0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  10:50 PM

بمحض بيرون امدن از خانه،احساس سبكبالي و خوشحالي كردم.جوِّ ان شب با شب قبل كاملا فرق مي كرد.از اتومبيل شيك و پيك و رستوران سطح بالا خبري نبود.شبي بسيار عادي و خودماني بود.
تاكسي صدا زدم و موقع رد شدن از خيابان هاي شمال شهر احساس غرور كردم.من يك لندني واقعي بودم كه مي توانستم مهمانم را به جاهاي كوچكي كه زياد توي چشم نبود،ببرم.منظورم اين نيست كه رستوران انتخابي جك جالب نبود،اما جايي كه من انتخاب كرده بودم،بمراتب باحال تر بود.باشگاهي مخفي!و كسي چه مي دانست،شايد امشب ايوان هم انجا بود!
سر چهار راه ايستاديم.تابلو تبليغاتي بزرگ روبرويمان،مربوط به اگهي پنتر كولا بود.
ناگهان نسنجيده گفتم:
"ادم باورش نمي شه كه اين تبليغ متعلق به شركت تو باشه."
جك تعجب زده نگاهم كرد.متوجه شدم حرف درستي نزده ام.
"خوب منظورم اينه كه...ادم به هر طرف نگاه مي كنه،همه ش اگهي پنتر رو مي بينه.انگار نماد موفقيت توئه."
جك نگاه غير عادي اي به من كرد و گفت:"همينطور شكست هام."
"شكست هات؟تو كه هرگز در چيزي بازنده نشدي؟تو ادم موفقي هستي.نابغه خلاق بازاريابي.اينو همه مي دونن."
جك خنديد."تو خيال مي كني من غير از موفقيت چيز ديگه اي نداشتم؟دلت مي خواد چندتا از ناكاميهاي پنتر رو برات تعريف كنم؟مثل..."
لحظه اي به فكر فرو رفت."خالكوبي برنزه پنتر."
"چي؟!"
گاينو در دهه هشتاد اختراع كرديم.شكل شفاف پلاستيكي چسبنده اي بود.اونو به پوستت مي چسبوندي و پس از گرفتن حمام افتاب...به به...عصر كه اونو مي كندي،شكل انتخابي تو مثل:لب،گل يا هر چيز ديگه اي روي پوستت نقش بسته بود.بذار برات بگم كه اين اخرين مد روز و بسيار هم متداول بود،تا اينكه بحث سرطان پوست به ميان امد."
"خوب،بعدش چي شد؟"
جك خيلي راحت گفت:
"هيچي،ما نيم ميليون دلار ضرر كرديم كه اون موقع كلي پول بود."
"آخ آخ آخ."
راستش من يكه خوردم.هرگز تصورش را نمي كردم جك در زمينه اي ناكام شده باشد.
"بعد هم نوبت به چوب پاي(چوبي كه بچه ها مثل وزغ روي ان ورجه ورجه مي كنند)فنردار و چوب بيليارد پنتر رسيد كه چه فاجعه اي بود."
جك با ياد اوري انها غصه دار سرش را تكان داد.
"تقصير پيت بود.اون هر شب بيليارد بازي مي كرد و هوس كرد چوب بيليارد اختصاصي داشته باشد."
سپس لهجه غليظ انگليسي پيت را تقليد كرد.
"جك،باور كن هر ادمي كه سرش به تنش مي ارزه،خيلي دلش مي خواد چوب بيليارد مخصوص خودش رو داشته باشه."و ماتم زده به من نگاه كرد.
از قيافه مضحكش خنده ام گرفت.ناگهان برق چشمانش از بين رفت و غمگينانه بيرون را نگاه كرد،انگار مي خواست بر اعصابش مسلط شود.با حالتي دودل گفتم:
"دلت براي پيت خيلي تنگ شده؟"
"آره."
از بابت دلداري گفتم:"آره،حتما خيلي برات سخت بوده."
او سرش را تكان داد.
"همين طوره.و تازه تمام اين كارها رو دست تنها انجام دادن،واقعا كلافه كننده اس.من و پيت...نيروهاي كمكي همديگر بوديم.به هم انرژي مي داديم.رابطه ما صرفا رسمي و منحصر به جلسات نبود.تابستوان با هم به تعطيلات مي رفتيم.مردم كه اين چيزا رو درك نمي كردن.و صدقه سر همين تعطيلات تابستاني بود كه هر دو انرژي و بنيه ي يه سال كار كردن رو پيدا مي كرديم."
لبم را گاز گرفتم و گفتم:"چه ادماي جالبي بودين."
جك ساكت شد.پشيمان بودم كه چرا از او راجع به پيت سوال كرده بودم.شايد زيادي پيش رفته بودم.
ناگهان او گفت:
"پيت ادم خاصي بود...و پر انرژي.از اون تيپ ادما بود كه به هر جلسه اي پا مي ذاشت،اونجا رو تحت كنترل خودش در مي اورد.كلي هم وعده و وعيد مي داد كه نمي تونست اونا رو به سرانجام برونه.بعدش به نحوي با موفقيت انجام مي شد."
جك رويش را به من كرد.چشمانش برق مي زد و لبخند به لب داشت.
"شعار.درنگ نكن ايده ي پيت بود."
صداي راننده بلن شد و من ناگهان از جا پريدم."اينم شماره هشتصد و پنجاه.رسيديم."
ما در كلركن ويل بوديم.تقريبا يادم رفته بود چه مي كرديم.وقتي به بيرون و در هواي تر و تازه پا گذاشتيم،جو گرفته ي تاكسي از بين رفت.با اصرار خودم كرايه ي تاكسي را پرداختم و جك را به سوي كوچه اي راهنمايي كردم.
جك دور و برش را نگاه مي كرد."چه جالبه.خوب كجا مي ريم؟"
من معما وار گفتم:"فقط صبر كن."
به سوي خانه اي رفتم،زنگ انجا را زدم و كليد ليزي را با ذوق و شوق از جيبم در اوردم.مي دانستم كه جك حسابي تحت تاثير قرار مي گيرد.
صدايي به گوشم خورد."بله؟"
"اوه،سلام.مي خواستم با الكساندر حرف بزنم."
"با كي؟"
"با الكساندر."
لبخندي نمكين زدم.از قرار معلوم مي بايست دو بار بررسي مي كردند.
"چنين كسي اينجا نيست."
من شمرده گفتم:"نمي فهمي چي مي گم؟الك...سا...ندر..."
"الكساندري در كار نيست."
شايد خانه را عوضي رفته بودم.اما نه،همان خانه بود!شايد ان در ديگر بود،با شيشه مات.اما نه.همان در برايم خيلي اشنا بود.
به جك لبخندي زدم و زنگ در خانه ديگر را زدم.
خبري نشد.چند دقيقه اي صبر كردم و باز هم زنگ زدم.جوابي نشنيدم.خوب،پس...پس اين يكي هم نبود.
بخشكي شانس!
واقعا كه احمق بودم.چرا نشاني را بررسي نكرده بودم؟اما مطمئن بودم كه انجا را به خاطر مي اورم.
جك گفت:"طوري شده؟"
نگاهي به بالا و پايين خيابان انداختم و سعي كردم خودم را نبازم.كدام در بود؟قرار نبود تك تك خانه ها را در بزنم.چند قدمي به جلو رفتم شايد چيزي به ذهنم برسد.ناگهان چشمم به كوچه اي مشابه افتاد.
احساس دلهره كردم.خدايا،كوچه را درست امده بودم؟سريع به جلو رفتم و نگاهي به ان كوچه انداختم.دقيقا عين همان كوچه بود.حالا چه خاكي بر سرم مي كردم؟اصلا به ذهنم خطور نمي كرد چنين مشكلي پيش بيايد.
بسيار خوب،من خنگ بودم.مي بايست به ليزي زنگ مي زدم و او به من مي گفت كه...
تلفن همراهم را بيرون اوردم و شماره ليزي را گرفتم.سريع روي پيغام گير رفت.سعي كردم خونسردي ام را حفظ كنم.
"سلام ليزي،منم.مشكلي پيش اومده.نمي دونم در باشگاه كدومه؟كدوم كوچه...اگه پيغام منو گرفتي،فوري بهم زنگ بزن.متشكرم."
تلفن را قطع كردم و با قيافه اي حاكي از اعتماد به نفس به جك نگاه كردم و با خنده گفتم:
"يه اشتباه كوچولو!بايد يه باشگاه مخفي همين دور و بر باشه،اما دقيقا يادم نيست كدوم دره!"
جك گفت:"مهم نيست.اين جور چيزا پيش مياد."
از لحن كلام او احساس ارامش كردم.اين مرد چقدر مهربان بود.از اين جور چيزها كه براي او پيش نمي امد.
به خانه زنگ زدم.خط اشغال بود.سريع شماره ليزي را گرفتم.تلفن همرا او خاموش بود.
بخشكي شانس!نمي توانستيم تمام شب را انجا بمانيم.
جك گفت:"اِما،دوست داري به رستوران به رستواران..."
پرخاش كنان گفتم:"نه متشكرم."
فوري تصميم ديگري گرفتم."خوب تصميم عوض شد.بيا بريم انتونيو."
جك گفت:"بذار زنگ بزنم به ماشين..."
"احتياجي به ماشين نيست!"
به سوي خيابان اصلي رفتم و خدا را شكر يك تاكسي به سمت ما امد.برايش دست تكان دادم.سوار شديم.
"لطفا انتونيو در خيابان سندرستد."
تاكسي به راه افتاد.جك پرسيد:"انتونيو كجاست؟"
"رستوراني در جنوب لندنه.جاي خيلي خوبيه.وقتي من و ليزي در واندزورث زندگي مي كرديم،زياد به اونجا مي رفتيم.غذاش حرف نداره.ميزهاي بزرگ از چوب كاج و كلي هم كاناپه و صندلي داره.هرگز هم به ات نق نمي زنن."
"چه عالي."
***************
بسيار خوب از كلركن ويل تا انجا راه زيادي نبود.بايستي خيلي وقت پيش به انجا مي رسيديم.پايين همان خيابان بود.پنج دقيقه اي در ترافيك گير كرديم.به سمت جلو خم شدم و به راننده گفتم:
"مشكلي پيش اومده كه اينقدر ترافيكه؟"
او شانه اي بالا انداخت و گفت:
"بعضي وقتا همين جوريه.كاريش هم نمي شه كرد."
معمولا راننده هاي تاكسي مسيرهاي كم ترافيك را بلد هستند.خيلي دلم مي خواست سر راننده داد مي زدم اما در عوض گفتم:
"خوب،خيال مي كني چقدر طول بكشه تا به اونجا برسيم؟"
"خدا عالمه."
به عقب تكيه دادم.از شدت عصبانيت كلافه شده بودم.اي كاش در همان كلركن ويل يك جايي رفته بوديم.چقدر احمق بودم...
زير لب گفتم:"معذرت مي خوام!انگار شانس من..."
"نمي خواد نگران بشي."
"اخه برنامه ريزي..."
"اِما،نگران نباش.همه چي خوبه."
سر چهار راه،تاكسي چنان دوري زد كه من روي جك افتادم،و چقدر خجالت كشيدم.
"آخ،معذرت مي خوام."
فوري خودم را عقب كشيدم و به دنبال كمربند ايمني گشتم.صورتم سرخ شده بود.مي بايست جايزه با حال ترين برنامه ريزي وعده ي ملاقات دنيا به من داده مي شد.
جك خودش را به بي خيالي زد و گفت:
"خوب،بگو ببينم،بزرگترين موفقيت تو چي بوده؟"
"بزرگترين چي چي من؟"
او نگاهي غير عادي به من كرد و گفت:
"هر چي مي خواي بگو.ديدي كه من راجع به شكست هام..."
"اوه،باشه."
براي لحظه اي فكر كردم.فهرست موفقيتهاي من در زندگي بالا بلند نبود.
"به نظرم اولين موفقيتم كار گير اوردن بود.دوميش..."
جك حرفم را قطع كرد.
"منظورم چيزيه كه تو بهش افتخار مي كني.هر چيزي."
سريع گفتم:
"بيرون اوردن ليزي از لاك خودش.پس از اينكه دوست پسرش با اون ترك مراوده كرد،اعصابش حسابي خرد شد و توي اتاقش بست نشست.نه غذا مي خورد،نه موهاش رو مي شست.تمام مدت كارش شده بود گريه و زاري..."
جك خودش را صاف و صوف كرد و گفت:"خوب توباهاش چي كار كردي؟"
"هيچي بهش كلك زدم.وانمود كرم اشپزخونه اتيش گرفته.آژير حريق به صدا در اومد و از ته دلم جيغ زدم.اون با عجله به اشپزخونه اومد...و مهموني چاي در انتظارش بود،با يه كيك گنده."
از تجديد خاطره اون روز خنده ام گرفت.
"البته اون باز هم گريه مي كرد.اما حداقل بيرون از اتاقش..."
جك گفت:"با اين حساب شما دو تا با هم خيلي صميمي هستين."
"درسته،چندين و چند ساله با هم دوستيم.مي دوني چيه..."
جك سرش را تكان داد و گفت:"مي دونم."
ناگهان متوجه حرفم شدم.اوه،خدايا.خداكنه ناراحتش نكرده باشم.
سعي كردم به نحوي او را شاد كنم."سومين موفقيت هم وجود داره.سه تا موفقيت به نام منه."
جك با قيافه اي خنده دا گفت:"سه تا؟مگه تو مافوق بشري؟"
"وقتي ده ساله بودم،لطيفه اي ازم توي يه مجله چاپ شد."
پايان ص 271
Esperichoo آنلاین نیست.  

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها