0

رمان رازم را نگهدار

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:رمان رازم را نگهدار
سه شنبه 21 دی 1389  10:30 AM

وقتي سر ميز برگشتم،احساس كردم از ان دمغي بيرون امده ام.پيشخدمت صندلي مرا عقب كشيد و كمكم كرد تا روي ان نشستم.نگاهي گرم و همدلانه به جك انداختم و گفتم:"جك،همه چي روبراهه؟"
او اخمي كرد و گفت:"چرا چنين حرفي مي زني؟"
"اخه..تو. يه دفعه غيب مي شي.مي خوام بدونم...درباره اش حرف بزن."
او مختصر و مفيد گفت:"طوري نيست.متشكرم."
جوابم را طوري داد گويي مي خواست بگويد:"ديگه راجع به اين موضوع حرفي نزن."
اما من به اساني از رو نرفتم."خبر بدي شنيدي؟"
"نه."
مصرانه پرسيدم:"مربوط به كاره.يا خبر شخصي؟"
از شدت عصبانيت صورتش سرخ شد،سرش را بالا كرد و گفت:
"به ات گفتم طوري نشده،بس كن ديگه."
خوب،او حسابي مرا سر جاي خود نشانده بود،درسته؟
پيشخدمتي حرف ما را قطع كرد و پرسيد:"دسر ميل داريد؟"
لبخندي زوركي زدم."متشكرم،من كه ميل ندارم."
به حد كافي به من خوش گذشته بود.دلم مي خواست فوري به خانه برگردم.
"بسيار خوب،قهوه چطور؟"
ناگهان صداي جك در امد."بله،اون دسر مي خواد."
چي؟او چي گفت؟پيشخدمت با شك و ترديد نگاهي به من كرد.
"نه،نمي خوام!"
"اِما لج نكن"ناگهان لحن كلام گرم و مهربانانه جك برگشت.
"نمي خواد تظاهر كني.خودت توي هواپيما به ام گفتي كه هر وقت دسر نمي خواهي،يعني واقعا دلت دسر مي خواهد."
"درسته،اما اين دفعه واقعا دلم دسر نمي خواهد."
جك به جلو خم شد."دسر مخصوص خودت را درست كردن.مرينگ هگن ديز و ..."
حالم خيلي گرفته شد.اصلا او از كجا مي دانست من چه مي خواهم؟شايد دلم ميوه مي خواست.شايد دلم چيزي نمي خواست.صندلي ام را عقب كشيدم و گفتم:"ميل ندارم."
"اِما،من تو را مي شناسم.تو...دلت..."
قبل از اينكه بتوانم خودم را كنترل كنم،با عصبانيت فرياد زدم:
"منو نمي شناسي.شايد الله بختكي چيزهايي در موردم بدوني،اما معنيش اين نيست كه منو مي شناسي!فهميدي؟"
"چي؟"
"اگه واقعا منو مي شناختي،مي فهميدي وقتي براي شام با كسي بيرون مي رم،دلم مي خواد طرفم به حرفهام گوش بده،دوست دارم به ام احترام بذاره،نه اينكه وقتي من مي خوام حرف بزنم،به ام بگه بس كنم."
جك حسابي مات و مبهوت شده بود."اِما،حالت خوبه؟"
"نه،اصلا هم حالم خوب نيست.به طور كلي تو در طول شب من رو ناديده گرفتي.انگار كه من وجود خارجي نداشتم."
"حرفات منصفانه نيست!"
"چرا هست!از وقتي تلفن همراهت زنگ زد،تو از اين رو به اون رو شدي."
جك انگشتانش را محكم روي موهايش كشيد و با اهي گفت:
"ببين!در اين لحظه مسايلي در زندگيم پيش اومده كه خيلي مهم..."
"باشه،پس برو و بدون وجودمن به اونا برس."
وقتي كه بلند شدم كيفم را بردارم،اشك در چشمانم حلقه زده بود.چقدر دلم مي خواست شبي عالي را در كنار او سپري مي كردم.چه ارزوي محالي!
از ان طرف سالن،زن مو طلاي مست با صداي بلند گفت:"درسته،تو به اش بگو."
سپس رو به جك كرد."مي دوني،اين دختره خودش شوهري مهربون و دوست داشتني داره.به تو احتياجي نداره."
"بابت شام ازت متشكرم."
به روميزي زل زده بودم كه ناگهان يكي از پيشخدمتها در يك چشم به هم زدن،كت به دست در كنارم ظاهر شد.
جك ناباورانه از جا بلند شد و گفت:
"اِما،جدي جدي كه نمي خواي بري."
"چرا،مي خوام برم."
"يه فرصت ديگه به من بده.بمون و قهوه اي...به ات قول مي دم حرف..."
در حالي كه پيشخدمت كمكم مي كرد تا كتم را بپوشم گفتم:"قهوه نمي خوام."
"چاي نعنايي،لااقل شكلات!برات يه جعبه شكلات گوديوا سفارش دادم."
لحن كلام او التماس اميز بود.براي لحظه اي پايم شل شد.خدايا من عاشق شكلات گوديوا بودم.
نه،تصميم خودم را گرفته بودم."هيچي نمي خوام.متشكرم.مي خوام برم."
رو به پيشخدمت كردم."تو از كجا فهميدي كتم را مي خواستم؟"
پيشخدمت محتاطانه گفت:"ما به كسب و كار خودمون وارديم و مشتريهامون رو هم مي شناسيم."
به جك گفتم:"هي،ببين،حتي اونا هم منو مي شناسن."
سكوت برقرار شد.
بالاخره جك رضايت داد و گفت:
"باشه،هرجور دوست داري.پس دانيل تو رو به خونه مي رسونه.اون بيرون توي ماشين منتظره."
"نمي خوام با ماشين تو به خونه برم.خودم بلدم چي كار كنم.متشكرم."
"اِما،خل بازي در نيار."
رو به پيش خدمت گفتم:
"خداحافظ و خيلي هم متشكرم.تو به من خيلي توجه كردي و باهام خوب بودي."
با عجله از رستوران امدم بيرون.از بدشانسي باران شروع شده بود.چتر هم نداشتم.بسيار خوب،مهم نبود.در پياده رو راه مي رفتم و كمي روي زمين خيس ليز مي خوردم.قطرات باران را همراه با اشك چشمانم روي صورتم حس مي كردم.نمي دانستم كجا هستم.حتي نمي دانستم نزديك ترين مترو به انجا...
صبر كن ببينم،ايستگاه اتوبوس.اتوبوس ايزلينگتن از اينجا رد مي شه.چه خوب!پس با اتوبوس مي رم خونه.بعد هم يه فنجون شكلات داغ مي خورم و شايد كمي بستني جلوي تلويزيون.
ايستگاه اتوبوس سرپوشيده بود و چندتا صندلي هم داشت.خدا را شكر كه موهايم خيس تر از ان نشد.
چه شد ؟ چه عمل خلافی از من سر زد ؟ آیا حرکت ناجوری کردم که خودم متوجه نشدم ؟ برای یک لحظه همه چیز عالی بود و لحظه ای بعد فاجعه . اصلا سر در نمی آوردم . ذهنم مغشوش بود . در این فکر بودم چرا یک دفعه اوضاع قمر در عقرب شد که اتومبیل نقره ای بزرگی جلوی ایستگاه سبز شد
باورم نشد
جک گفت : خواهش می کنم بیا سوار شو . بذار تو رو برسونم خونه
بی انکه سرم را برگردانم گفتم : لازم نیست
نمی تونی توی بارون وایسی
چرا میتونم ! عده ای از ما آدما در دنیای واقعی زندگی می کنیم
او چه خیال می کرد ؟ خیال می کرد من برده ی او هستم که بگویم : اوه متشکرم ! و زود هم سوار اتومبیلش شوم . صرفا چون اتومبیلی شیک و پیک داشت . میتوانست هر جور دلش میخواست با من رفتار کند ؟
رویم را برگرداندم و وانمود کردم مشغول خواندن پوستری راجع به ایدز هستم . لحظه ای بعد جک وارد سر پناه ایستگاه اتوبوس شد و کنار من روی صندلی نشست . چند دقیقه ای هر دو ساکت بودیم
بالاخره به حرف آمد . میدونم امشب همنشین افتضاحی بودم . خیلی معذرت میخوام . معذرات میخوام که نمی تونم در این مورد چیزت بهت بگم . اما زندگی من خیلی پیچیده س و بخشی از اون خیلی حساسه . نمی دونم منظورم رو می فهمی ؟
دلم میخواست بگویم . وقتی راجع به خودم همه چیز را به تو گفتم . نه نمی فهمم
بالاخره گفتم : شاید
باران شدیدتر شد و قطرات آن از بالای سقف اتوبوس روی صندلهای نقره ای خودم نه روی صندلهای جمیما می ریخت . امیدوارم بودم لکه ی باران روی آن نماند
در ان سر و صدای باران جک صدایش را بلند کرد و گفت : می بخشی که شبی ناخوشایند برات بود
ناگهان احساس بدی به من دست داد . " نه ، این جوری نبود " من امیدوار ... دلم میخواست تو رو بیشتر بشناسم . میخواستم بهت خوش بگذره . و .. بخندیم ... من دلم از اون کوکتل صورتی نه شامپاین
مرده شورم را ببرند . باز هم نتواستم جلوی زبانم را بگیرم . اما جک مات و مبهوت نگاهم کرد
" اما تو شامپاین دوست داری ! خودت بهم گفتی قرار ملاقاتی برای تو عالیه که اول با شامپاین شروع بشه "
بی اختیار چشم در چشم شدیم " خب درسته . اون موقع راجع به کوکتل صورتی چیزی نمی دونستم "
جک سرش را عقب برد و قهقهه ی خنده سر داد . " نکته ی جالبیه . بسیار جالب ! من حتی به تو فرصت انتخاب ... او با تاسف سرش را تکان داد ."
احتمالا اونجا نشسته بودی و پیش خودت می گفتی مرده شور این مرتیکه رو ببرن . عجب ادم بی شعوریه که نمی فهمه من کوکتل صورتی میخوام
فوری گفتم : نه
اما گونه هایم سرخ شد و جک هم با قیافه ای خنده دار نگاهم کرد . آن قدر قشنگ شده بود که دلم میخواست بغلش کنم
او سرش را تکان داد . " اما ازت معذرت میخوام . میخواستم تو رو بشناسم و میخواستم که به هر دوتامون خوش بگذره "
مثل اینکه هر دو چیزی مشابه می خواستیم . همه اش تقصیرمن بود که ...
زیر لب گفتم : تقصیر تو نبود
او با قیافه ای جدی گفت : برنامه اون جوری که دلم میخواست پیش نرفت خواهش می کنم یه فرصت دیگه بهم بده .
فردا شب ؟
اتوبوسی دو طبقه جلوی ایستگاه ایستاد . هر دو سرمان را بالا کردیم
سر پا ایستادم و گفتم : باید برم این اتوبوس مه
اما احمق نشو . بیا بریم سوار ماشین شو
اول کمی وسوسه شدم تغییر عقیده بدم . اتومبیل او به مراتب گرم تر و دنج تر بود اما احساسی عمیق در درونم بشدت مقاومت می کرد . بایستی به جک نشان میدادم جدی هستم تا خیال نکند من از در رستوران بیرون دویدم به انتظار اینکه او دنبالم بدود
میخوام با اتوبوس برم
در خودکار اتوبوس باز شد . به داخل اتوبوس پا گذاشتم . کارت سوار شدن را به راننده دادم و او سرش را تکان داد
جک پشت سرم سوار اتوبوس شد و گفت : جدی جدی میخوای با اتوبوس بری ؟
راننده با شک و تردید به دو مسافری که برای سوار شدن به اتوبوس وصله ای ناجور بودند نگاهی انداخت
" این اتوبوس امنیت داره ؟ "
تو هم که شدی مث پدربزرگم . البته که امنیت داره . تا آخر خیابونم میره
راننده بی صبرانه به جک گفت : زود باش دیگه ! اگه پول نداری پیاده شو
جک در حالیکه داخل جیبش را می گشت گفت : کارت اعتباری امریکن اکسپرس رو دارم
من گفتم : تو که نمی تونی با کارت اعتباری کرایه ی اتوبوس رو بدی ؟ مگه تو نمی دونی ؟ به هر حال ...
چند لحظه ای به کارت سوار شدن خودم زل زدم . این هم از آن شبهای تاریخی بود . من که خسته شده بودم
راستش آنقدرها هم خسته نبودم . اما دلم میخواست تنها باشم . دلم میخواست ذهنم را از آن آشفتگی و پریشانی پاک کنم
جک با لحنی جدی گفت : که این طور . باشه پس بهتره که من پیاده بشم .
به من نگاهی کرد " تو هنوز به من جواب ندادی . میشه یه فرصت دوباره به من بدی ؟ فردا شب . و این دفعه هر کاری که دلت خواست انجام میدیم . تو فرمانده ای
اول سعی کردم قیافه ای جدی به خودم بگیرم . اما به محض اینکه نگاهم با نگاه او تلاقی کرد خنده ام گرفت و گفتم : باشه فردا شب
دوباره ساعت هشت ؟
قاطعانه گفتم : ساعت هشت . ماشین هم نیار . به سبک خودم کارها رو انجام می دیم
عالیه ! چشم به راهم . شب بخیر اما
شب بخیر
**********

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها