0

دیوان مهدی اخوان ثالث !

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:دیوان مهدی اخوان ثالث !
پنج شنبه 23 دی 1389  12:19 AM



خوان هشتم

...یادم آمد , هان ,
داشتم می گفتم, آن شب نیز
سورت سرمای دی بیدادها می کرد .
و چه سرمایی , چه سرمایی !
باد برف و سوز و وحشتناک
لیک , خوش بختانه آخر , سرپناهی یافتم جایی
گرچه بیرون تیره بود و سرد , هم چون ترس
,
قهوه خانه گرم و روشن بود , هم چون شرم ...
همگنان را خون گرمی بود .
قهوه خانه گرم و روشن , مرد نقال آتشین پیغام
راستی کانون گرمی بود .
مرد نقال -آن صدایش گرم , نایش گرم ,
آن سکوتشساکت و گیرا

و دمش , چونان حدیث آشنایش گرم-
راه می رفت و سخن می گفت .
چوب دستی منتشا مانند در دستش ,
مست شور و گرم گفتن بود
صحنه ی میدانکخود را

تند و گاه آرام می پیمود .
همگنان خاموش ,
گرد بر گردش , به کردارصدف بر گرد مروارید
,
پای تاسر گوش
-"هفت خوان را زاد سرومرد ,
یا بهقولی "ماخ سالار " آن گرامی مرد

آن هریوه ی خوب و پاک آیین - روایت کرد ;
خوان هشتم را
من روایت می کنم اکنون ,....
من که نامم ماث "
هم چنانمی رفت و می آمد
.
هم چنان می گفت و می گفت و قدم می زد
"قصه است این , قصه , آری قصه ی درد است
شعر نیست .
این عیار مهر و کین مرد و نامرد است
بیعیار و شعر محض خوب و خالی نیست

هیچ -هم چون پوچ - عالی نیست
این گلیم تیرهبختی هاست

خیس خون داغ سهراب و سیاوش ها,
روکش تابوت تختی هاست ..."
اندکی استاد و خامش ماند
پس هماوای خروش خشم,
با صدایی مرتعش , لحنیرجز مانند و دردآلود
,
خواند : آه ,
دیگر اکنون آن , عماد تکیه و امیدایرانشهر
,
شیر مرد عرصه ی ناوردهای هول ,
پور زال زر , جهان پهلو ,
آنخداوند و سوار رخش بی مانند
,
آن که هرگز -چون کلید گنج مروارید -
گم نمی شداز لبش لبخند
,
خواه روز صلح و بسته مهر را پیمان ,
خواه روز جنگ و خورده بهرکین سوگند

آری اکنون شیر ایران شهر
تهمتن گردسجستانی

کوه کوهان , مردمردستان

رستم دستان ,
در تگ تاریک ژرف چاه پهناور ,
کشته هر سو بر کف ودیواره هایش نیزه و خنجر
,
چاه غدر ناجوان مردان
چاه پستان ,چاه بی دردان ,
چاه چونان ژرفی و پهنایش , بی شرمیش ناباور
و غم انگیز و شگفت آور ,
آری اکنون تهمتن با رخش غیرت مند ,
در بن این چاه آبش زهر شمشیر و سنان, گمبود

پهلوان هفت خوان , اکنون
طعمه ی دام و دهان خوان هشتم بود
و میاندیشید

که نبایستی بگوید , هیچ
بس که بی شرمانه و پست است این تزویر .
چشم را باید ببندد, تا نبینید , هیچ ...
بعد چندی که گشودش چشم
رخش خودرا دید

بس که خونش رفته بود از تن ,
بس که زهر زخم ها کاریش
گویی از تنحس و هوشش رفته بود و داشت می خوابید
.
او از تن خود - بس بتر از رخش -
بیخبر بود و نبودش اعتنا با خویش
.
رخش را می دید و می پایید .
رخش , آن طاقعزیز , آن تای بی همتا

رخش رخشنده
با هزاران یادهای روشن و زنده ...
گفتدر دل : " رخش ! طفلک رخش
!
آه ! "
این نخستین بار شاید بود
کان کلید گنجمروارید او گم شد
.
ناگهان انگار
بر لب آن چاه
سایه ای را دید
اوشغاد , آن نابرادر بود

که درون چه نگه می کرد و می خندید
و صدای شوم ونامردانه اش در چاهسار گوش می پیچید
...
باز چشم او به رخش افتاد -اما ... وای !
دید ,رخش زیبا , رخش غیرت مند
رخش بی مانند ,
با هزارش یادبود خوب , خوابیده است
آن چنان که راستی گویی
آن هزاران یاد بود خوب را در خواب میدیده است
....
بعد از آن تا مدتی , تا دیر ,
یال و رویش را
هی نوازش کرد,هی بویید , هی بوسید ,
رو به یال و چشم او مالید ...
مرد نقال از صدایش ضجهمی بارید

و نگاهش مثل خنجر بود :
"و نشست آرام , یال رخش در دستش ,
بازبا آن آخرین اندیشه ها سر گرم

جنگ بود این یا شکار ؟ آیا
میزبانی بود یاتزویر ؟

قصه می گوید که بی شک می توانست او اگر می خواست
که شغاد نابرادر رابدوزد - هم چنان که دوخت
-
با کمان و تیر
بر درختی که به زیرش ایستاده بود ,
و بر آن بر تکیه داده بود
و درون چه نگه می کرد
قصه می گوید
اینبرایش سخت آسان بود و ساده بود

هم چنان که می توانست او , اگر می خواست ,
کان کمند شصت خم خویش بگشاید
و بیندازد به بالا , بر درختی , گیره ای , سنگی
و فراز آید
ور بپرسی راست , گویم راست
قصه بی شک راست می گوید .
می توانست او , اگر می خواست .
لیک ..."
 

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها