0

داستان هاي كودكانه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

امين و امير وچهار غول زشت
سه شنبه 21 دی 1389  12:23 AM

امين و امير برادرندو عاشق ماجراجويي هستند. انها ارزو داشتندشواليي اي قوي شوند.شبي يك جادوگر مهربان در اطاق انان ضاهر شدوگفت: لباسهايتان را بپوشيدواز اين در وارد سرزميني شويدكه مردم به كمك شما احتياج دارند.امين و امير از در گذشتندو به شهر كوچك خرابي رسيدند.پنج شواليه در حال عبور انها را دستگير كردندو به قلعه ي پادشاه بردند.شاه از انها خواست كه شمشير جادويي را لز عنكبوت گرفته و با چهار غول زشت بجنگند .پسرها پذيرفتندواز قلعه خارج شدند .جادوگر مهربان ظاهر شد وگفت كه عنكبوت بدجنس دور شمشير تاري بسته و دركوه بسيار بلند شيطان مخفي كرده است.شما بايد به انجا برويد و شيشه عمر عنكبوت را بشكنيد تا شمشير را بدست بياوريد .امين و امير چند روز راه رفتند تا به كوه شيطان رسيدند .در انجا غار تاريك و مخوفي بود .انها در غار پنهان شدند ناگهان عنكبوت سياه را ديدند كه شيشه عمرش را پنهان ميكرد .وقتي عنكبوت رفت تا بخوابد انها سريع شيشه را برداشتند و از بالاي كوه به پايين انداختند .شيشه ي عمر هزار تكه شد و عنكبوت مرد .امين و امير كليد را برداشتندو درصندوق قديمي را باز كردندو نقشه اي با كلمات جادويي ديدند كه با گفتن كلمات تارهاي دور شمشير به كناري رفت و انها با خوش حالي شمشير را برداشتندو به طرف شهر برگشتند .در راه چهار غول مهيب به هم چسبيده به انها حمله كردند.امين با شمشير پاهاي غولهاي به هم چسبيده را قطع كردو امير نيز با كمك شمشير جادويي سرهاي انها را قطع كرد .ناگهان غولها محو شدند و همه جا سبز شد .امين و امير به شهر رسيدند همه مردم از انها استقبال كردند . انها شمشير را به شاه دادند. در همين وقت در جادويي باز شدو انها از در گذشتند و خود را در اطاق خانه شان يافتند .با خوشحالي لباس خواب پئشيدند و خوابيدند با اين اميد كهبراي دوستانشان از اين داستان شجاعانه بگويند . ولي بچه ها ايا كسي ان را باور مي كند ؟؟

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها