نیست وارد جزیبات بشوم . صرفا .. گمان نکنم توضیح دادن من دردی دوا کنه
او مرا برانداز کرد و گفت : اما من احمق نیستم . من تو رو خیلی خوب می شناسم
دست و پایم را گم کرده بودم
اگر او حدس می زد چه میشد ؟ شاید در تمام این مدت کانر را دست کم گرفته بودم . شاید او شناختی کامل از من داشت . اوه ، خدایا
مشغول قاج کردن لیمو شدم و دائم جمعیت را هم دید می زدم . بگذریم جک کجا بود ؟
ناگهان کانر پیروزمندانه گفت : آهان فهمیدم اون پله مگه نه ؟
حیرت زده به او نگاهم کردم . چی ؟
نه پل نیست . چطور یه هو یادت به پل افتاد ؟
او به پل که در همان نزدیکی ایستاده بود و بطری آبجویی را تکان میداد اشاره کرد و گفت : آخه دائم اونو نگاه می کنی ! دم به ساعت
جرعه ای نوشیدم و گفتم : اونو نگاه نمی کنم فقط دارم محیط رو بررسی می کنم
واسه چی اون اینجا پرسه می زنه ؟
نه این جوری نیست کانر باور کن من با پل بیرون نمیرم
خیال می کنی احمق گیر آوردی ؟ مگه نه ؟
خیال نمی کنم تو احمقی من فقط .... گمان می کنم این بحث بیهوده است و .. تو هرگز ...
او چشمانش را تنگ کرد و گفت : پس نیکه . معلوم بود شما دو تا ...
نه نیک هم نیست
عجب گرفتاری شده بودم نمی بایست قبول می کردم با او در غرفه ی نوشابه باشم
ناگهان کانر صدایش را آهسته کرد و گفت : نگاه کن
سرم را بالا کردم . احساس کردم دیگر نمی توانم نفس بکشم . جک به سوی ما می امد . او کتی چرمی و پیراهنی شطرنجی پوشیده بود . چقدر جذاب و سکسی شده بود . دلم برایش غش رفت
کانر آهسته گفت : داره به این طرف میاد . زود باش پوست لیمو رو بردار .
" سلام آقا ! نوشابه ی پیم میل دارین ؟ "
جک گفت : خیلی متشکرم کانر . سپس نگاهی به من کرد
سلام اما . بهت خوش می گذره ؟
با صدایی رسا گفتم : سلام عالیه ! خیلی خوبه !
با دستانی لرزان برای او پیم ریختم و به دستش دادم
کانر گفت : اما نعناع را فراموش کردی
جک به من چشم دوخته بود " اشکالی نداره "
گفتم : اگه دوست دارین نعنا هم توش بریزم
او جرعه ای سر کشید و گفت : همین جوری خوبه
نمی توانستیم چشم از یکدیگر برداریم . حتما همه می فهمیدند اوضاع از چه قرار است . کانر هم می فهمید . سریع نگاهم را برگرفتم و مشغول ور رفتن با قالب یخ شدم
جک خیلی عادی گفت : راستی اما میخواستم خیلی فوری راجع به کار باهات صحبتی بکنم . در مورد تایپ پرونده ی لیوپولده
هول شدم و تمام یخ ها را روی پیشخان ریختم . ا ... بله ؟
بهتره قبل از رفتنم چند نکته ی ضروری رو بهت گوشزد کنم . یه سوئیت توی ساختمان دارم ..
قلبم به تالاپ و تولوپ افتاده بود . بله ، بسیار خوب
خوب .. ساعت یک خوبه ؟
هر چی شما بگین
جک خرامان و نوشابه به دست دور شد و من هم به او زل زدم
کانر ناگهان کارد را به زمین گذاشت و حیرت زده گفت : چقدر من احمقم . چقدر کور بودم ! او به من رو کرد . عصبانیت از چشمان آبی رنگش می بارید .
اما فهمیدم مرد جدید زندگیت کیه
پاهایم لرزید . فوری گفتم : نه نمی دونی ! راستش ... کسی از محیط کار نیست . از خودم بافتم . اون مرد در غرب لندن زندگی . تو هم تا حالا اونو ندیدی . اسمش گریه ... اون در اداره ی پست ....
او دست به سینه شد و گفت : لازم نیست دروغ بگی . اون " تریستنه " ار بخش طراحی . درسته ؟
*********
به محض اینکه کارم با کانر تمام شد یک لیوان نوشابه برداشتم و زیر درختی نشستم . هر دو دقیقه یک بار به ساعتم نگاهی می کردم . سوئیتی در ساختمان . فقط یک معنی داشت . من و جک ...
چقدر مضطرب بودم جک به حقه های زیادی وارد بود . خوب در انجا راجع به چیز حرف می زدیم ؟ احساس کردم در مسابقه ای علمی شرکت کرده و ناگهان سر از المپیک در آورده ام
جک هارپر میلیاردر بود . او با انواع و اقسام زنها قرار ملاقات می گذاشت ... او کجا و من کجا ؟
من هیچ وقت به خوبی رییس شرکت اوریجین سافت ور نمی شدم . خیلی خوب ... بس کن .. من خوبم . حالم خوبه
به ساعتم نگاه کردم . راس ساعت یک بود . از جای خود بلند شدم . به خود کش و قوسی دادم و نفسی عمیق کشیدم . به سمت ساختمان به راه افتادم . دم در ساختمان که رسیدم صدایی گوشخراش شنیدم
" اما . هی اما "
اوه. شبیه صدای مادرم بود خیلی عجیب بود . برای یک لحظه سر جایم ایستادم . سپس رویم را برگدانم اما کسی را ندیدم . حتما به نظرم آمده بود . مطمئنا ذهن نیمه هوشیارم مرا دست انداخته بود
اما رویت رو برگردون . اینجا رو نیگا کن
یه لحظه صبر کن . مث اینکه صدای .. کری ...
با چشمانی نیمه بسته به جمعیت نگاهی انداختم . چیزی ندیدم . دور و برم را نگاه کردم . اما نتوانستم کسی را ...
و یکدفعه کری ، نیو پدر و مادرم مثل جن بود داده جلوی رویم سبز شدند همه ی آنها لباس بالماسکه پوشیده بودند . مادرم کیمونوی ژاپنی به تن و سبد پیک نیک هم در دست داشت ، پدرم لباس رابین هود به تن داشت و دو تا صندلی تاشو هم در دست داشت . نیو لباس سوپر من پوشیده بود و یک بطری شراب در دستش بود . کری هم خودش را به شکل مریلین مونرو در آورده بود . با کلاه گیس بلوند و کفش های پاشنه بلند که به هر نحوی میخواست جلب توجه کند
اینا اینجا چه می کنن ؟ من درباره ی پیک نیک حرفی به آنان نزده بودم . مطمئن بودم
کری نزدیک تر شد . " سلام . اما از لباسم خوشت میاد ؟ "
او دور خود چرخی زد و روی کلاه گیس اش هم دستی کشید
مادرم حیرت زده به لباس من نگاه کرد و گفت : عزیز دلم قراره تو در نقش چه کسی باشی ؟ هایدی هستی ؟
من ... مامان ، اینجا چه می کنین ؟ من هرگز ... منظورم اینه که من یادم رفت بهتون بگم ...
کری گفت : می دونم فراموش کردی اما روزی که من بهت زنگ زدم و تو نبودی آرتمس راجع به این مهمونی به من گفت
" دستم به آرتمس برسه تکه بزرگش گوششه "
کری به دو نوجوان که به او خیره شده بودند چشمکی زد و گفت : خوب مسابقه ی لباسهای بالماسکه چه ساعتیه ؟ اینو که از دست ندادیم . درسته ؟
با صدایی که از ته چاه در می آمد گفتم : اصلا ... مسابقه ای وجود نداره
کری وا رفت و گفت : راستی ؟
حرف او را باور نکردم . یعنی او آمده بود تا در مسابقه ی نکبتی برنده شود ؟ گفتم : این همه راهو واسه این اومدی ؟
البته که نه ! من و نیو میخواستیم پدر و مادرت رو به هنوود منور ببریم که نزدیک اینجاست . بعد فکر کردیم بد نیست سری هم به اینجا بزنیم
آنها میخواستند به جایی بروند ! خدا را شکر ! پس میتوانستیم با هم گپی بزنیم و بعد زحمت را کم کنند
مادرم گفت : سبد پیک نیک خودمون رو هم آوردیم . خب بیاین یه جای خوب پیدا کنیم
من که سعی می کردم لحن صدایم عادی باشد گفتم : خیال می کنین وقت برای پیک نیک داشته باشین ؟ شاید به ترافیک بخورین . راستش بهتره همین حالا راه بیفتین تا به سلامتی به ...
کری گفت : میز یرای ساعت هفت به بعد رزرو شده راستی زیر اون درخت چطوره ؟
مات و مبهوت مادرم را نگاه کردم که قالیچه ی پیک نیک را پهن کرد. پدر هم دو تا صندلی تاشو را روی زمین گذاشت . من طافت نشستن در انجا را نداشتم . در حالیکه جک منتظرم بود که با هم ....
می بایست به فکر چاره ای می افتادم
سریع فکر کن
فوری گفتم: اووم ... راستش من نمی تونم بمونم . هر کدوممون وظیفه ای داریم که باید انجام بدیم
پدرم گفت : نکنه میخوای بگی تو نیم ساعت هم مرخصی نداری . آره ؟
کری به طعنه گفت : اما رکن اساسی کل تشکیلاته ! مگه متوجه نیستین ؟
سیرل نزدیک آنها امد .
" اما بالاخره خونواده ات اومدن . همشون هم لباس با بالماسکه . چه عالی ! او درهمانجا می پلکید و کلاه شیطانکش هم در هوا تکان میخورد . حواستون باشه واسه بخت آزمایی بلیت بخرین "
مادرم گفت : حتما راستی میشه اما چند ساعتی مرخصی بگیره و پیش ما بمونه ؟
سیرل گفت : البته ! تو کار خودت را در غرفه ی نوشابه انجام دادی درسته اما ؟ پس حالا می تونی استراحت کنی
مادرم گفت : چه عالی ! اما خبر خیلی خوبیه
به هر جان کندنی بود گفتم : آر.. آره . عالیه !
چاره ای نداشتم هیچ راه فراری برای من باقی نمانده بود با سر زانوهای خشک و منقبض روی قالیچه نشستم و لیوان شراب را در دست گرفتم
مادرم در حالیکه پای مرغ پخته را در بشقابی می گذاشت گفت : راستی کانر هم اینجاس ؟
پدرم با صدایی آهسته گفت : هیس ! اسم کانر رو نیار !
کری جرعه ای شامپاین نوشید و گفت : مثل اینکه قرار بود با کانر همخونه بشی . برام تعریف کن
نیو به شوخی گفت : اما براش صبحونه درست می کرد
و کری هم هر هر خندید
سعی کردم لبخندی زورکی بزنم اما نتوانستم . ده دقیقه از ساعت یک گذشته بود جک منتظرم بود . چه کار میتوانستم بکنم ؟
لحظه ای که پدر بشقابی به دستم داد چشمم به سون افتاد که از انجا رد میشد . او عینک تیره زده ولی لباس بالماسکه نپوشیده بود
او را صدا زدم . " سون "
ایستاد
ا... یکی دو ساعت پیش آقای هارپر می پرسید خونواده ی من اینجا میان یا نه ؟ لطفا بهش بگو اونا ... اونا سرزده اومده ... ناامیدانه نگاهش کردم . که او هم سری تکان داد . فهمید موضوع از چه قرار است
گفت :پیغام تو رو می رسونم
اینم آخر و عاقبت من
پایان فصل شانزدهم