اگر صدايم نميكردي ...-1
سه شنبه 21 دی 1389 7:31 AM
آن چه خواهيد خواند ، مشاهدات و خاطرات آزاده سرفراز آقاي محمود امين پور از نبرد كربلاي 5 است. آقاي امين پور پس ازپايان خدمت سربازي در عمليات كربلاي 4 و كربلاي 5 شركت كرد و در سال 1367 در پاتك عراقي ها در منطقه چنگوله به اسارت درآمد. وي در سال 1386 پس از سال ها تحمل درد و بيماري ناشي از جنگ ، به ديدار معبود شتافت:
كاميونها آمدند. با هياهو سوار شديم و راه افتاديم طرف خرمشهر. با تمام تجهيزات و چپيده تو شكم هم. با هر دستانداز ماشين كلاههاي آهني به هم ميخورد و دنگ صدا ميكرد. مثل ناقوسي كه وقت خطر به صدا درآورند. موقعيت تيپ المهدي در روستاي قرهجه بود. نورمحمد در گروهان دو بود. به كسي نگفته بوديم برادر هستيم. ميترسيديم يكيمان را برگردانند. اگر مرا برميگرداندند پدر چه حاي ميكرد! يكي از بچهها صداي گاو درآورد. همه خنديدند. با رحيم نيرومند، صفري، مهدوي، خالقالسلامي و هفت نفر ديگر در گروهان يك، هم چادري بودم. آر پي جي زن اهل بستان آباد بود و من هم كمكش. فرمانده گروهان محمدزاده، از بچههاي آغاجاري بود و مسئول تداركات عباس چناني. از آن بچههاي با معرفت كه آدم را هيچ وقت دست خالي راه نميانداخت. با هر كه ميانهات بد باشد بايد با تداركاتچيها بسازي.
دوباره صداي گاو درآوردند. يكي گفت:
- حالا هي ماغ بكش. وقتي دادمت دست قصاب حالت سرجاش ميآيد.
دو ساعت بعد رسيديم به ورودي خرمشهر. شهري كه تنش زخمي بود غرور ايرانيها. چه زود جاي توپ و گلولههاي روي ديوار و مناره فيروزهاي مسجد جمع را تعمير كرده بودند. مسجدي كه ايستاده بود و مدافعان را در خود پناه داده بود. پرچم سبزي بالاي منارهاش تكان تكان ميخورد. كمي آن سوتر ماشينها پشت سر هم از روي پل شناور گذشتند. در آن طرف پل، كنار اروند رود يك روستا بود. ساكنانش را تخليه كرده بودند. نخلها سر به هم داده بودند. خميده، شكسته. اما هنوز سرپا. سه، چهار تا از بچهها دست دراز كردند و از خرماها چيدند. تا به دهانشان گذاشتند، يكي گفت:
- يك بار كه از اين خرماهاي مسموم خوردم دو روز تمام نتوانستم از جلو دستشويي جنب بخورم.
گفته بودند دست به خرماها نزنيم. ولي خرماها آدم را وسوسه ميكردند. آنها كه خورده بودند دست كردند تو دهانشان.
- چرا زودتر نگفتي.
- آخه گفتم شايد ميخواهيد از رو ماسك شيميايي بخوريد!
همه زدند زير خنده. كمي آن طرفتر از پل دسته دسته نيرو ميآمد. سواره و پياده. خسته و با سر و صورت خاك آلود. سر و وضعشان نشان از حادهثاي ميداد.
- انگار آن جلو خبرهايي است.
سمت چپمان آب بود و نيزار. 500 متر آن طرف يك قايق با سه سرنشين تو آب بود. يك دفعه تو هواپيما از بالاي سرمان شيرجه زدند. راننده پا گذاشت رو ترمز. خورديم به هم.ترس چه زود آدم را به تقلا مياندازد. هر كه پايين رفت خودش را انداخت تو كانالي كه كنده بودند. تيربار هواپيما چند متري كانال را شكافت. صداشان كر كننده بود. ناگهان قايق رو آب رفت هوا. سربلند كردم. تكه پارههاي قايق تو هوا چرخ خورد. چون بادبادكهاي كودكانهاي كه به رقص درامده باشند. سرنشينانش همراه تكه پارههاي رقصان قايق، پر كشيدند.
بعد از رفتن هواپيماها، سر و كله تويوتاي عباس پيدا شد. هميشه به موقع ميآمد. تا شكمم سر و صدا راه ميانداخت، عباس ميآمد.
يكي از بچهها گفت:
- اوايل جنگ نه گلوله كافي داشتيم و نه امكانات درست و حسابي. حالا تو جيب بادگيرهامان مغز گردو پسته است و خشابهامان هم پر از فشنگ.
تكيه دادم به ديواره كانال. كنسرو ماهي را با سر نيزهام باز كرده و خوردم. آماده ميشدم چرتي بزنم كه مصطفي مولوي،فرمانده تيپ، داخل كانال موقعيت منطقه را توجيه كرد. كمي بعد به همه جليقه نجات دادند. كاري نداشتيم جز اينكه براي ساعتي هم كه شده چشمهامان را رو هم بگذاريم. آن طور كه بوش ميآمد شب سختي در پيش داشتيم. شبي تاريك كه آبستن لحظات تلخ و شيرين بود.
هوا كه تاريك شد، عراقيها سه، چهار تا منور زدند. در نور منورتعدادي از نيروهامان را ديدم. بچهها گفتند:
- غواصهاي گروهان ولي عصر هستند. دارند آماده ميشوند بزنند به آب.
شب سوم دي ماه 1365 بود. هوا سوز داشت يا من سردم شده بود! نسيمي بوي نيزار را با خودش ميپراكند. يكي از بچهها داشت قرآن ميخواند، به زمزمه. گهگاه حس ميكردم بوي عطر خوشي به دماغم ميخورد. از آن عطرها كه وقتي دور و بر حرم امام غريب هستي بيهوشت ميكند. موشكهاي تو كوله اذيتم ميكرد. كوله پشتي را گذاشتم كنارم. تيمم كردم و نمازم را خواندم. آن كه كنارم خوابيده بود، پاهاش را دراز كرده و سرش را به ديواره تيكه داده بود. جوان بود و ريش تنكي داشت. كيسه خواب را باز كرده و رفتم توش. غواصها حركت كردند. خودم را جاي آنها گذاشته بودم. با خودم ميگفتم الان اين كار را ميكنند. آن كار را ميكنند. به نظرم كارشان سختتر بود. جنگ با دشمن آن هم تو آب سرد. حدود يك و نيم ساعت بعد سر و صداي تيراندازي بلند شد. عمليات شروع شده بود.
داخل كانالها منتظر دستور فرماندهان بوديم. هيچ وقت از انتظار كشيدن خوشم نيامد. گهگاه يكي دولا دولا ميآمد و مراقب بود دست و پاي بچهها را لگد نكند. چيزي به اين و آن ميگفت و رد ميشد. از كيسه خواب بيرون آمدم. خواستم جلو را نگاه كنم. آن كه خميده خميده رد ميشد، گفت:
- بشين برادر!
گلولهاي تو آب تركيد. بغل دستيام از خواب پريد. نگاهش كردم. كش و قوسي به خود داد و خنديد.
- داشتم خواب ميديدم مادر....
- آماده باشيد، داريم مي رويم.
زود كولهپشتيام را به پشت انداختم. نفرات جلو حركت كردند. يكي از بچهها چيزي گم كرده بود. پلاكش بود يا قمقمهاش؟ ستون به اول كانال رسيد. كاميونها منتظرمان بودند. يكي از بچهها از لوله اسلحهام گرفت و كمك كرد بروم بالا. از روي كاميون جلو راميديدم. براي لحظهاي نقطهاي روشن شد و صداي انفجاري را شنيدم. خمپارهاي سوتكشان آمد و منفجر نشد. كاميونها راه افتادند. چراغهاشان خاموش بود. يك دفعه يكي گفت:
- داريم برميگرديم!
- اشتباه ميكني. خط شكسته. داريم مي رويم جلو.
نگاه دقيقي به اطراف انداختم. مسير هماني بود كه آمده بوديم. داشتيم برميگشتيم عقب. يكي از بچهها محكم زد رو بدنه كاميون و گفت:
- چي كار ميكني؟ داري اشتباهي ميروي؟
راننده راه خودش را رفت. جلوتر از ما كاميونهاي ديگر هم همان راه را ميرفتند. كاميونها يك به يك از پل شناور رد شدند. وقتي به روستاي قرهجه رسيديم ساعت حدود دو و نيم نصف شب بود. به چادرهامان رفتيم. يكي از بچهها زير كتري را روشن كرد. همگي گيج و منگ بوديم.
- يعني چي شد؟ چرا برگشتيم؟
- نميدانم. شايد قراره برويم جاي ديگر.
نفري يك ليوان چاي خورديم و تا خود صبح در چرت و بيداري به سر كرديم. پوتينهام را در نياوردم. فكر ميكردم ميآينددنبالمان و ميرويم جلو.
براي نماز صبح در چادر حسينيه جمع شديم. نور محمد را ديدم حال شخوب بود. پيش نمازمان حاج آقا رجايي بود. طلبهاي جوان از شهر تبريز، بعد از نماز مولوي گفت:
عمليات لو رفته. جنازه تعدادي از غواصها را آب با خودش برده و عدهاي هم مفقود هستند.
صداي كسي درنميآمد. چشمها دوخته شده بود به دهان مولوي. شانههاي بغل دستيام تكان ميخورد. طبق آمار اوليه حدود 27 نفر از غواصهاي گروهان ولي عصر شهيد شده بودند. عراقيها همه چيز را از قبل ميدانستند. چند تا از بچهها ميگفتند ستون پنجم اطلاعات را به عراقيها دادهاند. براي شهدا عزاداري كرديم. حاج آقا رجايي روضه خواند. كلامالله زنجاني هم شعري در رثاي شهدا خواند.
تقريبا دو هفته بعد دوباره سوار كاميونها شديم. گفتند ميرويم يك موقعيت ديگر. قبل از حركت رفتم پيش نورمحمد. خواستم مواظب خودش باشد. كاميونها در تاريكي و سكوت مطلق ميرفتند. ماه انگار سردش شده بود. در پس ابرها گم و پيدا ميشد. يكي از بچهها همان اول راه خوابيد و كمي بعد خرخرش بلند شد. رفقاش راحتش نميگذاشتند. ولي او نه با تكان كاميون بيدار شد و نه با شوخي بچهها.
خوش به حالش. تا چشم رو هم ميگذارم از خواب مي پرم.
اين را كسي گفت كه كنار او نشسته بود. يكي عق زد. داد رفيقش درآمد:
- چي كار ميكني. دهانت را بگير آن ور.
چند نفري تظاهر كردند و به اداي همديگر خنديدند.
- اااه. چه بوي بدي آمد.
- چرا منو نگاه ميكني؟
- لبخند بزن رزمنده. كار كار عراقيها و شيطان بزرگ است.
دوباره صداي خنده بلند شد.
- هي! آن پشت چه خبره؟
- هيچي برادر! ميگوييم نرسيديم؟
نگاهم رو صورت بچهها ميلغزيد. فكر ميكردم در بعضي چهرهها هالهاي را خواهم ديد كه از آن شنيده بودم. هالهاي از نور. در نگاه ديگران چيزي را ميجستم كه در چهرهام نبود. با خود گفتم:
«مگر ما زميني نيستيم؟ هاله كجا و من گناهكار كجا؟»
شايد هم چشمان من هنوز نميتوانست آن را ببيند. ميرفتيم براي انتخاب شدن. بيشك خدا چيدنيها را گلچين كرده. آنهايي كه اعمالشان زيبا است. شايد هم مرگشان. من جزو كدام دسته بودم؟ چيدنيها يا نرسيدهها. با خودم ميگفتم:
«خوب نگاه كن. ميبيني. همان كه كنار آن پيرمرد ايستاده. مژهها را ميبيني. هر چشم هزار جنگجوي نيزه بر دست. آري خوب نگاه كن. همگي جنگجوياني زبردست. نگاه خمار. صاف چون آينه. كدام گلوله او را به خدا خواهد رساند؟»
فكرهاي عجيبي ذهنم را پر كرده بود. چرا در آن لحظات به آن چيزها فكر ميكردم.
«خودت را خسته نكن محمود! زيبايي 101 معنا دارد. مثل 101 نام خداوند»
كاميونها قطار شده بودند پشت سر هم. چهار ساعتي ميشد كه در راه بوديم. ساعت حدود يك نصف شب بود كه كاميونها توقف كردند. آن را كه خوابيده بود بيدار كردند.
- چيه؟
- پاشو. پاشو كه عراقيها صدات ميكنند.
- فقط با من كار دارند يا بقيه را هم صدا ميزنند.
پياده شديم. سر ستون وارد كانال شد و رفت جلو.
- كسي حق ندارد از كانال بيرون برود.
داخل كانال ناهموار بود. احساس ميكردم پام را رو تشك ابري ميگذارم. كانال مثل ماري دراز پيچ ميخورد و جلو ميرفت. خيلي ها همان اول كار كيسه خوابهاشان را باز كرده و رفتند داخلش. شايد هم ميدانستند به اين زوديها خبري نميشود. كمي بعد صداي زمزمهوار دعاي بچهها بلند شد.
«آيا اين دقيقهها آخرين لحظات زندگيمان است؟»
صبح كه شد دور از چشم فرماندهان قد راست كرده و دور و اطراف را نگاه كردم. سه قبضه كاتيوشاي 40 تيري به فاصله پانزده متر از هم، در سمت چپمان بود. بچهها ارتش لوله توپهاي دوربردشان را پايين آورده كنادر دو، سه تا تويوتا، آمبولانس و تفنگ 106، پشت خاكريز استتار كرده بودند. كمي دورتر چشمه مانندي بود. چند تا از بچهها آستينها را بالا زدند و رفتند وضو بگيرند. يك دفعه خمپارهاي كور جمعشان را به هم ريخت. امدادگرها دويدند. بالا سرشان. آنها را گذاشتند پشت آمبولانس و بردند.
خبري از حاج آقا رجايي نبود. اگر بود همه را تو كانال رديف ميكرد و ميگفت نماز را به جماعت بخوانيم. سر و كله عباس چناني پيدا شد. كمي نان و پنير تو نايلون. جيره خشكهامان را نگه داشته بوديم براي روز مبادا. چه موقع به درمان ميخورد،فقط خدا ميدانست. آدم در اين مواقع هر چه ميخورد بوي خاك ميدهد. ولي هر چه باشد بهتر از هيچي است. يكي از بچهها ميخواست رد شود.
- بپا نفتي نشوي.
پايم را جمع كردم. رد شد و به نفرات بعدي گفت:
نسوزيد!
بچهها ميگفتند عراقيها منطقه را آب بستهاند.
- از اين حرامزادهها هر كاري برميآيد.
شب هوا سردتر شد. كنده زانوهام را بغل كردم. ياد شبهايي افتادم كه در تهران كار ميكردم. صداي راديو كوچكم را كم ميكردم و ميگذاشتم كنار سرم و برنامه شبانه را گوش ميدادم.
ساعت نه شب، خبر رسيد كه گروهان غواص به آب زده. چيزي قلمبه شده زير باسن، اذيتم ميكرد. جا به جا شدم. چشمانم را بستم و از ته دل دعا كردم. دعا كردم خدا زحمتمان را هدر ندهد. هر چه آيه و دعا بلد بودم خواندم.
- .. فاحفظني بحفظ الايمان من بين يدي و من خلفي و ....
- خوابي امينپور؟
حسين رضايي، فرماندهمان بود. پاسدار و اهل مشكين شهر. كالكي تو دستش بود. گذاشت رو زمين و گفت:
- جليقههاتان را بپوشيد. حواستان را جمع كنيد تو كانالها گم و گور نشويد. از سه راهي سوم جلوتر نميرويد...
تند تند حرفش را زد و منتظر دستور فرماندهان شد. طولي نكشيد كه نفرات جلويي حركت كردند. از كانال خارج شديم و از خاكريزي سرازير.
«واي خداي من! چقدر قايق موتوري»
روي آب از قايق موتوري سياهي ميزد. نگاه چرخاندم. شايد نور محمد را ميديدم. نديدمش. بچهها به ترتيب سوار قايق ها شدند. حسين رضايي با بيسيمي كه تو دستش بود، صحبت ميكرد. لباس سپاه تنش بود و كنار موشكاندازها ايستاده بود. يكي از آن طرق بيسيم گفت:
- خط شكسته، نيروها حركت كنند.
ضايي دستش را گذاشت رو دكمه آتش موشكاندازها. هر سه قبضه شليك كردند. سكوت جر خورده بود. منورها از هم سبقت ميگرفتند. سبز، سرخ و سفيد. يك دفعه تا شعاع چند متريمان روشن شد. سه تا از بچهها بر اثر اتش كاتيوشاها دچار تشنج شدند. آنها را به آمبولانسها منتقل كردند. بيسيم رضايي خش خش كرد:
- ... صدام آمده خط...
رضايي چيزي در بيسيم گفت: يك دفعه تعدادي نيروي ويژه كه لباس كماندويي داشتند، از جايي بيرون آمدند و سوار دو هليكوپتر دو ملخه شدند. موتور هليكوپترها روشن شد. ملخها به كار افتادند و گرد و خاك راه انداختند. هلي كوپترها بلند شدند و رفتند. هنوز چند دقيقهاي از بلند شدنشان نگذشته بود كه بيسيم رضايي دوباره به صدا درآمد:
- ... صدام را از خط فراري دادند.
رضايي دستور برگشت هليكوپترها را داد. صداي انفجار مهيبي زمين را لرزاند. سمت عراقيها قيامتي به پا شده بود. منورها از سر و كول هم بالا ميرفتند. دسته رفت لب آب و سوار قايق شديم. قايقها مثل واگنهاي يك قطار به راه افتادند. تند و تند و پشت سر هم. كمي جلوتر مولوي رو يك تپه كه تو آب بود، با يك بيسيمچي ايستاده و قايقها را راهنمايي ميكرد. آخرين قايق كه گذشت، سوار شد. آمد و از همه قايقها جلو زد. شكم آب شكاف برميداشت و قايق با شتاب ميرفت. باد سردي به صورتم ميخورد و صداها هر لحظه واضح و واضحتر ميشدند. خمپارهاي آب را بلند كرد و پشنگههاش را پاشيد سر و رومان.
بچهها تو اين آب ماهي هم هست؟
-آره، ولي ماهيهاش گاز ميگيرند.
- خودت را مسخره كن.
- باور نميكني دستت رو بكن تو آب.
يك دفعه موتور از كار افتاد. انگار ماهيها پروانه قايق را گاز گرفتند. همگي برگشتيم و قايقران را نگه كرديم. قايقران موتور را بالا زد. دور موتور سيم پيچيده بود. قايقها به تندي از كنارمان ميگذشتند. هر آن امكان داشت با ما برخورد كنند.
- پارو، پارو بزنيد.
دو تا پارو تو قايق بود. توپخانه عراقيها خط را ول كرده و عقبه را ميزد. پشت سر هم گلولهاي تو آب منفجر ميشد. رفتيم سمت تكهاي خشكي كه در ان نزديكي بود. قايقها نيروها را پياده كرده و برميگشتند. رضايي با چراغ قوهاي كه داشت، به يكي از قايقها علامت داد. قاق آمد و در كنار خشكي نگه داشت. قايقران پانزده، شانزده ساله به نظر ميآمد. يا سردش بود يا ترسيده بود. مي لرزيد. گفت:
- سوار شويد ببرمتان عقب.
- عقب نه. بايد ببري جلو.
- ولي من بايد برگردم عقب.
رضايي او را تهديد كرد و تهديد رضايي كارساز شد. سوار شديم و رفتيم جلو. ده دقيقه بعد در آن سمت پياده شديم. هر كه پياده شد دويد. خميده و افتان و خيزان . لب آب دو تا سنگر بود. به فاصله از هم. يك دفعه چشمم افتاد به دو تا سر بريده. سرها را گوش تا گوش بريده و گذاشته بودند كنار جسدها. از ديدنشان يك جوري شديم. با پا زدم قل خوردند و افتادند توي آب يكي از غواصها گير كرده بود لاي سيم خاردارها. فكر كردم ميشناسمش. رفتم جلوتر. يوسف شيرزاد بود. هفده يا هجده ساله و بچه سرعين. تير مستقيم خورده بود وسط پيشانياش. با كمك بچهها او را كشيديم كنار.
وارد كانال شديم. رضايي را نديدم. داخل كانال پر بود از جنازه عراقيها. پا ميگذاشتيم رو بدنهاشان. رو بدنهايي كه تا ساعتي پيش زندگي زير پوستشان ميتپيد. رو انگشتهايي كه ماشهها را ميچكاندند. انگشتهايي كه با فشار كوچكي خال زده بودند وسط پيشاني يوسف شيرزاد. خمپارهها هوار ميكشيدند. با خودشان زمزمه مرگ را فرود ميآوردند. تو دلم گفتم:
«خمپارهاي كه در راه است، زمزمهاش را به چه كسي خواهد سپرد؟ من يا يكي ديگر؟ اگر نصيب من شد به پدر و مادرم چطور اطلاع خواهند داد؟ زهرا دست تنها با دو تا بچه چه كار خواهد كرد؟»
از داخل كانال جلو ميرفتيم. همهاش خدا خدا ميكردم آر پي جي زن موشكهاش را شليك كند تا از دست موشكهاي تو كولهام خلاص شوم. سنگينياش نفسم را ميبريد. كانال تمام نميشد. عميق و دراز. تيرها از روي كانال ميگذشتند.
«چه ساعتي از شب است؟»
«ميخواهي چه كار؟ سالهاست از ده آمدهاي شهر. ديگر نوبت آب نداري تا دير شود.»
قيومي پيشاپيشم ميدويد. هم چادري بوديم. از پشت سر خبر نداشتم. پايم رفت رو چيزي لزج. ايستادم. داشتم بالا ميآوردم. پايم رفته بود تو شكم جنازهاي. خونش مثل ژله ليز بود و چندش آور.
«چه مرگ فجيعي. ميخواهم اگر كشته شدم مرگم مثل شيرزاد باشد.»
كسي از پشت سر نميآمد. پشت سر قيومي پا تند كردم. يك دفعه به هم خورديم.
- امين پور جلو نرو
-چرا؟
- سه نفر آن جلو هستند. هر كه رد ميشود، مي زنند.
رسيده بوديم به سه راهي سوم. با احتياط سر بلند كردم. سه عراقي به فاصله پنج متر نشسته بودند رو بلندي. زير پيراهن سفيد تنشان بود. تعجب كردم.
«آنها چرا سردشان نيست؟»
رگباري خاك كانال را شكافت. سرم را دزديم. گلولهها زوزه ميكشيدند. تاريكي را تكه تكه ميكردند و گوشها را كر. خود را به هر چيزي كه سر راهشان بود، مي كوبيدند. پاره ميكردند. ميدريدند و به زندگيها خاتمه ميدادند. گلوله و گوشت. چه تركيب ناموزوني. فاصله مرگ و زندگي چقدر كوتاه شده. چهار تا از بچهها دو متر جلوتر از ما تير خورده بودند. چند نفر از پشت سر رسيدند. يكيشان غرولندكنان فحش ميداد.
-نارنجك! نارنجك مياندازيم.
نفري دو تا نارنجك پشت سر هم انداختيم. تيراندازي قطع شد.
- دخيل خميني...
پشت سريها از كانال سمت چپ دويدند. با قيومي رفتيم بالا سر عراقيها. دو نفرشان كشته شده بودند. لت و پار و غرق در خون.
دخيل خيمني...
- نميخواهم دخيل خميني بشوي.
قيومي با يك تير كارش را ساخت. منطقه پر از دود بود. پر از زبالههاي آتش. پر از انفجار و بوي باروت.فردا خورشيد چگونه از پس اين همه دود و آتش بيرون خواهد آمد؟ جلو رفتيم. سري به سنگرها زده و تيرباري خالي كرديم. از داخل يكي از سنگرها نوري بيرون ميزد. آرام و پاورچين جلو رفتيم. سرك كشيدم. بچههاي خودمان بودند. نشسته گرد شمعي چون پروانه. زخمي و بدحال. به راه ادامه داديم. 50 متر بعد سنگري ديگر و نور شمع. رفتيم تو سنگر. يك طرف سنگر عكس صدام بود و طرف ديگر عكس زني كه گوشوارههاي بزرگي داشت و با دهان گندهاش ميخنديد. قيومي كنار يكي از زخميها نشست. شلوارش شكاف برداشته بود و گوشت پاش ديده ميشد. زخمش را با چفيه بست. داخل سنگر يك تاقچه بود. چند بسته سيگار سومر توجهم را جلب كرد. نفري دو پاكت برداشتيم. نفري يك نخ با شعله شمع روشن كرديم.
- سيگار ميكشيد؟
سر بالا انداختند. خودم را از شر كوله خلاص كردم. آر پي جي زن غيبش زده بود. از آنها خداحافظي كرديم. كانال تمام شد. رو به رومان زمين عين كف دست بود. انتهاي كانال نشستيم. تند تند به سيگار پك زديم. يكهو يكي با شلاق بيسيم زد به دستم. زهرهام تركيد.
- خاموشش كن!
سر بالا كردم. بيسيمچي گروهان بود. يك دفعه از سمت چپ تيراندازي شد. بيسيمچي خودش را انداخت تو كانال. سيگارها را زير پا خاموش كرديم.
- يك دوشكا آنجاست. نگاه كن سمت چپ. چند تا از بچهها را كه از كانال بيرون رفتند، زد
اين را بيسيميچي گفت. در نور منور، سنگر دوشكا را ديدم. كمي آن طرفتر، كانال ادامه داشت. بين دو كانال به فاصله 50 متر صاف بود.
- چه كار كنيم؟
بيسيمچي تو فكر بود.
- فهميدم.
تماس گرفت. چند دقيقه بعد يك تانك آمد. خودمان را به پهلوش رسانديم. دوشكا شروع به تيراندازي كرد. تيرها ميخوردند به تانك و صدا ميكردند. در پناهش از آنجا رد شديم. خودمان را پرت كرديم تو كانال. تاريكي بيسيمچي و تانك را بلعيد. ولي هنوز صداي تانك را ميشنيدم. دور و اطرافم را خوب نگاه كردم. در پشت سر سنگر دوشكا بوديم. كمي جلوتر سنگر مهمات بود. به شكل نيمدايره و سربازي پشت دوشكا، بلند بلند حرف ميزد. قيومي درس طلبگي خوانده بود و از صحبتهاي عراقيها سر در ميآورد. گفت:
- دارد به رفيقش ميگويد اگر مهمات نياورد ماها سر ميرسيم.
خنديد. دولا دولا و با احتياط خودمان را به كنار سنگر مهمات رسانديم. هيكل سربازي كه اسلحهاش را حمايل كرده بود، پيدا شد. غرغر ميكرد. دوشكاچي هنوز داد ميزد:
- زودباش آمدند.
دلم خودش را چنان به سينهام ميكوبيد كه گفتم الان است كه سرباز عراقي بشنود. قيومي گفت:
- حواست رو جمع كن.
عراقي خم شد و بندهاي جعبه مهمات را گرفت. قيومي سرنيزه را به پاش بسته بود. آن را از غلاف كشيد و رفت پشت سر عراقي. عراقي قد را سست نكرده بود كه دهان او را گرفت و سرنيزه را در پهلوش فرو كرد. عراقي تقلا كرد خود را برهاند. سرنيزه دو، سه بار ديگر در پهلوي عراقي فرو رفت و بدن بيجانش رو زمين افتاد. قيومي جعبه مهمات را برداشت. گفتم:
ادامه دارد ...
چهار راه برای رسیدن به آرامش:
1.نگاه کردن به عقب و تشکر از خدا 2.نگاه کردن به جلو و اعتماد به خدا 3.نگاه کردن به اطراف و خدمت به خدا 4.نگاه کردن به درون و پیدا کردن خدا
پل ارتباطی : samsamdragon@gmail.com
تالارهای تحت مدیریت :
مطالب عمومی کامپیوتراخبار و تکنولوژی های جدیدسیستم های عاملنرم افزارسخت افزارشبکه