قصه دوچرخه پیر
سه شنبه 21 دی 1389 12:20 AM
مرا از یک کارخانه به این فروشگاه بزرگ آوردند من کنار بقیه اسباب بازیها بودم هر روز بچه های زیادی کنار من می آمدند و دلشان می خواست سوار من شوند . آن روز مردم زیادی در فروشگاه بودند و من منتظر بودم تا یکی از آنه من را به خانه اش ببرد خلاصه پیرمردی به سمت من آمد و پولی به فروشنده داد و مرا با احتیاط در صندوق عقب ماشینش گذاشت و به خانه نوهاش برد .پسرک وقتی مرا در کنار پدر بزرگش دید خیلی خوشحال شد وسوار من شد من از اینکه پسرک با دیدن من اینقدر خوشحال شده بود شاد شدم من و پسرک چند روزی با هم خوب بودیم من اورا به مدرسه می بردم و با هم برمی گشتیم با هم به پارک می رفتیم ولی زمان خیلی زود گذشت پسرک بزرگ شد و من کهنه و فرسوده دیگه مثل قبل سر حال نبودم چرخ هایم کهنه و فرسوده بود دسته فرمان هم کنده شده بود و پسرک اینقدر بزرگ شده بود که دیگر نمی توانست سوار من شود یک روزپدر پسرک با یک دوچرخه نو به خانه امدآن شب مرا در کنارزبا له ها قرار دادن از اینکه که کنار زباله های بد بو بودم خیلی ناراحت بودم کاش هیچ وقت مرا در کار خانه تولید نمی کردند .شب ماموران شهرداری من رابردن در یک محل مرا با بقیه مواد پلاستیک و فلزی قرار دادم و دوباره ما را به کارخانه بدند و بعد مار ار شستو بعد وارد جای بسیار داغ نمودن و بعد بی هوش شدم چشم که باز کردم دوباره مثل روز اول شده بودم من کلی دوباره شاد شدم از زندگی که دوباره اغاز کرده بودم