پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389 10:51 PM
فصل 16
همونجا دست به كار مي شيم.
منظورش...خدايا،هر موقع به ياد اين جمله مي افتادم احساس دلهره مي كردم.سر كار تمركز حواس نداشتم.نمي دانستم چه كنم.
به خودم خاطرنشان كردم كه روز پيك نيك شركت،برنامه ي مهم شركت است نه قرار ملاقات.به هيچ عنوان فرصت نمي شد من و جك غير از يك سلام و عليك رسمي،حرف ديگري با هم بزنيم.رابطه كارمند_رئيسي محدود به دست دادن،همين و بس.
همونجا دست به كار مي شيم.
اوه،خدا،اوه،خدا.
صبح روز شنبه،خيلي زود از خواب بيدار شدم.حمام كردم.گرانترين عطر را به خودم زدم و ناخن هايم را هم لاك زدم.البته دليل خاصي نداشت.هميشه دلم مي خواست سر و وضعم مرتب باشد.شيك ترين لباس تابستاني ام را كه برش هاي اريب داشت،پوشيدم.
پيك نيك خانوادگي شركت در منطقه ي ييلاقي هرتفوردشاير بود كه اكثرا از انجا براي برگزاري كنفرانس ها ،جلسات كاراموزي و فكر بكر استفاده مي شد.البته من به هيچ كدام از انها دعوت نشده بودم.
بنابراين تا به حال پايم به انجا نرسيده بود.وقتي از تاكسي پياده شدم،حسابي تحت تاثير محل و ساختمان ان قرار گرفتم.ساختماني بسيار بزرگ و مجلل بود با كلي ستون و پنجره.معلوم بود محلي قديمي است.
رد صداي موسيقي را دنبال كردم و ساختمان را دور زدم.مراسم در چمن عظيم پشت ساختمان برگزار شده بود.
در پشت ساختمان رديفي از پرچم هاي كوچك رنگارنگ به صورت دايره به هم متصل شده و يك سري چادر هم روي چمن ها برافراشته بودند.نوازندگان در حال نواختن بودند.
"اِما."
سرم را بالا كردم و سيرل را ديدم كه به سمت من مي امد.او خودش را به صورت شيطونك در اورده بود.
"لباس بالماسكه تو كجاس؟"
هاج و واج شدم."لباس بالماسكه؟"
خدايا،نمي دانستم بايد لباس بالماسكه بپوشم.البته دروغ بود،ديروز عصر حدود ساعت پنج سيرل ايميلي ضروري براي همه كاركنان شركت فرستاده بود:پوشيدن لباس بالماسكه براي تمام كارمندان شركت پنتر اجباري است.
اما راستش،با اخطار پنج دقيقه اي چه كسي مي توانست لباس بالماسكه تهيه كند؟و من به هيچ وجه حاضر نبودم با لباس نايلوني بالماسكه به انجا بروم.
از اين گذشته،حالا كه انها كاري از دستشان بر نمي امد.من با حالتي مبهم به دور و برم نگاه كردم تا شايد جك را ببينم.
"متاسفم...به هر حال..."
مي خواستم راه بيفتم بروم كه سيرل دستش را به شانه ام زد.
"از دست شما ادما چي كار كنم.اطلاعيه ي...اشكالي نداره،مي توني يكي از لباسهاي بالماسكه اضافي رو برداري."
حيرت زده نگاهش كردم."چي؟چي چي اضافي رو؟"
سيرل پيروزمندانه گفت:
"به دلم افتاده بود شايد كسي يادش بره...از اين رو چند دست لباس اضافي..."
انگار اب سردي روي من ريختند.منظورش اين نبود كه...
او گفت:"لباس اضافي داريم.مي توني هر كدوم رو كه بخواي انتخاب كني."
نه،نه.به هيچ وجه.مي بايست به نحوي در مي رفتم.همين حالا.نخودي خنديدم.اما دست او مانند انبري شانه ام را گرفته بود.او به زور مرا به سوي يكي از چادرها برد كه در انجا دو زن ميانسال در كنار رديفي جالباسي كه لباس هاي نايلوني زشتي از انها اويزان بود،ايستاده بودند.
با ناراحتي گفتم:
"نه،ترجيح مي دم همين جوري..."
سيرل با تحكم گفت:
"همه بايد لباس بالماسكه بپوشن.در اطلاعيه اومده بود..."
سريع به لباسم اشاره كردم و گفتم:
"اما...اينم خودش يه نوع لباس..."
سيرل با تشر گفت:
"اِما،امروز روز خوش گذرونيه.لطفش در اينه كه همه ما همكاراي خودمونو در لباسهاي بالماسكه ببينيم...راستي،كو خانواده ات؟"
قيافه غصه داري به خودم گرفتم و گفتم:
"اونا...راستش،نتونستن بيان."
منظورم اين بود كه به انها نگفته بودم.
او با شك نگاهم كرد."راجع به مهموني به اونا گفتي؟براشون بروشور فرستادي؟"
"اره البته كه گفتم.خيلي هم دلشون مي خواست بيان."
"بسيار خوب،با اين حساب بايد خودتو با خانواده بقيه همكارا قاطي كني."
در اين موقع او يك دست لباس نايلوني مدل سفيد برفي با استينهاي پوفي به من نشان داد.
"نمي خوام سفيد برفي بشم."
ناگهان حرفم را قطع كردم.چون مويرا را از بخش حسابداري ديدم كه بزور لباس مدل گوريلي به تن او مي كردند.
فوري لباس را قاپيدم و گفتم:"باشه،من سفيد برفي مي شم."
****************
دلم مي خواست گريه كنم .وقتي لباس خوشگلم توي كيسه ي نخي گذاشته شد كه فقط اخر وقت به سراغش بروم،چقدر غصه خوردم.با پوشيدن لباس سفيد برفي مثل دختر بچه هاي شش ساله شده بودم.
غصه دار از چادر بيرون امدم.دسته ي اركستر در حال نواختن بود.كسي هم پشت بلند گو حرف مي زد.به دور و بر خودم نگاه كردم تا ديگران را در لباس بالماسكه شان تشخيص دهم.
ناگهان چشمم به پل افتاد كه لباس دزد دريايي پوشيده بود و سه بچه ي قد و نيم قد مثل كنه به پاهايش چسبيده بودند.
يكي از انها داد مي زد:
"عمو پل،عمو پل،يه بار ديگه قيافه ات رو ترسناك بكن."
به هر بدبختي بود به پل سلام كردم."به ات خوش مي گذره؟"
او خيلي جدي گفت:
"لعنت بر پدر و مادر كسي كه روز پيك نيك خانوادگي رو اختراع كرد.چنين ادمي رو بايد تير باران كرد."
سپس سر يكي از بچه هاي ديگر داد زد."مرده شورت رو ببرن.پات رو از روي پام بردار."
همه بچه ها از روي ذوق و شوق جيغ مي زدند.
آرتمس لباس پري دريايي پوشيده بود و همراه زني ديگر بود كه كلاهي گنده به سر داشت و زير لب مي گفت:
"مامان نمي خوام برم توالت."
زن كنار دست ارتمس گفت:
"آرتمس،لازم نيست انقدر نازك نارنجي باشي."
خيلي عجيب بود.بر و بچه ها در كنار خانواده شان شخصيتي كاملا متفاوت پيدا كرده بودند.خدا را شكر كه خانواده من انجا نبود.
خيلي دلم مي خواست بدانم جك كجاست.شايد داخل ساختمان...و شايد بهتر بود من...
"اِما."
سرم را باا كردم و كتي را ديدم كه به سوي من مي امد.او يك لباس بالماسكه نارنجي عجيب و غريب پوشيده بود و دست مرد مسني را كه خيال كردم پدرش است،گرفته بود.
چقدر عجيب بود،چون خيال مي كردم گفته بود با...
او با ذوق و شوق گفت:
"اِما،اين فيليپه. فيليپ،با دوستم اِما اشنا شو.او باعث و باني رسدن ما به همديگه س."
باورم نمي شد!
پس مرد جديد زندگي كتي اين شخص بود.پس اين فيليپ بود.اما او حداقل هفتاد سال داشت.
من كه وارفته بودم،با او دست دادم و زوركي چند كلمه اي راجع به هوا حرف زدم.اما تمام مدت مات و مبهوت بودم.
در مورد من اشتباه نشود.من در مورد سن و سال متعصب نبودم.همه مردم را،از سياه و سفيد،زن و مرد،پيرو جوان دوست داشتم و...
اما او مردي مسن بود.او حسابي پير بود.وقتي ان پيرمرد رفت تا چند نوشابه بياورد،كتي گفت:
"جالب نيست؟اون خيلي با ملاحظه س.هيچ دردسري هم نداره.در عمرم با چنين مردي بيرون نرفته بودم."
گلويم را صاف كردم."خوب،يادم رفته.يه بار ديگه بگو ببينم،فيليپ رو دقيقا كجا ديدي؟"
"اي بي حواس،چطور يادت رفته.خودت به من پيشنهاد دادي كه براي خوردن ناهار به جاهاي قبلي نرم.منم جايي غير عادي رو نزديك كاونت گاردن پيدا كردم.راستش،اونجا رو به تو هم توصيه مي كنم."
"خوب،اين رستورانه،كافه س يا...چيه؟"
او فكري كرد و گفت:
"نه دقيقا.هرگز چنين جايي نرفته بودم.تو ميري اونجا ،يه نفر يه سيني ميده دستت و تو هر چي مي خواي برمي داري و مي خوري.و هر جا كه خواستي مي شيني.تازه برات فقط دو پوند خرج بر مي داره.برنامه تفريحي مجاني هم دارن!مثل بينگو،اوازهاي دسته جمعي دور پيانو،و يه روز هم رقص چاي داشتن!كلي دوست پيدا كردم."