0

بخش اول:وظائف بانوان.......

 
13691367
13691367
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : آذر 1394 
تعداد پست ها : 2603

پاسخ به:بخش اول:وظائف بانوان.......
سه شنبه 5 اردیبهشت 1396  5:33 PM

مرد 71 ساله‏ای كه زنش را كشته در علت قتل او ميگويد:ناگهان‏رفتار...نسبت‏به من تغييركرد.بی‏اعتنا شد.يك بار هم مرا پيرمرد غيرقابل تحمل صدا كرد.با اين حرف نشان داد كهدوستم ندارد.دچارسوءظن شدم و با دو ضربه تبر او را كشتم. (10)

شكايت و درد دل

هيچكس نيست كه ناراحتی و گرفتاری و درد دل نداشته باشد.

هر كسی دوست دارد غمخوار و محرم رازی پيدا كند،گرفتاريهای خويش‏را برايش شرحبدهد.حس ترحمش را تحريك نموده دلش را كباب كند.

و بدينوسيله غمی از دل خودش برداشته آرامش خاطری بدست آورد.ليكن هر سخن جايی وهر نكته مقامی دارد.برای درد دل نيز موقعيت مناسب لازم‏است.در هر جا و هر زمان و با هرشرايطی نبايد شكايت را شروع كرد.

خانمهاييكه نادان و خودخواهند و از رموز معاشرت و آداب شوهرداری‏بی‏اطلاعند آنقدرظرفيت و حوصله ندارند كه مشكلات را تحمل نمايند ودرد دلها را تا موقع مناسب به تاخيربياندازند.هنگامی كه شوهر بيچاره باتن خسته و اعصاب ناراحت وارد منزل ميشود تا دمیبياسايد از همان‏ساعت اول با شكايتها و درد دلهای همسر نادانش مواجه ميشود و از خانهوكاشانه بيزار ميگردد:

مرا با اين بچه‏های جوانمرگ شده رها كردی و رفتی،احمدجوانمرگ شده شيشه درب اتاق راشكست.منيژه با پروين دعوا كردند.ازسر و صدای بچه‏ها و مردم،ضعف اعصاب گرفتم،ديوانهشدم.تكليف مرابا اين بچه‏های شيطان معلوم كن.آخ از دست‏بهرام.جوان مرگ شدهاصلادرس نميخواند.امروز كارنامه‏اش را از مدرسه فرستادند چند نمره تك‏داشت.حيف از منكه برای اينها زحمت ميكشم.از صبح تا حال بقدری‏كار كردم كه از حال و كار افتادم.كسیبفريادم نميرسد.

اين بچه‏ها هم كه دست‏به سياه و سفيد نميگذارند.كاش اصلا بچه‏نداشتم.راستی امروزخواهرت آمد اينجا.نميدانم چرا با من سر دعواداشت،خيال ميكرد ارث پدرش را خورده‏ام.امان از دست مادرت،رفته‏اينطرف و آنطرف پشت‏سرم بدگويی كرده.من از دست اينها بهتنگ‏آمده‏ام.حيف از من كه در يك چنين خانه‏ای زندگی ميكنم.وای دستم راببين رفتم غذابپزم كارد آشپزخانه دستم را بريد.راستی ديروز رفتم مجلس‏عروسی سهراب.كاش اصلا نرفتهبودم.آبرويم پاك رفت.خانم حسن آقا آمده بود با چه سر و وضع و لباسهايی!!خدا بخت وشانس بدهد.مردم‏چقدر زنهايشان را دوست دارند.چه لباسهايی برايش خريده بود.

اينها را ميگويند شوهر.وقتی وارد مجلس شد همه باو احترام‏كردند.بله مردم فقط به لباسنگاه ميكنند.آخر چی چی من از او كمتره كه‏بايد اينقدر افاده كند.بله بخت و اقبال دارهشوهرش دوستش ميداره،مثل‏تو نيست.من كه ديگر نميتوانم در خانه خراب شده برای تو وبچه‏هايت‏جان بكنم هر فكری داری بكن.

خانم محترم،اين رسم شوهرداری نيست.تو خيال ميكنی شوهرت‏برای تفريح و خوشگذرانیاز خانه بيرون رفته است.برای كسب و كار وتهيه روزی خارج شده است.از صبح تا حال باصدها گرفتاری مواجه بوده‏كه تو تاب تحمل يكی از آنها را نداری.از گرفتاريهای اداری ياكسبی اواطلاع نداری.نميدانی با چه اشخاص بدجنس و حيله باز و موذی برخوردنموده و چهعقده‏هايی در روحش گذاشته‏اند.از روح پژمرده و اعصاب‏خسته او خبر نداری.اكنون كه ازگرفتاريهای خارج فرار كرده و به خانه‏پناه آورده شايد دمی استراحت كند،به جای آنكه غمیاز دلش بر داری‏هنوز نرسيده در شكايت و نق نق را باز ميكنی.آخر اين بدبخت چكند كه‏مردشده،در خارج منزل با آن همه گرفتاريها مواجه است در خانه هم باشكايتها و ايرادها وبهانه‏جوئی‏های تو مواجه ميشود.انصاف خوب است.

قدری هم به فكر او باش.در اين حال جز اين چاره‏ای ندارد كه يا داد وفرياد راه بيندازد تا ازشكايتهای بيجا و زخم زبانهای تو نجات پيدا كند يااز خانه فرار كند و به يك قهوه‏خانه يامهمانخانه يا سينما يا جای ديگرپناهنده شود.يا واله و سرگردان در خيابانها پرسه بزند. خانمگرامی،برای رضای خدا و برای حفظ شوهر و خانواده‏ات‏از اين شكايتها و نق و نق‏های بيجادست‏بردار،زيرك و دانا باش‏وقت‏شناس باش.اگر هم واقعا درد دل داری قدری صبر كن تاشوهرت‏استراحت كند،اعصابش راحت‏شود.آنگاه كه سر حال آمد.و موقعيت‏مناسبی پيدا شدميتوانی مطالب لازم و ضروری را به عنوان مشورت نه‏اعتراض،با او در ميان بگذاری و درصدد چاره جويی بر آييد.اما اگر به‏شوهر و خانواده‏ات علاقه داری از ذكر وقايع و حوادثجزئی و غيرضروری بهر حال خودداری كن.و با نق نق‏های دائمی اعصاب شوهرت راخستهنكن.بگذار به كار خود برسد.او هم به قدر كافی گرفتاری دارد.به‏داستان زير توجه فرماييد:

خانمی به نام...ميگويد:من از اول زن نق نقويی بودم.هر روزنق نق‏های من بيشتر و شديدترمی‏شد.تا آنجا كه پس از هشت‏سال زندگی‏مشترك با...چند جمله بود كه تقريبا هر شب بااندكی تغيير بين ما رد وبدل می‏شد.آن هم از وقتی كه شوهرم وارد خانه می‏شد تا وقتی شامبخوردو توی رختخواب برود:وای خسته شدم.پدرم در آمد.چرا؟از بس كاركردم.كارهای اينخانه بی‏صاحب مانده هم كه تمام نمی‏شود.هر طرفش رابگيری باز يك طرفش روی زميناست.

-آخر اين كارهای تو چيست كه تمام نمی‏شود؟

-آه چه ميدانم همين كارهای لعنتی است.آب،جارو،ظرفشويی،رختشويی،غذا پختن،راست وريس كردن اوضاع خانه،تر و خشك كردن‏بچه‏ها.

-عزيزم اين كارها كه تو ميگويی همه جا هست توی همه خانه‏ها همه زنها اين كارها راميكنند.تو چرا سر من منت ميگذاری؟

-وای منت،چه منتی؟جانم به لب رسيده پدرم در آمده تو چه‏می‏فهمی؟همين ميروی وپشت ميز اداره می‏نشينی و پول ميگيری و می‏آيی‏خانه.ديگر چه ميدانی خانه چطور مرتبشده چطور نظافت‏شده؟

-ای وای خانم جان بس كن.

-خوب بله آقا حوصله شنيدنش را هم نداری.من پدرم در آمده‏مريض شده‏ام دارم می‏ميرم.

-عزيزم مريض شده‏ای برو دكتر.

-با كدام پول؟

-ای ناشكر اين همه پول از من ميگيری باز هم...

-كدام پول،چه پولی؟همه‏اش خرج زندگيت ميشود.آن هم چه‏زندگی همه‏اش پر از بدهكاری،قسطهای عقب افتاده.امروز مجبور شدم‏از كسبه سر محله نسيه كنم.

و بعد شوهر بيچاره‏ام وقتی از اين همه نق نق جانش به لب می‏آمدلحاف را روی سرشمی‏كشيد و می‏خوابيد.مادرم غالبا در جريان زندگی مابود و بارها مرا نصيحت ميكرد كهدست از اين نق نق‏ها بردارم.و من گوش‏نميدادم تا يك روز وقتی شوهرم سر كار رفته بود بهمن گفت:هر چه‏نصيحت كردم گوش ندادی حالا بكش كه سزايت همين است.شوهرت...

من مثل ديوانه از جا پريدم.نه باور نمی‏كنم.

بسيار خوب حالا كه باور نمی‏كنی تحقيق كن تا بدانی.تا ساعت‏دو بعد از ظهر كه شوهرم...ازسر كار بيايد خونم خونم را می‏خورد.وقتی‏آمد اول با عصبانيت‏بعدا با گريه موضوع را در ميانگذاشتم.گفت:ميدانی تو زندگی را برای من كوفت ميكردی.هيچوقت فكر نمی‏كردی كهمن‏روزی دو سرويس كار ميكنم تا چرخ زندگيمان بگردد.شب خسته و كوفته‏به خانه می‏آيم،حوصله نق نق ندارم،آن قدر خسته هستم كه تو ديگر حق‏نداری با حرف زدن از كارهای خانهمرا از زندگی بيزار كنی.ولی تو اين‏كار را ميكردی و هنوز هم ميكنی.واقعا مرا از زندگی بيزاركرده‏ای.گاهی‏فكر كرده‏ام كه اگر صاحب بچه نبوديم بهتر بود از هم جدا شويم.از اين‏جهتتصميم گرفته‏ام در جايی آرامش پيدا كنم و پيدا كردم.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها