0

داستان هاي كودكانه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

هاپو
سه شنبه 21 دی 1389  12:23 AM


هاپو سگ احمد بود . يعني كار هاپو اين بود كه همه جا همراه گله باشد .اما هاپو خيلي خواب آلود بود.روزي هاپو همراه گوسفندان به صحرا رفتند.هاپو در گوشه اي خوابيد.و زير چشم گوسفندان را نگاه مي كرد. تا اينكه خوابش برد. ناگهان صداي داد و فرياد بلند شد.گوش هاپو بهتر از چشمش كار ميكرد.گرگ گنده اي به طرف گوسفندان خيز برداشته گرگ تا هاپو راديد فرار كرد.احمد سر رسيد. احمد شروع كرد تا گوسفندان را بشمارد.يكي از بره ها نبود . هاپو با گوش هاي تيز خود صداي بع بع شنيد.هاپو با سرعت به سمت صدا رفت.بره اي از ترس اين كه گرگ او را بخورد رفته بالاي كوه.هاپو بره را طوري راهنمايي كرد كه او به راحتي توانست از كوه پايين بيايد . احمد به خاطر تشكر از هاپو يك نان شيرمال به او داد. شيرمال جايزه ي كار او بود. پايان

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها