0

داستان هاي كودكانه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

جاسوس
سه شنبه 21 دی 1389  12:21 AM


علي مشغول جمع كردن وسايلش بود كه بخوابد.صداي خش خش علفهايشان به گوش رسيد.وقتي جلو رفت تا ببيند چيست صداي گيتار برقي همساييشان به گوش رسيد كه به بلندگوهايي به اندازه خود علي وصل بود!علي هميشه به اين فكر بود كه همساييشان چه طور در آن صدا غش نمي كند!آخر مادر خودش چهار پنج باري از آن صدا ها غش كرده بود!دو بالش از كمد رختخوابها بيرون آورد و تا جايي كه مي توانست به گوشهايش فشار داد و خوابيد. _بيدار شو پسرم.مگه نگفتي ساعت١٠بيدارت كنم؟!الان ساعت دهه(اين صداي مادرش بود). علي چشمانش را ماليد و بلند شد.به حسين تلفن زد وبا هم به پارك رفتند. پارك خيلي آرام بود.علي كيفش را باز كرد وسيخ باز شو و ذره بينش را از آن در آورد.همانطور كه مشغول پيدا كردن سرنگ مواد مخدر بودند حسين هم به معتادان بدو بيراه مي گفت!علي كه اعصابش خرد شده بود گفت:مگه نوار از اين چيزا گذاشتي؟!بس كن ديگه!ناگهان چيزي به پشت حسين خورد و حسين گفت:سوسك!علي برگشت و آنرا گرفت. دستش را باز كرد سعي كرد نترسد.دو چشم در دستانش بودند.چشم ها را خاك كرد. تا فرداي آن روز ٥٩ سرنگ پيدا كرده بودند.آنها را به عنوان نمونه آوردند و دوباره به جستجو پرداختند. علي خاكي را كه آن دو چشم را در گذاشته بود كند.حسين گفت:پس چرا نيستن؟علي ديد كه چشمها تونل كنده اند و گريخته اند.آنها تونل را ريختند و با بيلچه جاينرمي را كندند كه به دري مي رسيد كه جلويش نزديك ٢٠٠ سرنگ بود.آنرا باز گردند و داخل شدند.موجود شاخ داري چشمهايش را در آب نمك انداخته بود و با وارد شدن آنها چشمهايش را جا زد و به پايشان افتاد و سرنگها را از آنها گرفت.در كمپوتي را باز كرد و سرنگي را از ماده سبز رنگ داخل كمپوت پر كرد و به نقطه اي كه قرار بود دهان با شد ولي نبود تزريق كرد.علي وحسين هم با سرعت نور فرار كردند! فردا شب همان موجود زنگ زد و سرنگهاي پني سيلين علي را برد.از قرار معلوم چشمها آنجا را پيدا كرده بودند.علي به خواهرش گفت:چن بار گفتم آمپولام خوشگل نيستن؟!

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها