كارخوب
سه شنبه 21 دی 1389 12:22 AM
به نام خدا در يك جنگل بزرگ سگ كوچولويي به نام "هافو" زندگي مي كرد. يكروز صبح هافو تصميم گرفت براي بازي كنار رودخانه برود.در بين راه "قورقوري "راديد كه بر روي يك تخته سنگ در حال چرت زدن بود. هافو يواشكي كنار قورقوري رفت وشروع كرد به هاپ هاپ قورقوري از ترس پريد توي علف ها و قايم شد اما وقتي صداي خنده هافو را شنيد با ناراحتي آمد بيرون و شروع كرد به غر زدن. هافو گفت :ناراحت نشو قورقوري من با تو شوخي كردم .. حالا مي آيي با هم برويم كنار رودخانه گردش كنيم ؟قورقوري قبول كرد و با هم به راه افتادند در بين راه لاكي را ديدند .سلام كردند و خواستند همراه آنها بيايد و او هم قبول كرد. هر سه خوشحال كنار رودخانه رسيدند و مشغول بازي شدند كه ناگهان هافو گفت :بچه ها ساكت مثل اينكه صداي ناله مي آيد!! هر سه گوشهايشان را تيز كردند و يكدفعه قورقوري فرياد زد:آنطرف رودخانه رانگاه كنيد... آقا كلاغه در ميان علف ها گير كرده است ...!! همگي به آنطرف نگاه كردند و ساكت شدند تا اينكه هافو گفت :بايد برويم كمك ..و قورقوري جواب داد :اماچطوري!! هافو كمي فكر كردو گفت با قايق !!! لاكي و قورقوري با تعجب گفتند ولي ما كه قايق نداريم !!؟ و هافو نگاهي به لاكي انداخت و گفت :چرا داريم !خوبش را هم داريم !! لاكي را داخل آب فرستادند . هافو و قورقوري هم سوار لاكي شدند. هافو شروع كرد با پاهاي خود به پارو زدن و قورقوري هم قايق را هدايت مي كرد تا اينكه به آقا كلاغه رسيدند و او را نجات دادند. آنها از اينكه در يك روز خوب يك كار خوب انجام دادند بسيار خوشحال بودند