0

گفتگوهای تنهایی

 
alibeiki
alibeiki
کاربر نقره ای
تاریخ عضویت : بهمن 1387 
تعداد پست ها : 1003
محل سکونت : تهران

گفتگوهای تنهایی
چهارشنبه 15 مهر 1388  3:26 PM

به ياد شهيد دكتر علي شريعتي


يكي بود يكي نبود ، غير از خدا هيچكس نبود ، و خدا تنها بود ، زمين بود و آسمون بود و كوه و دريا و دشت و صحرا و خورشيد و ماه و ستاره و ابر و گل و گياه و جانور و ... و ديو و پري و ...
اما ، هيچكس نبود كه خدا را بشناسد ، خدا را دوست داشته بدارد ، با خدا حرف بزند ...
خدا خيلي حرف ها داشت ،
اما كسي نمي شنيد ،
خدا خيلي مهربان بود ، اما كسي نمي فهميد ،
خدا خيلي زيبا بود ،
اما كسي عشق را نمي شناخت ،
خدا خيلي بزرگوار بود ،
اما كسي بزرگواري را نمي دانست ،
خدا خيلي تنها بود ،
اما كسي نبود كه رفيقش باشد .
خدا مجهول بود ،
اما كسي نبود كه او را كشف كند ...
كثيف ترين لجن هاي ته مرداب را برداشت ،
مجسمه كرد ،
بر انگاره خودش او را تراش داد ،
لب هايش را بر لب هاي او نهاد و روح خودش را در اين كالبد لجني دميد ، زنده شد ، چشمهاش باز شد ، گوشش شنوا شد ، زبانش گويا شد ، به راه افتاد .
خدا كوله بار امانتش را بر دوش او نهاد ، او با خدا پيمان بست ، روانه زمين شد تا كار كند ، زمين را بكاود ، بسازد ، بينديشد ، بپرستد ، عشق بورزد ، بشناسد ، بيافريند ،
و در جهان ، جانشين خدا شود .
اسم او آدم بود .
آدم دو تا پسر يافت ، اسم يكي را قابيل گذاشت ، اسم ديگري را هابيل .
قابيل و هابيل دو تا « برادر بودند » از پدر يكي ، از مادر يكي ، خداشان يكي ، دينشان يكي ، ذاتشان يكي ، خانواده شان يكي ، محيطشان يكي ، زبانشان يكي ، تاريخشان يكي ، نژادشان يكي ... همه چيزشان مثل هم ، همه چيزشان مشترك :
صبح دست در دست هم ، از خانه آدم بيرون مي آمدند ، به جنگل مي رفتند ، با هم شكار مي كردند ، به خانه مي آوردند ، با هم مي خوردند ؛ صبح ، دست در دست هم ، از خانه خودشان بيرون مي آمدند ، به دريا مي رفتند ، با هم صيد مي كردند ، به خانه مي آمدند ، با هم مي خوردند .
سفره شان دريا ، باغشان جنگل ، مزرعه شان طبيعت ، سقف خانه شان آسمان ، صحن خانه شان زمين ، زندگيشان برابري ، رابطه شان برادري .
هر چه بود مال هردوشان بود ، مال خدا بود ، من نبود ، ما بود .
سال ها گذشت ، يك خدا ، يك جهان ، يك خانه ، يك خانواده ، يك عشق ، يك پدر ، يك مادر ، يك نژاد ، يك دين ، يك كار ، يك زندگي ...
توحيد بود و بنابراين : برابري .
برابري بود و بنابراين : برادري .
سال ها اينچنين گذشت خوب و خوش ، دنيا زيبا و زندگي شيرين و ايمان نور و هيچكدام بدي را نمي شناختند ، زشتي را نمي ديدند ، دشمني هنوز خلق نشده بود ، جدائي هنوز پديد نيامده بو ، دروغ ، ستم ،
روزي از روزها قابيل ديد كه دانه هاي ذرتي را كه از جنگل آورده بودند ، نزديكي غاري كه در آن خانه داشتند ، ريخته و سبز شده است .
برقي در مغزش زد و زيركي در سرش پديد آمد و نگاهي تازه در چشمش آمد و دنيا را جور ديگري يافت .
پس مي توان در طبيعت دست برد ، حيله كرد ، آنچه را نيست هست كرد ، چيزي را كه زمين ندارد ، ساخت .
دور زمين را خط كشيد ، در آن دانه كاشت ، آب داد ، سبز شد .
روزي هابيل چشمش به مزرعه برادرش افتاد ، خوشحال شد ، به آنجا قدم گذاشت ، از شوق قابيل را صدا زد ، در حاليكه اين معجزه بزرگ را به برادرش تبريك مي گفت دست برد تا خوشه ذرتي را
ناگهان دستي از پشت ، زورمند و خشمگين ، مچش را محكم گرفت .
- نه ! اين تكه زمين مال من است ،
- يعني چه برادر ؟
- يعني مال تو نيست !
- من ؟ تو ؟ مال من ؟ مال تو ؟ هست ؟ نيست ؟ داري ؟ نداري ؟ اجازه ؟ حق ؟ منع ؟
اين كلمات تازه را از كجا آموخته اي قابيل ؟ اين با چه زباني است كه سخن مي گويي برادر ؟
ابليس

از كتاب گفتگوهاي تنهايي
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها