پاسخ به:بانوی علقمه
پنج شنبه 17 فروردین 1396 10:14 PM
جناب حجه الاسلام و المسلمین امام جمعه محترم شهرک قدس جناب آقای حاج سید جواد موسوی زنجانی طی مرقومه ای به انتشارات مکتب الحسین علیه السلام کرامتی را از حضرت ام البنین علیه السلام می نویسند:
یکی از فرزندانم، روزی هنگام غروب از مدرسه به خانه آمد، در حالیکه بر خلاف سایر روزها، از شدت سردرد می نالید و آثار ناراحتی و بیماری شدیدا از چهره اش هویدا بود. دائما حالت تهوع داشت. از مشاهده این صحنه، سخت ناراحت شده، وی را نزد دکتر شمس بردم ولی متاسفانه دکتر نامبرده در تشخیص بیماری دچار اشتباه گردید. وی گفت: مسئله ای نیست، این بچه گرفتار سرماخوردگی شده است!
و سپس برای او نسخه ای نوشت و داروهای زیادی را تجویز نمود و توصیه کرد: من امشب در بیمارستان سینا کشیک هستم، اگر وضع بیمار خوب نبود فورا با بیمارستان تماس بگیرید.
بیمار داروها را مصرف کرد و هیچ گونه اثر مثبتی در بهبودی وضع وی مشاهده نمی شد، بلکه به عکس وضع بیمار پی درپی وخیمتر می شد. پس از نیمه شب با دکتر، که نوبت کشیکش در بیمارستان سینا بود، تماس گرفته دوا و درمان شما هیچ تاثیری در وضع بیمار ندارد و فعلا به حالت اغما افتاده است. پزشک نامبرده گفت: فورا بیمار را به بیمارستان مهر منتقل کنید پس از انتقال به بیمارستان و معاینه دکتر متخصص از وی، اظهار گردید که بیماری فرزندتان مننژیت حاد بوده، تمام مغزش را چرک فرا گرفته و زمان معالجه گذشته است و هیچ کاری نمی شود صورت داد. اظهارات دکتر باعث ناراحتی شدید پدر و مارد و بستگان بیمار شد، به گونه ای که بعضی از آنها از شدت ناراحتی فریاد کشیده به زمین افتادند.
عاقبت شورای پزشکی تشکیل شد و پزشکانی از خارج بیمارستان نیز برای معاینه بیمار بالای سر وی حاضر گذشتند. وزیر بهداری وقت توصیه هایی پیرامون دقت در مهالجه بیمار نمود، مع الوصف، معالجات هیچ گونه تاثیری نداشت حال بیمار هم روز به روز وخیمتر می شد فرزندم یک هفته در حالت کما و بیهوشی قرار داشت، تا اینکه شب تاسوعا فرا رسید. حقیر دیدم که مریض از یک سو از تمام اسباب ظاهری و معالجه اطبا مایوس شده از سوی دیگر در داخل منزل با شیون و ناله مادر و خواهران و مردان و بستگن دیگر بیمار مواجه بودم. ناگزیر دو رکعت نماز خواندم و صد مرتبه صلوات فرستاده ثوابش را به حضرت ام البنین علیه السلام مادر حضرت ابوالفضل قمر بنی هاشم علیه السلام هدیه نمودم و خطاب به آن بانوی بزرگوار عرضه داشتم: با توجه به این که هر فرزند صالحی مطیع دستورات مادر خوبی می باشد از تو ای بانوی با عظمت و همسر شایسته امیرالمومنین علیه السلام درخواست می کنم از فرزند خود باب الحوائج حضرت عباس بن علی علیه السلام بخواهی که از خدا شفای فرزندم را بگیرد.
حدود سپیده صبح بود که فرد همراه بیمار، از بیمارستان تلفن زد و گفت بیمار از حالت کما بیرون آمده و شفا یافته است چنانکه گویی اصلا مریض نبوده است.
حقیر با عجله به بیمارستان رفتم و در آنجا بچه را در حالت عادی دیدم، و این در حالی بود که اطبای معالج اظهار می کردند فرزندم اگر به احتمال یک در هزار هم شفا پیدا کند، قطعا چشم و گوش خود را از دست می دهد و یا فلج می شود. اما از عنایت حضرت باب الحوائج، دخترم که نامزد هم بود هیچ گونه نقص عضو یا مشکل دیگری نیافت و هم اکنون نیز دارای دو فرزند می باشد.
ضمنا گفتنی است در همان شب که حضرت قمر بنی هاشم علیه السلام فرزندم را شفا داد، یکی از بانوان صالحه محل حضرت ابوالفضل علیه السلام را خواب دیده و حضرت به وی فرموده بود: موسوی توسط مادرم شفای فرزندش را از من خواسته بود، من از خداوند شفای او را گرفتم. توصیه می شود که ایشان همیشه به عزاداران من توجه داشته باشد. طبق دستور حضرت، هر ساله روز تاسوعا هیئت های عزاداری به صورت سینه زنی و زنجیر زنی به منزل ما می آیند دو راس گوسفند به آنها داده می شود.
ز سوز تشنگی گردیده بی تاب
چو لاله داغدار و دل غمین است
زبان حال آن مادر چنین است
همی فرمد با قلب حزینی
اویلی کیف لی ام البنینی
که یعنی من کجا ام البنین
که با داغ عزیزانم قرینم
مرا ام البنین دیگر ندانید
به این نامم دیگر هرگز نخوانید
سخن با من بجز از غم مگویید
دل شاد از من گریان مجویید
شنیدم دست عباس جدا شد
جدا از تن به دشت کربلا شد
شنیدستم من دل زار خسته
که فرقش با عمود کین شکسته
شنیدستم لب عطشان بر آب
ز سوز تشنگی گردیده بی تاب
دریغا در جهان آمد شکستم
که بر مرگ عزیزان نشستم
اگر عباس من می داشت دستی
به کار او نمی آمد شکستی
اگر دست ستیزش بود عباس
کجا می شد اسیر قوم خناس
ولی با این همه گریان و نالان
منم بهر حسین آن جان جانان
که من هستم کنیز باب و مامش
حسین شاه است و عباسم غلامش
(صفا) با چشم گریان تن پر از تب
سرود این مرثیت را در دل شب
به امید عطای خسرو ناس
امیر کاروان عشق عباس[4]
ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.