0

داستان هاي كودكانه

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

طمع خام
سه شنبه 21 دی 1389  12:17 AM

روزي روزگاري سلطاني وزيرش را صدا كردوبه او گفت: چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است؟ وزير گفت نميدانم ولي اگر به من يك روز وقت بدهيد ميگويم سلطان گفت باشد پس وزير راه افتاد درراه به چوپاني بر خورد چوپان گفت سلام جناب وزير اين طرف هاچه مي كنيد وزير گفت با تو كاري ندارم دنبال عالمي مي گردم كه مي گويند در اين حوالي زندگي مي كند و از او سوالي دارم چوپان گفت : سوالات را بگو شايد بتوانم كمكت كنم وزير گفت :‌مي خواهم بدانم چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است . چوپان گفت : قبل از اين كه جوابت را بدهم بتو مژده اي بدهم در پشت اين كوه گنجي پنهان است كه فقط من جاي آن را بلد هستم وزير گفت : خوب گنجرا نشان بده چوپان گفت : همينطوري كه نمي شود اول بايد سه مرتبه صداي سگ در بياوري وزير با خودش گفت كه اين طرفها كسي نيست صداي سگ در مي آورم و بعد او را مي كشم . پس شروع كرد به در آوردن صداي سگ بعد به چوپان گفت كه حالا گنج را نشان بده چوپان گفت قبل از آنكه گنج را نشانت بدهم يك بار ديگر سوالات را بپرس گفت مي خواهم بدانم چه چيز از تمام امور پست تر و زشت تر است ؟ چوپان گفت :‌آن چيز كه از تمام امور بد تر است طمع است .كه تو را وادار ساخت صداي سگ در بياوري .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها