پاسخ به:♥ بهترین رفیق ، خدا : ) ♥
جمعه 18 فروردین 1396 2:29 PM
روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی میکرد . این زن همیشه با خداوند صحبت میکرد و با او به راز و نیاز میپرداخت . روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد که آن روز به دیدار او بیاید . زن از شادمانی فریاد کشید ، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست ! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد ! زن با شادمانی به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود ، کسی آنجا نبود ! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست . دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست !
ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد . زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد . اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود . پسرک لباس کهنه ای به تن داشت ، بدن نحیفش از سرما می لرزید و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود . صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه میکرد ! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید . و دوباره منتظر خداوند شد .
خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد . زن پیش رفت و در را باز کرد … پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود ، پشت در بود . پاهای پیرزن تحمل نگهداشتن بدن نحیفش را نداشت . و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود . زن که از این همه انتظار خسته شده بود ، این بار نیز در را به روی پیرزن بست !
شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است !؟
آنگاه خداوند پاسخ گفت :
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.