0

صدزن صد داستان

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:صدزن صد داستان
جمعه 18 فروردین 1396  2:19 PM

 

امام صادق(ع) فرمود:« بعد از اینکه حکمت خدا اقتضا کرد و حضرت یوسف به مقام سلطنت رسید، روزی از کوههای مصر می گذشت، زلیخا را دید پیر و شکسته شده سر راه نشسته گدائی می کند، حضرت یوسف ایستاد و فرمود: ای زلیخا، چه چیز تو را وا داشت بر اینکه با من چنین کردی؟  زلیخا گفت: زیبائی تو.  یوسف گفت: اگر جمال پیامبر آخر الزمان را ببینی چه می کنی؟ او از من زیباتر و در اخلاق و خلقت و بخشش افضل است؟  زلیخا گفت: راست می گوئی.  یوسف (ع) پرسید؟ از کجا می دانی که من راست می گویم.  زلیخا گفت: برای اینکه با گفتن نام او محبت آن حضرت در دل من جا گرفت.  خداوند عالم به حضرت یوسف(ع) وحی کرد:  او راست می گوید(من هر کس که محبت پیامبرم در دلش جا گرفته باشد او را دوست می دارم)  به یوسف خطاب شد به زلیخا بگو چون ایمان به پیامبر من آوردی هر چه می خواهی به تو عطا می کنم.  زلیخا گفت من سه حاجت دارم.  1- جوانی به من برگردد.  2- ای یوسف تو شوهر من شوی.  3- در بهشت با تو باشم.  خداوند به حضرت یوسف امر کرد با زلیخا ازدواج کند.  شبی که حضرت یوسف خواست عروسی کند به نماز ایستاد و دو رکعت نماز خواند خدا را به اسم اعظمش قسم داد و خداوند جوانی و شادابی زلیخا را به او باز گرداند و چشمهایش را شفا داد به مانند همان زمانی که به یوسف عشق می ورزید 1 . 

1. اقتباس از قصص انبیاء و داستانهای آموزنده از حضرت یوسف و زیبا داستانهای از زنان.
 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها