با آیت اللَّه خامنه ای
پنج شنبه 17 فروردین 1396 10:51 PM
تشکیلات سرّی ما هم، برحسب یک تصادف و تسامح، کشف شد که پس از آن امکان ماندن در قم برای ما نبود. آمدیم تهران. بعضی از اعضای آن تشکیلات- مثل آقایان منتظری و ربانی شیرازی- دستگیر شده بودند. آقای قدوسی هم آشنایی داشت که از مهره های مهم ساواک بود و با تلاش او ارفاق هایی می شد؛ ایشان را برای بازجویی می بردند و بعد از بازجویی آزادش می کردند؛ جزییات را برای ما می گفت و ما در جریان پرونده قرار می گرفتیم و حدود اطلاعات ساواک از این تشکیلات و میزان حساسیتش را تا حدودی می توانستیم ارزیابی کنیم.
من و آقای خامنه ای آمدیم تهران. سعی می کردیم که خیلی در دید ساواک نباشیم، تا انگیزه گرفتنِ ما بیشتر نشود. آشنایی من و ایشان داستان جالبی است که اینجا برای اشاره به آن فرصت مناسبی است.
اولین بار در درس خارج فقهِ مرحوم آیت اللَّه داماد در یکی از حجره های صحن بزرگ قم با هم برخورد کردیم. در جمع شاگردان قیافه خیلی جوان من و نیز قیافه جوان ایشان، که تازه از مشهد به قم آمده بودند، برای هر دوِ ما جالب بود. بعد از درس چند جمله ای با هم صحبت کردیم و کمی آشنا شدیم. من شاگرد پادار آن درس بودم، ولی ایشان در این سفر فقط برای دیدن درس آمده بود.
این آشنایی در سفری که با هم در سال های 40 و 41 به عراق برای زیارت عتبات مقدسه و دیدن حوزه های درس نجف اشرف رفتیم، عمیق و عاطفی شد. در آن سفر گویا برادر کوچک شان آقا سید هادی هم همراه ایشان بودند و آقا سید جعفر شبیری هم درسِ مشترک مان هم همراهِ من.
در آن سفر فرصت مباحثه و مذاکره و تبادل افکار خوبی به دست آمد که زمینه ساز هم کاری های وسیع آینده شد. تا آن موقع، ایشان در مشهد تحصیل می کردند. در سال های بعد، که ایشان برای تحصیل به قم منتقل شدند، در درس و بحث و اجتماعات و رفت و آمدهای دوستانه تماس های پیوسته داشتیم.
در مسائل مبارزه به خاطر هم فکری کامل، آشنایی و هم کاری عمق بیشتری یافت و اوج آن در حضور مشترک مان بود در جمعیت سری اصلاح جامعه موسوم به «اصلاح حوزه»؛ سپس پرونده مشترک- پس از کشف آن- و تحت پی گرد و تعقیب قرار گرفتن، متواری شدن و زندگی مشترک در منزلی در تهران و هماهنگی های زیاد در کارهای مبارزه و خدمات فرهنگی.
در سفری به مشهد مقدس که ایشان تعطیلات تابستانی را در روستای خوش آب و هوای اخلومد می گذراندند، همراه اعضای خانواده چند روزی مهمان ایشان بودم و خاطرات زیادی از آن روزها دارم.
از جمله در جریان یک برنامه تفریحی که برای شنا در کنار رودخانه بودیم، من خواستم نمایش شیرجه بدهم. هنگام فرود آمدن در آب- که زیاد عمیق نبود- سرم به سنگ خورد و لحظه ای بی هوش شدم؛ خیلی خطرناک بود، ولی به خیر گذشت.
سفری هم با اعضای دو خانواده به یکی از ییلاق های دیگر مشهد کردیم؛ در آنجا زنبوری یکی از اعضای خانواده را گزید و آقای خامنه ای، که قبلًا اظهار کرده بودند از یکی از اهل دل مشهد «دمی» و اجازه ای برای تسکین درد این گونه گزیدگی ها را دارند، وردی خواندند و گویا موثر هم شد، گرچه برای من اطمینان بخش نبود.
ایشان هم بارها در مشهد و در تهران بازداشت و زندانی شدند. در مشهد با هم کاری آقای واعظ طبسی و شهید هاشمی نژاد اداره مبارزات شرق را بر عهده داشتند و طلبه های خوبی تربیت کردند که اکثر آن ها امروز از شخصیت های انقلاب اند.
آخرین بار قبل از سفر دوم من به اروپا ایشان دستگیر و در کمیته مشترک، که آن روزها خیلی وحشتناک و اسرارآمیز بود زندانی شدند. ما ماه ها از ایشان بی خبر بودیم و نگران.
خبر آزادی ایشان در نیویورک در منطقه سازمان ملل به من رسید، که بشارتی بزرگ بود و از همان جا برای شان کارت تبریک فرستادم.
در دوران آخرین زندان طولانی من ایشان هم تبعید شدند که دیگر دسترسی مستقیم به یکدیگر نداشتیم.
در اوج مبارزات سال 57 ایشان در مشهد مستقر بودند و پس از پیروزی انقلاب به خواست ما به تهران آمدند.
در جریان پیدا کردنِ مسکن هم مشکلاتی داشتم. اول یک جایی پیدا شد، در سه راه شکوفه؛ اثاث کشی هم کردم، اما بعد صاحبخانه احساس کرد که وضع عادی نیست، حاضر نشد که آن منزل را به من تحویل بدهد، ظاهراً به بهانه فرزند زیاد.
بالأخره خانه ای پیدا شد که اجاره کردیم به ماهی چهارصد تومان، بین عین الدوله و خیابان شهباز، کوچه رزاق نیا، نزدیکی تعمیرگاه پژو، خیابان نایب السطنه. خانه دو طبقه ای بود که از طبقه پایین من استفاده می کردم و از طبقه بالا آقای خامنه ای.
در تهران هم با توجه به وضع خاصی که برای هیأت های مؤتلفه پیش آمده بود، به حضور افرادی مثل ما نیاز بود. مشغول کار شدیم. کاری که با آن وضع خاصِ ما تا حدودی مناسب باشد. بقایای مؤتلفه و نیروهای مورد اعتماد در تهران بودند. برای این ها جلساتی ترتیب داده بودیم که در هر جلسه ده نفر شرکت می کردند. سطح این جلسات تفاوت داشت. جلساتی را که افراد نخبه تر شرکت می کردند خودمان اداره می کردیم، به مقداری که وقت داشتیم.
محور اصلی کار، تغذیه فکری این افراد بود. کارهای سیاسی را ضمن آن انجام می دادیم. رژیم احساس پیروزی می کرد. بعد از مؤتلفه، حزب ملل اسلامی هم متلاشی شده بود. نیروهای مبارز ضربه خورده بودند و امام هم در تبعید ماندگار شده بودند.
مقطع حساسی بود که خیلی باظرافت باید از آن می گذشتیم.