زندگی نامه شهدا
یک شنبه 19 دی 1389 7:24 PM
زندگی نامهی برادر شهيد احمد وکيلی ناطق
ولا تحسبن الذين قتلوا في سبيل الله امواتا بل احياء عند ربهم يرزقون-(آل عمران, 169)
به ياد شهيد گلگون کفن به ياد شهيد احمد وکيلي که سلاح بر دست گرفت وحسين وار جنگيد و خروشيد.
او با سلاح شهادت به جنگ کفر و تبعيض رفت, تا بار ديگر عدالت را برايمان به ارمغان بياورد. او شيري از بيشهی عدالت بود. رزمنده اي پيکار جو و سخت در مقابل دشمن. او آموختهی مکتب حسين بود و مي دانست که در مقابل شرک و کفر چگونه بجنگد و چگونه مردن را آموخته بود. و شعارش توحيد بود و سلاحش شهادت, با اين شعار و با اين سلاح به جنگ رفت تا اسلام و آزادي را به ارمغان آورد و اينگونه انتخاب کرده بود. «به جاي شور و شادي, درد- نبودن را به جاي بودن ننگين - و ميدان را به جاي بستر رنگين- و محراب شهادت را سجودي جاودان دارد- عدالت را به پا تا پاي جان دارد»
او عاشق شهادت بود.و اين را بارها مي گفت که: « اگر شهادت من خدمت به اسلام است من اين را انتخاب کردم ».
او علي گونه اين راه را انتخاب کرد و به سوي شهادت رفت و با جان استقبالش نمود. آري برادر«شهات مرگ دلخواه است - شهادت راه الله است- شهادت سر به سر عشق است- يک عشق گدازان - شهادت شور آزادي است- شور از قفس رستن - عدالت خواهي و حق را ستودن دل به حق بستن- شهادت پاسخ خون است بر پيغام آزادي - - شهادت صحنهی حق است بر اعلام آزادي - شهادت چشمهی جوشان ايمان است. شهادت در راه قرآن است شهادت زينت مرد است»<!--[endif]--> او با اين سلاح به جنگ رفت.
و اکنون شرح مختصري از زندگي نامهی لالهی زيبا و گلگون خوي و گلگون روي, رزمنده و شيري آهنين پيکر از سپاه قم سپاه حق, جنود الله و يار عاشق و سرسخت روح الله. که مادر نام او بنهاد احمد.
برادر شهيد احمد وکيلي ناطق فرزند حجه الاسلام حسين وکيلي ناطق سطح تحصيلات اول علوم انساني متولد سال 1340 ساکن قم او پس از پايان تحصيلات ابتدايي به مرحلهی راهنمايي و پس از موفقيت از مرحلهی راهنمايي, پاي به دبيرستان گذاشت. تحصيلات متوسطه را در دبيرستان صدوق در رشتهي علوم انساني شروع کرد. او ديگر بزرگ شده بود و همه چيز را مي دانست. ظلم را شناخته بود و ظالم را از مظلوم تشخيص مي داد. وچون در خانواده اي روحاني به دنيا آمده بود سطح معلومات مذهبي او بالا بود. و اينجا بود که افکارش با افکار خود فروختگان هماهنگي نداشت و همين امر تضاد شديدي ميان او و ايادي خود فروخته بوجود مي آورد. و از اينجاست که عشق سوزان او بخالق خود در وجودش نقش مي بندد. و اورا به سوي شدنها مي خواند.
برادر شهيدم برايم تعريف مي کرد: “اولين برخورد من در دبيرستان شروع شد. اينطور که روز 4 آبان سال 1356 بود. ما را به زوربه خيابان آوردند و دست هر کس عکس شاه مخلوع را دادند که بالا بگيرند. آن روز مراسم شروع شد. دست دوستم که مبصر بود يک عکس بسيار بزرگ شاه را دادند و به من هم گفتند يکطرف عکس را بگير! من نيز اين کار را کردم. ما توي راه نقشه مي کشيديم که عکس را يک جايي محکم به زمين بزنيم و خلاصه اين کار را کرديم و پلاکارد را چنان بر زمين کوبيديم که عکس شاه خائن پاره شد و من با يک دنيا شادي و سرور از ميدان گريختم ولي دوستم را گرفتند که اين چه کاري بود؟! چرا عکس را زمين انداختيد؟! و او نيز در جواب گفته بود که چون پلاکارد سنگين بود از دستمان بر زمين افتاد!»
در اول آبان سال 1356 فرزند بزرگ امام خميني (حاج آقا مصطفي «ره») که در عراق, همراه امام در حال تبعيد به سر مي برد و خود از پيروان اصيل طريق علم و دانش و جهاد و مبارزه بود به شکل مرموزي درگذشت.
آن روز, روز بســيار دردنـاکي براي ملت ايران از جمله مردم قم بود. همين قدر که من به ياد دارم اکثــر مردم قم در عزاي اين دانشـمند بزرگ مي گريستند و بر روي بعضي از مساجد قم پرچم سياه بالا رفت. سخنراني باشکوهي در حسينيهی آيت الله نجفي ايراد گشت. آنروز خيلي شلوغ بود. گارد شهرباني قم به خيابانهاي اطراف حرم و حسينيه آمد و آن مناطق, سخت در محاصره قرار گرفت. من در آن روز برادر شهيدم را با لباس سياهي ديدم. و خلاصه او همچنان با همان لباس سياه در جامعه ديده مي شد. روزي از او پرسيدم احمد چرا لباس سياهت را در نمي آوري؟ در جواب گفت: ديگر از اين پس هميشه عزا خواهد بود! و اوچه راست مي گفت, از آن پس تا به امروز هميشه عزا بوده است. تا ديروز کشتارهاي فجيع بدست سرسپردگان رژيم منفور پهلوي و امروز به قول امام, عزايي که منافقان و ضد انقلابيون هر روز در گوشه اي از ايران به راه مي اندازند. تا ديروز کشتار بوسيلهی کفار بي وطن از خدا بي خبر و امروز بدست خوارج نهرواني و منافق عصر اتم. او از آنروز به بعد با همان لباس سياهش به دبيرستان مي رفت. روح بلند پرواز و همت مردانه اش چون کوهي بود که هرگز از خصم و تفنگ خصم و ايادي خصم نمي هراسيد. او همچون شيري از امام و اعلاميه هاي امام و فرزند امام سخن مي گفت. آنروزها براي عده اي تعجب آور بود که چگونه جواني با اين سن و سال از اين حرفها مي زند و اينچنين دلباختهی امام خويش گشته است. آري او راهش را يافته بود. راهي بس زيبا و پر ارج, راهي که در کوچه پس کوچه هايش دشمنان بسياري کمين کرده بودند و راهي پر درد و رنج با زندانهاي مخوف و هولناک, ولي او از اينها ترسي نداشت چون خداي بزرگ را داشت وهمواره اينچنين مي سرود که “من همواره در راه مسلماني - برآن ايمان محکمتر ز کوه خويش پايبندم - تنم را گر, به دار ظلم آويزند- و چشمم را اگر بر کاسه ها ريزند - و جسمم را اگر سوزند - لبانم را اگر دوزند - زمين را سرخ ازخونم اگر سازند - محالست اينکه از يادم رود آن عهد و سوگندم - هزاران بار اگر در راه ايمانم - بگيرندم - بسوزندم - اگر بر سنگ کوبندم - بر اين افسانه سازيهاي پوچ دشمنان - همواره با هر ضربهی شلاق مي خندم - و با راه خدا هم عهد و پيمانم- و با روح خداوند است پيوندم
کم کم انقلاب در شهر قيام و شهر روحانيت شروع مي گشت. اعلاميه هاي امام از نجف به قم مي رسيد و در حوزهی علميه بطور مخفي پخش مي شد.
تا آنکه رژيم منفور پهلوي دست به جنايت ديگري زد و در روزنامه هاي استعماري خود بي رحمانه ترين توهين را به امام خميني کرد. اين گستاخي رژيم خشم ملت را بيشتر برافروخت و دلهاي آنها را بيش از پيش جريحه دار نمود. سخنرانيها بر عليه رژيم سفاک و خونخوار پهلوي پالاني در قم شروع شد.
تا آنکه در سخنراني آيت الله نوري ملت به خيابان ريختند و شروع به تظاهرات نمودند, رژيم دست به کشتار زد و واقعهی 19 دي را بوجود آورد. برادر شهيدم احمد وکيلي مي گفت: من در آن واقعه بودم, البته خود من هم بودم ولي اورا به طور کامل نمي شناختم, مي گفت: “به مدرسهی علميه ي حجتيه بيشترين گلوله شليک شد و من ديدم که چندين روحاني در خون خود غلطيدند.» او مرا برد و نشان داد و گفت: يک روحاني در حاليکه تير به پيکرش خورده بود, مردانه ايستاد و با خون خود نوشت, درود بر خميني. که اکنون هم اين خونها بر روي ديوار مي باشد و دست خوني شهيدي بر روي ديوار نقش بسته شده است.<!--[endif]-->آن روحاني کين سخن قبل از شهادت گفت:
(من از بهر نجات ملت مستضعف ايران
ز عمق دل زنم فرياد و مي گويم
تو را آزاد,مادر زاد, اي انسان
و اين را گفت و با تيري
که زد بر سينه اش دشمن
به خون خويش در غلطيد و من
با خون سرخ او نوشتم بر در و ديوار
شهيدان قلب تاريخند)<!--[endif]-->
در آنروز اينها خيلي جالب و ديدني بود و از طرفي قلب هر انساني را رنجيده مي نمود. اين وقايع هم گذشت. دوستي ما به مرحله اخوت و برادري رسيد. و با به کمال رسيدن اين اخوت, من و برادر شهيدم احمد بيشتر به هم نزديک شديم. چند روزی از ماه مبارک رمضان سال 57 نگذشته بود که من احمد را ديدم و حال احوال گرمي با او نمودم در حاليکه شتاب زده و غمگين بود, پرسيدم: اين چه حالتي است؟ در جوابم گفت نمي داني امروز(تقريبا 20 روزقبل از اعلام حکومت نظامي) چه فاجعهی بزرگي رخ داد! گفتم: چه شد؟ در جواب گفت: در خيابان چهارمردان گاردي ها چندين جوان را با گلوله ناجوانمردانه زدند و در همان حالت که داشت صحبت مي کرد چهره اش ناگهان قرمز شد. خون در رگهايش جوشش کرد و با چشماني مضطرب و غمگين گفت: نبودی ببينی جوانی را, چنان با گلوله زدند که خونش بر روی ديوار پاشيد؛تا خيابان خلوت شد و ديدم گارديها رويشان را به طرف کوچه ای ديگر نموده اند من با دوستم وسط خيابان پريديم, جوان را برداشته و به سمت کوچهاي دويديم زيرا ميترسيديم که مبادا گارديها بيايند و دوباره با شليک گلوله به ما حمله کنند و جسد را بردارند در اين لحظه کمي سکوت کرد و من که متعـجب و نگــران و غمــگين, ماجــرا را گوش مي دادم ناگهان از جا پريدم, گفتم: خوب, چه شد؟ گفت: نمیدانی! مغز جوانک بر روی دستم پاشيده, به خانه ميروم تا غسل کنم.
من بعد از شنيدن آن واقعه, بسيار غمگين شدم. به خانه که رفتم, با خداي خود عهد کردم که از اين به بعد کمتر در خانه بمانم, و هر کجا که احمد مي رود من هم با او بروم. فرداي آنروز بعد از افطار بود, ديدم احمد از خيابان ميگذرد و به طرف حرم ميرود. سلام و عليک کردم و احوالش را پرسيدم سخنانش بوي غم مي داد. گفتم کجا مي روي؟ گفت تظاهرات. با او به راه افتادم و با يک دنيا شادي و سرور به طرف حق مي رفتم, بطرف فلاح و رستگاري. آري وجودش مملو از دوستي و محبت بود و قيافه ای جذاب و دوست داشتني داشت. من سکوت کرده بودم تا آنکه احمد شروع کرد و گفت من غسل شهادت کرده ام, از اين پس هميشه با غسل شهادت خواهم بود و مي دانم که در اين راه عمري بس کوتاه خواهم داشت. قلبم ناگهان لرزيد. گفتم احمد جان من غسل شهادت نکرده ام و اگر شهيد شوم چه خواهد شد در جواب گفت هيچ فرقي ندارد. خوشحال و دلشاد با او راه مي رفتم از کوچه پس کوچهها به مدرسه حجتيه ميرفتيم؛ از او پرسيدم که چرا از خيابان نميرويم؟ در جواب گفت: همه جا پر از مأمورين شهرباني و گارد است شايد دستگير شويم. تا به مدرسه رسيديم, به حجرهاي رفتيم, در آنجاچندطلبه و شخصي بودند. با همه دست دادم و با همه آشنا شدم, او مرا معرفي کرد و نامم را برايشان گفت: من نيز چون زياد روزنامه مي خواندم و اکثر اعلاميههاي امام را خوانده بودم شروع به صحبت کردم. با شروع سخنانم خيلي مطمئن شدند و ديدند جواني هستم تحصيلکرده. همانشب را پس از يک ساعت حرف زدن به تظاهرات رفتيم. تظاهرات شبانه معمولا در خيابان چهارمردان بر پا مي شد. و بايد بگويم که خيابان چهارمردان خياباني است قديمي با کوچه هاي پر پيچ و خم که هيچ کس با چند بار رفتن, مسير آن کوچه ها را ياد نمي گيرد مگر پس از دهها بار رفت و آمد در اين کوچه ها. با گذشتن از اين کوچه ها به مسجدي رسيديم که تظاهرات از آنجا شروع مي شد. ما دسته جمعي با احمد و ساير دوستانش که در حجره بودند به تظاهرات ملحق شديم. راستش آنروزها من اصلا آن کوچه ها را بلد نبودم و لذا خيلي مواظب بودم که احمد را گم نکنم. خلاصه آنروز هم گذشت.
تقريبا ده روز از ماه مبارک رمضان سال 1357 مي گذشت . من و احمد همچنان صميمي به قيام عليه کفر پرداخته بوديم و با عشق به شهادت مبارزه مي کرديم. احمد هر روز به مسجد امام حسن(ع) در چهار راه بازار مي آمد و من او را آنجا مي يافتم و با هم به تظاهرات مي رفتيم. ايام همچنان مي گذشت تا شب نوزدهم ماه مبارک رسيد. شب ضربت خوردن مولاي متقيان علي(ع) آن شب قم, غوغائي بود. خيابان چهارمردان کربلا و آن شب عاشورا.
من آن شب برادر شهيدم احمد را گم کردم و نااميد بودم و خود به تنهايي دوست نداشتم به تظاهرات بروم. لحظه اي متفکر و سرگردان ماندم تا آنکه به يادم آمد يک سري به حجره بزنم(مدرسهی حجتيه) به حجره رفتم کسي را نيافتم. درب حجره قفل بود, از همان کوچه هاي قبلي شروع کردم به حرکت زيرا نمي شد از خيابان رفت. تا بالاخره به اواسط خيابان چهارمردان رسيدم . ديدم همهی ملت تظاهر کننده جمع شده و فرياد مر گ بر شاه مي زنند, اندکي بعد احمد را يافتم. با او بودم تا پس از کمي جنگ و گريز, صداهاي مداوم گلوله, تک تک جوانها را روي خيابان مي انداخت, به شهادت مي رساند و يا زخمي مي کرد. تا اينکه يکي از بچه ها فرياد زد شيخ علي تير خورد! شيخ علي تير خورد! همه متوجه صدا شدند, ناگهان احمد فرياد زد علي بيا که شيخ علي خودمون تير خورده. آري شيخ علي تير خورده بود و در زمين می غلطيد. بچه ها پريدند و اورا برداشتند, اميدي به زنده ماندنش نبود.او را به کمک دو نفر از دوستان به هر نحوي بود با ماشين از کوچه هاي باريک به خيابان و از آنجا به بيمارستان بردند. ما آن شب را در خيابان مانديم. تظاهرات تاساعت 3 نيمه شب ادامه داشت.
ما هر روز و هر شب تا آخر ماه مبارک رمضان با احمد در تظاهرات بوديم تا اينکه آخرين شب ماه مبارک رمضان رسيد, احمد و من دوباره به تظاهرات رفتيم در آن شب شيخ علي اوسطي , يکي از روحانيون مبارز و مجاهد حوزهی علميهی قم را ديديم, اورا هميشه مي ديديم ولي برخورد نداشتيم. او يکي از سنگ اندازان ماهر بود و با وجود سن و سالش(در حدود 45 سال) همچون جواني رزمجو سنگ با سنگ انداز به طرف کماندوها پرتاب مي کرد. احمد او را بيشتر مي شناخت و با او شروع به صحبت کردن نمود. اوبا همان صداي زيبا و لهجهی شيرينش گفت: فردا قلوه سنگ را با فرغون بياوريد و در هر کوچه يک فرغون بريزيد که من مي خواهم فردا شب رگبار بزنم.
ولی جلادان و دژخيمان شاه روز بعد او را با تير زدند و او با يک دنيا سعادت و کاميابي به ديار باقي شتافت و غمي بزرگ و دوباره بر چهرهی ما دو دوست ديرين نشست. يادش گرامي باد.
در قم روزانه دهها تن کشته و زخمي مي شدند. قم شهر خون بود و شهادت و صحنهی نبردي سخت بين رزمندگان با فاشيستهاي جلاد. در اين صحنه دشمن بيشتر آسيب مي ديد, زيرا همه جا براي رزمندگان پايگاه بود و همهی خانه ها براي انقلابيون باز بود ولي دشمن تنها و غريب و بدون پايگاه و هرکسی که پايگاه مردمي نداشته باشد محکوم به نابودي است . وقتي رزمجو و رزمنده گفته مي شود صرفا يک عدهی مشخص نيستند. ملت قم همه و همه جنگجو بودند, پيرمرد و پيرزن, کودک و بزرگ, دختر و پسر همه و همه درکنار هم مي جنگيدند و مسئلهی ديگر آنکه جنگ در قم به مرحلهی چريکي رسيده بود, دست هر کس تعدادي نارنجک دست ساز و کوکتل مولوتوف و سنگ ديده مي شد. دشمن ضربهی سختي مي خورد. و لذا دست به کار شديم, مقداري شيشه تهيه کرديم و کوکتل مولوتوف ساختيم و از برادراني که با هم به حجره رفت و آمد داشتيم کمک گرفتيم و طريق ساختن نارنجک دستي را ياد گرفتيم. کار ما شده بود اول پخش اعلاميه , سپس پرتاب مواد آتش زا و نارنجک من و احمد تصميم گرفتيم از اين پس ديگر بطور مسلحانه با دشمن به مبارزه برخيزيم. مهمترين پايگاه ما در مدرسهی حجتيه بود تا روزيکه عده اي از دوستان به مسافرت رفتند تا بلکه بتوانند اسلحه اي جورکنند. درحجره سه نفر ماند, برادر احمد وکيلي, من و يکي ديگر از برادران بنام کاکو, که بچهی شيراز بود و ما او را به اين نام صدا مي زديم, چون ما عادت داشتيم اغلب شبها را در حجره مي خوابيديم و به خانه نمي رفتيم آن شب هم آنجا مانديم.
اذان مغرب گفته شد و کم کم شب فرا مي رسيد, حکومت نظامي هم آغاز مي شد و بايد تا ساعت مقرر به خانه مي رفتيم ولی ما بر طبق عادت هميشگي آنجا مانديم. ساعت, 11 را نشان مي داد که ناگهان برادر احمد وکيلي گفت علي برويم خانه. گفتم چرا ؟ گفت کار دارم. با اصرار او من هم آماده شدم تا به خانه برويم ولي وقت دير شده بود. همه جا مملو از دشمن بود در هر گوشـه اي ممکن بود دشمن کمين کرده باشد و هر لحظه اي مي رفت تا باصداي ايستي سکوت شب شکسته و تيري شليک شود. ولي ما بدون ترس و بدون واهمه مي رفتيم خدا نيز يارمان بود.
برادر احمد وکيلي از يک طرف به خانه شان رفت و من هم راهي خانه ي خودمان شدم.
صبح فرا رسيد و ما نيز بدون آنکه فکر کنيم شب گذشته که در حجره نبوديم ممکن است اتفاقی افتاده باشد, دوباره روز از نو روزي از نو, به طرف مدرسهی حجتيه حرکت کرديم, در مدرسه يکي از طلبه ها را که آشنا بود ديديم. سلام واحوالپرسي کرديم و طبق معمول جوياي اخبار شديم, در جواب گفت هيچ مي دانيد که کاکو را گرفته اند؟ گفتيم نه ! ما نيز متعجب و متحير به يکديگر نگاه کرديم. يعني باورمان نمي شد, تا اينکه او گفت: من خودم مي شنيدم که چگونه ناله و زاري مي کرد و گويا بسيار کتکش زدند. در هر صورت احمد پرسيد چگونه آمدند؟ در جواب گفت: شب هنگام کماندوهاي ارتش با نردبان وارد مدرسه شدند و همهی مدرسه را محاصره کردند و صاف رفتند به طرف حجره, گويا حجره لو رفته بود. آنها آمده بودند تا همه را شب هنگام دستگير کرده و ببرند. در صورتي که خداي بزرگ يار ما بود. آن برادري را که گرفته بودند ديگر حتي بعد از انقلاب هم از او خبري نشد. نمي دانيم او را کشتند يا آزاد شد! برادر احمد وکيلي گفت: علي بيا از اين به بعد بصورت مخفي, کار انجام دهيم و کمتر به حجره سر بزنيم زيرا حجره لو رفته است و ممکن است کار دستمان بدهد. احمد و من هر دو دست بکار خريد و تهيهی مواد منفجره شديم و به دنبال خانه ی امن مي گشتيم که پس از مدتي پدرم خانه مان را فروخت و به خانهی ديگري کوچ کرديم. خانهی جديد مان خيلي از شهر دور بود و کمتر سوء ظن به آن مي رفت<!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]--> و لذا براي درست کردن نارنجک و نگهداري, خانه ي ما انتخاب شد. از اين پس احمد هر روز به خانهی ما مي آمد و مالي وضع خراب بود و احتياج به مقداري پول براي خريد سه راهي (سه راهی فلزی لوله ی آب) داشتيم که برادر شهيد احمد با هم در درست کردن مواد منفجره کوشش مي کرديم. مقداري باروت و مواد منفجره به دست آورديم تا که خلاصه دست به کار شديم, اولين آزمايش خود را آغاز کرديم, نارنجکي ساخته بوديم ولي طريقهی فتيله ساختن را بخوبي نمي دانستيم تا آنکه پدرم بهترين نوع ساختن فتيله را به من آموخت و ما نيز با ساختن فتيله به بياباني رفتيم و فتيله را در بيابان به نارنجک متصل نموديم و منفجر کرديم و ديديم نتيجهی بسيار عالي دارد. خوشحال و شاد بازگشتيم ولي بسيار محتاطانه عمل مي کرديم که مبادا کسي متوجه شود و لو برويم. در هر صورت خود را براي مقابله با رژيم خونخوار و سفاک پهلوي آماده مي کرديم. ولي از نظر وکيلي گفت من مي توانم مقداري پول از مادرم بگيرم. او مقدار 50 تومان پول گرفت من هم به همين مقدار از مادرم پول گرفتم و جمعا صد تومان شد و مقداري سه راهي خريديم احمد گفت علي بايد از اين پس خيلي مواظب باشيم و بايد کمتر به تظاهرات برويم. بايد در کمين ايستاد و براي کشتن دشمن آماده شد. در اين صورت بايد نامهاي خود را هم عوض کنيم تا ما را نشناسند. شايد يک روزي به محله بريزند و اقدام به دستگيري نمايند, در اين صورت نبايد کسي نام اصلي ما را بداند. او نام خود را سعيد گذاشت و من هم مجيد. و شروع به کار کرديم.
هر روز احمد براي مدت سه ساعت به خانهی ما مي آمد تا با هم مبادرت به ساختن نارنجک نماييم. و به کمک هم فتيله درست کنيم. احمد و من با کمک يکديگر تعداد هفت نارنجک درست کرديم. و در خرابه اي نزديکي خانه ما مخفي نموديم. قم سرتاسر حکومت نظامي بود. و از ساعت هشت شب کسي حق نداشت از خانه بيرون برود. تانکها همه جا مستقر شده بودند. جلادان پهلوي در کمين مردم نشسته بودند. من هم آن شب خانه بودم. ساعت, 5/11 شب را نشان مي داد که ناگهان زنگ خانهی ما به صدا در آمد. با احتياط تمام به درب خانه رفتم و در را گشودم. احمد را ديدم که با يک موتور منتظر است. با تعجب تمام به او نگريستم و سپس گفتم احمد اين موقع شب کجا ؟ در جواب گفت علي: سه تا از آن نارنجک ها را بده ! گفتم احمد با چه وضعي در اين موقع شب و وقت حکومت نظامي آمده اي؟ گفت: دو بار در خيابان به من ايست دادند ولي من با استفاده از کوچه ها گريختم, تا خود را به خانهی شما رساندم. (خانهی احمد تا خانهی ما لا اقل 5 کيلومتر راه بود !). ولي او با ايمان تمام به خدا اين راه پردرد سر را طي کرده بود و مي خواست با سه عدد نارنجک همين راه را برگردد. از صداي صحبت ما, مادرم متوجه شد و بيرون آمد, احمد سلام کرد, مادرم تمام ماجرا را مي دانست و متوجه بود که ما با هم پيمان بسته ايم که بجنگيم. من به مادرم گفتم احمد اين موقع مي خواهد با خود سه عدد نارنجک ببرد! صحيح است؟ مادرم گفت نه! ولي او گفت بايد اين کار را بکنم و از من پرسيد در خانه سيگار داريد ؟گفتم, چرا داريم ولي تو که سيگاري نيستي ! گفت مي خواهم يک سيگار را روشن کرده, بر لبم بگذارم تا هر وقت در راه کماندوها حمله کردند من هم با سيگار فتيلهی نارنجک را روشن کنم و به طرفشان پرتاب نمايم. در هر صورت ما قبول کرديم و به او يک سيگار و سه عدد نارنجک آماده شده با فتيله همراه را به او داديم. او با يک دنيا شادي و سرور خداحافظي نمود و از ما دور شد.
من و مادرم هر دو مضطرب و نگران حالش بوديم. و مي ترسيديم مبادا در خيابان به او تيراندازي کنند. در هر صورت شب پايان يافت و سفيدهی فجر درخشان شد که نويد نور را مي داد. ساعت هفت بامداد بود, با سرعت به طرف خانه شان رفتم که ببينم چه خبر است. درب خانه شان را زدم, احمد بيرون آمد. به او دست گرمي دادم, شاد بودم از اينکه برايش اتفاقي نيفتاده است. به او مجال ندادم, گفتم احمد چه خبر؟ ديشب از خانهی ما که رفتي چطور شد؟ نارنجک ها را چه کردي ؟ پرتاب کردي يا نه ؟ احمد گفت: از کوچه ها آمدم , ولي چندين جا مجبور بودم که از خيابان عبور کنم. اولين خيابان را که خواستم بروم ديدم, سر خيابان دو ماشين گارد ايستاده است. از دور متوجه شدم زيرا کلاه هايشان در زير نور چراغ, برق مي زد. ديدم راه بازگشت نيست. اگر برگردم مرا با تير خواهند زد, بالاخره دستهی گاز موتور را تا آخر چرخاندم, تا به نزديک آنها رسيدم, به من ايست دادند و در همين حال دو کماندو به وسط خيابان پريدند ولي من فرمان را چندين بار چپ و راست کردم و به قول معروف ويراژ دادم و از مهلکه گريختم و به کوچه اي رفتم و چون کوچه پر پيچ و خم بود, آنها ياراي تعقيب نداشتند. ولي آن کوچه دوباره به خيابان منتهي مي شد و امکان داشت که در مهلکهی بعدي به تور دشمن بيفتم, ولي به ياري خداي بزرگ از آنجا هم به سلامتي گذشتم تا به خيابان خاکفرج رسيدم. ديدم هنوز خيابان خاکفرج تظاهرات است ولي ملت پراکنده شده اند. ساعت 12 شب بود و کم کم مردم متفرق مي شدند. من ديدم وقت خوبي است در کوچه اي که راه فرار داشت کمين کردم. خوب به اطرافم نگريستم و بخوبي راه فرار را به ذهنم سپردم و زمينه را آماده کردم. ديدم سربازان دور آتش لاستيکي که ساعتها بود مي سوخت, جمع شده اند, فرصت را مغتنم شمـردم و نارنجک بزرگتر را به طرفشان پرتاب کردم تا آنها مجال فرار را بيابند, فرار را برقرار ترجيح داده گريختم. ولي مي دانم با آن انفجار چندين سرباز زخمي شدند. پس از آنکه سخنان برادرم احمد تمام شد, دستي بر شانه اش گذارده و آفرين به شهامت او گفتم. و خدا را از وجود اين چنين مجاهداني سپاس بيکران گفتم.
رژيم جبار و خون آشام هر لحظه دست به کشتاري ديگر مي زد. ما هم دست از کار نشسته بوديم و هر لحظه با برادرم احمد دست به تخريب و انفجار مي زديم تا آنکه ماه محرم فرا رسيد. روزهاي پيروزي ما و نابودي ظلم. اين روزها که منحصر به امام شهيد, حسين بن علي(ع) بود به ما درسهاي زيادي مي آموخت. احمد و من و همه دوستان در اين راه گام بر مي داشتيم. در ايام محرم قم به حد انفجار رسيده بود, ديگر در جايي از شهر بی تظاهرات نبود, همه جای قم عصيان بود و مبارزه و در اين راه عده اي شهيد و مجروح مي شدند..
دشمن سرسخت با تانکها به داخل شهر آمده و در اکثر نقاط حساس مستقر شده بود. کسي را ياراي نفس کشيدن نبود, همه جا سرباز بود و ماشين ارتشي و تانک و نفربر و گارد, ولي ايمان يکپارچهی ملت به انقلاب و مبارزه و فرمانهای حسين گونه ي امام امت, ملت را به قيام و بسيج هر چه بيشتر وا می داشت. يک روز به تاسوعا مانده بود احمد همانروز صبح به خانهی ما آمده و با دوچرخه هفت عدد نارنجک برداشتيم و داخل خورجين گذاشتيم و به طرف خيابان چهارمردان رفتيم. هر دوي ما دوچرخه داشتيم. دوچرخه تنها وسيله اي بود که نه احتياج به بنزين داشت و نه احتياج به مهارت. لذا دوچرخه تنها وسيله اي بود که مي شد با آن دست به عمليات زد خيابان چهار مردان يکپارچه سنگ بود و راه بندان, بانکي سالم نبود, همهی محتويات بانکها را به خيابان ريخته بودند. هيچ ماشيني در حرکت نبود. راه بندان کامل بود, سر خيابان دهها تانک و نفربر و دهها کاميون ارتش(ريو) و چندين جيپ شهرباني ديده مي شد ولي ملت , مقاومتر از آن بودند که از اين چيزها بترسند. تظاهرات شروع شد, و سربازان به خشونت و سفاکي تمام به ملت بي پناه حمله کردند و با تانکها وارد خيابان شدند و از روي تمام ماشين ها گذشتند و شيشه ها را شکستند, مغازه ها ي مردم را غارت کردند, دربها را شکسته و بي رحمانه دست به تيراندازي مي زدند. احمد گفت: علي وضع خيلي خراب است بايد با جان خود بازي کنيم و جواب اين خونها ي ريخته را بدهيم. من هم قبول کردم و به طرف کوچه رفتيم تا دست به انفجار بزنيم, به دنبال دوچرخه رفتيم, دوچرخه ها داخل کوچه اي امن بود, با برداشتن هفت عدد نارنجک به خيابان نزدیک شدیم, احمد گفت: بايد در بالا موضع گرفت. باتفاق هم به سمت کوچه اي حرکت نموده و از آنجا به خرابه اي رسيديم, از خرابه راهي نزديک به خيابان داشت و مي شد با استفاده از آن خرابه به پشت بام مغازه هاي کنار خيابان رفت و از آنجا با نارنجک به تانک ها و سربازان آدم کش آريا مهري حمله نمود . ما هم اين کار را کرديم. ما معمولا کبريت و دو فندک در جيب داشتيم. با قرار گرفتن در موضع, تصميم به عمليات گرفتيم. برادرم احمد وکيلي اولين نارنجک را کبريت زد و به طرف خيابان پرتاب نمود, با انفجار مهيبي, تير اندازيها شروع شد, سربازان رژيم به در و ديوار و هوا و زمين تير اندازي مي کردند.هيچ کس در خيابان به جز سربازان نبود و بهترين موقعيت براي انتقام گيري بود. دومين نارنجک را من پرتاب کردم و به همين ترتيب هفت نارنجک را به خيابان پرتاب کرديم و با سرعت از پشت بام به طرف خرابه حرکت کرديم و با سرعت از کوچه ها گريختيم. احمد گفت علي وضع خيلي خوب است بايد برويم و دوباره نارنجک بسازيم و با سرعت بياييم, من نيز قبول کردم و هر دو سوار دوچرخه شديم و از کوچه پس کوچه ها به طرف خانهی ما حرکت کرديم. پس از رسيدن به خانه زنگ را فشاردادم. مادرم سراسيمه درب را باز کرد و گفت: چه خبر است؟ گفتم هيچي ! در را باز کن. مادرم که از جريان خبر نداشت در را باز کرد. وارد خانه شديم. مادرم گفت ها چه خبر شده اينقدر نفس نفس مي زنيد؟ جريان را گفتيم , متوجه ماجرا شد. گفتم که بايد با سرعت دست به کار شويم و تعدادي نارنجک بسازيم او نيز مهيا شد. در خانهی ما تعدادي نارنجک آماده نشده موجود بود لذا با مادرم و احمد دست به کار شديم تا هر چه زودتر آنها را به هم متصل نموده و فتيله برايشان بسازيم. مادرم سيني بزرگي آورد و مقداري باروت را در کاسه ريخت و جلوي ما گذاشت و گفت مشغول شويد. خودش نيز درکنار ما نشست و در ساختن فتيله به ما کمک کرد. تعداد 10 نارنجک را آماده نموديم ساعت هنوز دوازده ظهر نشده بود و دشمن در خيابان بود جز ما عدهی زيادي نيز بودند که با نارنجک به دشمن حمله مي کردند و عدهی زيادی نيز بودند که با سنگ و کوکتل مولوتوف به انتقام دشمن خونريز خود پرداخته بودند. ما نيز با تعداد ده نارنجک به ملت پيوستيم. هر لحظه صداي انفجار شنيده مي شد ما تعداد پنج نارنجک را پرتاب کرديم, تا آنکه دشمن شکست خورد, عقب نشيني کرد و ملت دوباره از کوچه ها به خيابان ريختند. راستي روز هاي عجيب و پر خاطره اي بود. اکثر مردم قم مسلح به نارنجک بودند و هر زن قمي چگونه مبارزه کردن را مي دانست. تا آنکه شب تاسوعا شد. و ملت با خشم فراوان به خيابان ها ريخته , حسين حسين گفتند و خميني خميني فرياد مي زدند. اين روزها ساختن نارنجک و پرتاب کردن آن برای ما يک کسب (شغل) شده بود.
احمد گفت بايد يک کلاه و يک عينک بخريم تا ما را نشناسند.
چون دولت مي ديد در قم مبارزه به شکست مي انجامد کم کم از نيروهاي نظامي خلوت مي شد, لذا ديگرکمتر دست به عمليات مي زد و خورشيد آزادي هر روز فروزانتر جلوه مي کرد.
لذا رزمجويان قم مجبور به هجرت مي شدند. ما هم تصميم گرفتيم به تهران برويم و اين کار را کرديم, البته برادران زيادي از رزمندگان شهر قم براي انتقام خون شهيدان به تهران و شهرستانها مي رفتند.
شب بود, برادر احمد وکيلي به خانهی ما آمد و گفت فردا يک سري به تهران برويم و ببينيم چه خبر است, اگر احتياج باشد از اين به بعد در تهران به مبارزهی خود ادامه دهيم. من نيز قبول کردم و فرداي آن روز به تهران رفتيم. و يک سري هم به دانشگاه تهران که محل تجمع تظاهر کنندگان بود, زديم. ديديم وضع خيلي خراب است و کشتارها خيلي بي رحمانه و فجيعانه است, بر آن شديم که با سرعت از تهران به قم بازگرديم و تمام ساز و برگ و امکانات خود را براي سفر به تهران و مبارزه در آنجا آماده کنيم. شب ساعت هفت بود که به قم رسيديم با هم سري به خانهی احمد زديم و دوچرخه را از خانه برداشت و با يک ساک دستي به سمت خانهی ما به راه افتاديم. حدود بيست عدد نارنجک موجود بود, آنها را آماده کرده , بسته بندي نموده و پشت يکي از چرخها بستيم و مقدار 20 کيلو اسيد و تعداد 30 شيشهی خالي و يک بستهی پلاستيکي چوب پنبه و مقداري مواد منفجره برداشته, در ساکي بزرگتر قرار داديم و آن را پشت دوچرخهی ديگر محکم نموديم و تا مدرسهی حجتيه رفتيم چرخها را آنجا قفل نموده و به امان خدا سپرديم و ساکهاي سنگين را با زحمت زياد بر دوش کشيديم و تا سر خيابان برديم. ساکها آنقدر سنگين بودند که همه مشکوک مي شدند در هر صورت يک اتوبوس که عازم تهران بود پيدا کرديم. شاگرد اتوبوس با تعجب تمام گفت: اين ساکها چيست؟ گفتيم هيچي مقداري جنس است ! در جواب گفت خب بگذاريد داخل صندوق, برادرم احمد گفت: داخل ساکها شکستني است و امکان دارد اجناس آنجا بشکند, اگر بالا بياوريم اشکالي ندارد؟ شاگرد راننده مقداري فکر کرد و گفت: چه اشکال دارد! بيار بالا, احمد رويش را به من کرد و گفت: مي بريم عقب ماشين, جاسازي مي کنيم, البته طوري گفت که فقط من متوجه شدم, و من هم قبول کردم. سوار شديم. داخل اتوبوس فقط پنج نفر ديده مي شد. ما هم با خيال راحت بدون آنکه کسي متوجه بشود ساکها را عقب ماشين جاسازي کرديم و جلو آمديم و نشستيم. اتوبوس حرکت کرد, از قم تا تهران حدود 5/2 ساعت بود و اين مدت, وقت خوبي براي نقشه کشيدن بود , ساعت حدود 9 شب بود . يعني دقيقا ما زمان حکومت نظـامي به تهران مي رسيـديم. که با آن سـاکهاي کذائي وضع خـيلي خـراب مي شد. در هر صورت ما دل را به خدا سپـرده بوديم. کم کم به تهــران مي رسيديم. تا خلاصه اتوبوس وارد تهران شد در خياباني تمام اتوبوسها را نگه داشته بودند تا وقت حکومت نظامي به پايان برسد. همه جا پر از سرباز بود, تمام ماشين ها را با دقت تمام مي گشتند, چهار سرباز و يک درجه دار, به سمت اتوبوس ما آمدند و درب اتوبوس را باز نموده و داخل شدند. همه مسلح بودند, ترس شديدي وجود مارا برداشت, احمد در گوشي به من گفت: بيا خودمان را به حالت خواب بزنيم چون وضع خيلي خراب است. احمد که طرف شيشه بود و تقريبا پشت من مخفي بود مي توانست خودش را به خواب بزند ولي من نه. امکان داشت وضع دگرگون شود, در هر صورت درجه دار از رانندهی اتوبوس پرسيد, خوب ببينم از کجا مي آيي؟ راننده گفت: از اصفهان, درجه دار گفت: دروغ نگي! از قم يک موقع نيومده باشي ؟ راننده قسم خورد که نه به خدا من از اصفهان مي آيم. يعني راننده راست مي گفت چون از اصفهان حرکت کرده بود و ما را به اضافهی يک نفر ديگر که جمعا سه نفرمي شديم از قم سوار کرده بود. و دو نفر ديگر را هم از اصفهان سوار کرده بود. چون وقت حکومت نظامي بود, مسافر گير نمي آمد. لذا مجبور بود با اين تعداد کم به تهران برود. در هر صورت, درجه دار که مسلح هم بود به طرف مسافرين آمد و نگاههاي تند و تيزي به مسافرين کرد و به طرف من که آمد بدقت نگاهي کرد. چون سرم را زده بودم و مانند سربازها بودم به من مشکوک شد مي خواست با من صحبت کندکه کي هستي؟ و از کجا مي آيي ؟ که شکر خدا, يادش رفت سرش را برگرداند و به طرف برادرم احمد نگاه نمود ولي ديد خواب است, چيزي نگفت. تا اينکه به طرف راننده رفت و گفت داخل صندوق ماشين چي هست؟ راننده گفت: با شاگردم برو نگاه کن. در همين حال درجه دار به طرف پايين رفت و با شاگرد نگاهي به صندوق ماشين انداختند و دوباره درجه دار بالا آمد و از راننده پرسيد ببينم! تو چي داري؟ راننده گفت: هيچي هرچي بود داخل صندوق بود, ولي گويا, درجه دار به راننده اعتماد نکرد و خودش مبادرت به جستجو در داخل ماشين کرد. وقتي که درجه دار به طرف عقب اتوبوس درحرکت بود, احمد يواش گفت: علي وضع خرابه, خدا کنه که ساکها را پيدا نکنه! وضع بحراني بود, با چراغ قوه, زير تمام صندليها را گشت, ولي چون خدا يار ما بود گويا کور شد و اصلا صندلي آخر را نگشت, راننده لو نداد که عقب ماشين ساک هست, در هر صورت وقت حکومت نظامي هم کم کم به پايان میرسيد. ساعت به 4 صبح نزدیک میشد. درجه دارها و سربازان کم کم دور ماشينها را خلوت مي کردند. فقط ما نبوديم بلکه تعداد زيادي ماشين اعم از اتوبوس, شخصي و کاميون پشت سر هم ايستاده بودند . با شروع ساعت 4, فرمان آزاد باش داده شد. همهی ماشينها حرکت کردند. اتوبوس ما هم به طرف گاراژ به حرکت درآمد. از اتوبوس پياده شديم. ساکها را کنار خيابان گذاشته و منتظر ماشين ايستاديم. خلاصه ماشيني پيدا کرديم و به طرف خانه دامادمان رفتيم.سپس از آنجا با تعدادي نارنجک به سمت دانشگاه رفتيم. آنروز در دانشگاه هنگامهی عظيمي بود. و دشمن بي رحمانه دست به جنايت مي زد. جنگ, وسيع و گسترده شده بود و ميزان کشته شدگان به صدها نفر مي رسيد. ما هم بيکار ننشستيم احمد دو عدد نارنجک بدست گرفت و پيشتاز ميدان شد و با نارنجکها به طرف ستاد ژاندارمري حرکت کرد. من ديگر او را نديدم. يعني در واقع او را گم کردم. نزديک غروب بود و ممکن بود دير وقـت شود و لذا نمي دانســتم چه بايد بکنم! چون امکان داشـت احمد خانه را بلـد نباشد لذا سـرگردان در ميان فريادها و گلوله ها به دنبال او مي گشتم.من هم نارنجکهايم را پرتاب کرده بودم و چيزی نداشتم که جلوتر بروم تا اينکه او را يافتم . ديدم دستش را بسته وسينه اش را گرفته. گفتم: احمد چه خبر ؟ کجابودي؟ گفت: بيمارستان. گفتم: بيمارستان چه مي کردي ؟ گفت: تير خورده بودم رفتم پانسمان کردم و برگشتم. با ناباوري گفتم: احمد دروغ نگو؟ با حالت جدي گفت: به خدا تير خوردم. و سينه اش را نشان داد که از بغل تير خورده بود يعني گلوله از قسمت بالاي سينه اش رد شده بود.
جريان را از او پرسيدم. در جواب گفت: در حاليکه يکي از نارنجکها را به طرف ستاد پرتاب مي کردم, ناگهان يکي از سربازان به طرفم تيراندازي کرد, و من هم مارپيچ فرار کردم, تا آنکه يکي از تيرها اصابت کرد و به زمين افتادم. ديدم آسفالت خيابان خوني شده. توان بلند شدن و فرار کردن نداشتم, تا آنکه ديدم سرباز به طرفم مي دود ولي در آن لحظه به خود فشاري آوردم و از زمين بلند شدم. تا مردم فاصله اي نبود. به طرف مردم دويدم و دستم را روي سينه ام گذاشتم وگفتم من تير خورده ام, ملت با ديدن خون به طرفم دويدند و مرا سوار بر آمبولانس نموده تا بيمارستان بردند و پانسمان سرپايي کردند و مرخص نمودند و الان باز هم توان مبارزه و مقاومت را دارم. ولي وقت دير بود و هوا تاريک می شد لذا به طرف خانه ی دامادمان حرکت کرديم و پس فرداي آن روز به قم برگشتيم. احمد مدتي استراحت نمود و حالش بهتر شد و دوباره در قم فعاليت مي کرديم. تا آنکه جريان 22 بهمن فرا مي رسيد. و با فرمان امام که (اي ملت به خيابانها بريزيد) ما هم آن شب با اتوبوس به تهران رفتيم, احمد مي گفت علي وضع خيلي خوب است و پيروزي از ماست.
در جريان بيست و دوم بهمن شرکت فعال داشتيم. تا انقلاب پيروز شد و ملت به پيروزي رسيد و عاقبت بت سرنگون شد , و بت شکن پيروز. ولي برادر شهيدمان دست از مبارزه برنداشت , ترک تحصيل نموده و به خدمت سپاه درآمد و عاشقانه در خط امام حرکت کرد. هر چند من به چنين سعادتي نائل نگرديدم ولي او به اين سعادت رسيد. مدتي در تهران پاسدار بود و سپس پاسدار امام خميني شد و در جريان نقده<!--[endif]--> شرکت داشت در غائلهی پاوه <!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]--> نيز شرکت نمود تا آنکه به منطقهی غرب اعزام شد و به خدمت شريف پاسداري در آن منطقه مبادرت ورزيد تا روزي که به مرخصي آمده بود و يک سري به خانهی ما زد. که خيلي خيلي خوشحال شدم. از منطقهی غرب خبرهاي داغي داشت. به قدري که من هم مشتاق هجرت شدم, تصميم گرفتم با او به منطقهی غرب بروم. احمد گفت: من دو روز ديگر مي روم اگر خواستي تو هم با من بيايي در اين مدت خودت را آماده کن. به او جواب مثبت دادم و پس از دو روز آمادهی سفر شديم و با اتوبوس به کرمانشاه رفتيم و پس از ورود به سپاه مرا معرفي نمود و گفت: اين برادر هم يکي از دوستان صميمي من است با من به غرب خواهد آمد.
در آنجا به علت اعتمادي که به احمد داشتند مرا نيز پذيرفتند, لذا افتخار هجرت نصيب من هم شد. با او و تعدادي از برادران سپاه قم و اصفهان که بعداً به ما پيوستند با يک ميني بوس به طرف فرودگاه رفتيم و در آنجا منتظر هلي کوپتر مانديم تا با آن به بانه برويم. پس از مدتي يکي از برادران سپاه کرمانشاه با يک ماشين مهمات رسيد و گفت بچه ها اين مهمات را داخل هلي کوپتر بگذاريد, راستش من که هنوز سوار هلي کوپتر نشده بودم برايم خيلي جالب بود و ذوق زده شده بودم, و از شادي در پوستم نمي گنجيدم. خلاصه مهمات جاسازي شد و همگي سوار هلي کوپتر شديم. من ابتدا اسم هلي کوپتر را نمي دانستم. برادر شهيدم گفت من خيلي زياد سوار هلي کوپتر شده ام. اين هلي کوپتر دو ملخ دارد و نامش شنوک است.
پس از مدت بسيار کوتاهي به سنندج رسيديم و از آنجا دوباره با يک هلي کوپتر شنوک به سقز رفتيم و سپس با يک هلی کوپتر يک ملخه که نامش را نمی دانستم به بانه رفتيم<!--[if !supportFootnotes]--><!--[endif]-->. نامش را از برادرم احمد پرسيدم, او گفت: نامش توفورتين است. پس از مدت يک ماه و نيم فراگيري فنون جنگ بازگشتيم. من منتظر نام نويسي کنکور براي دانشگاه بودم لذا از سعادت جنگ در کردستان بي نصيب ماندم . برادر شهيدم مدتي پس از بازگشت به قم به همراه عده اي ديگر از برادران پاسدار براي تمرین و آمادگي بيشتر به مرکز آموزش سپاه قم(پادگان 19 دي) رفتند. سپس در جنگ سننـدج شـرکت نمودند.
طبق اعلاميـه اي که از زندگـي نامهی وي نقل شده بود. نکتــه اي که راجع به منطقهی غـرب است را مي نگارم. (وي به دليل اينکه سه بار به کردستان رفته بود و اطلاعات بيشتري از منطقه داشت, در سنندج به عنوان راهنما عمل مي کرد و همچنين تيراندازي وي خوب بود و به عنوان تک تيرانداز نيز عمل مي کرد. وي در خيابان شاهپور سابق سنندج سه راه فرح سابق در يک سنگر از ناحيهی پا تير مي خورد و طي تحقيقاتي که برادران پاسدار از يکي از مهاجمين دستگير شده انجام دادند, او گفته است که مهاجمين به او نزديک مي شوند ديده اند که دستهاي او را بسته و او را برده اند.همرزمانش اسلحهی او را به باشگاه افسران مي برند.) در هر صورت او راه امام حسين(ع) را انتخاب نمود و با شهامت و شجاعت تمام مرگ سرخ را انتخاب نمود و از رهبريهاي پيامبر گونهی امام امت خميني بزرگ پيروي نمود و چگونه مردن را در مکتب حسين(ع) آموخت و راه جاودانگي و پرواز به سوي خدا را پيمود.
پيام شهيد احمد
اسلام در طول تاريخ با خون رشد يافته است و پس از هزار و چهارصد سال اينگونه آبياري شده است. تشيع سرخ, هميشه شاهد هزاران شهيد گلگون کفن بوده است و برادر احمد تبلور عيني سالها مبارزه بي امان و تداومبخش شعار ايثار, عشق و شهادت بود. او به راهش عشق داشت و جز به خدا نميانديشيد و بيامان مبارزه ميکرد و با ايثار خونش , وجودش و نيرويش در راه هدف مقدسش؛ "اسلام" به مبارزه پرداخت و تا شهادت پيش رفت و دو چيز را براي ما بهی ادگار گذارد؛ خون و پيام.
ما همه ميدانيم که انقلاب در طول مبارزات تشيع از روحانيت و در نهضت ما نيز پرچمداران انقلاب از حوزهها برخواستند و به رهبري امام بزرگوار, تداومبخشيده و حرکت انبيا را ادامه دادند. 19 دي نقطه عطفي در تاريخ اسلام بود زيرا که روحانيون با مشت به استقبال مسلسل ميرفتند و او خود با شهادتش به ما آموخت که بايد دنبالهرو ولايت فقيه باشيم؛ زيرا که او فرزند 19دي بود و او از آنجا درس آموخت و از آنجا به تکامل رسيد. از کوچه پس کوچههاي بيرمق و از فوتبال يکدفعه, با يک جهش و با يک رشد تا مرز مبارزه.
و اين درس را از از امامش آموخت که خود تجسم عيني صد ها سال مبارزه و شکنجهی بي امان بود و تداوم بخش ولايت تکويني.
او وقتي چگونه زيستن را آموخت ,به زندگي هدف داد. دانست جهان نيز هدفمند است, پس او نيز بي هدف آفريده نشده است . او براي خودش نيست که براي اوست. پس خوردن و زندگي کردن وسيله است نه هدف , بلکه هدف به طرف خدا رفتن , به تکامل رسيدن و به لقاي پروردگار شتافتن است.
اينجا بود که وقتي به نماز خواندنش توجه مي کردم, مي ديدم که از خود بي خود مي شدو چنان با جزع و ناله نماز مي گذارد که گويي خداي خود را در پيشگاه خود مي بيند. روزي به او گفتم احمد جان نمازت را با شتاب بخوان که کار داريم. گفت: (ما نيازمنديم ما بايد براي خدا با عبوديت محض و خاصي که لايق اوست نماز بگذاريم. اکنون هيج کاري مهمتر از او نيست. پس زيباترين يار, اوست. کمي بنشين تا نمازي خوب به جا آورم). او هميشه نمازش طولاني بود و در سجده بيشتر مي ماند. او چنان سر برخاک مي نهاد که گويي عدم محض است حقيقت هم اينچنين بود.زيرا تمام وجود ما از خاک است و در برابر عظمت خدا مي بايستي اينچنين به خاک افتاد. و به درگاهش ناله کرد.
, همان که اينچنين نمازي برگزار مي کرد. در سنگر, نمازهايش کوتاه بود, تکبيرش غرش تير بود و وردش خون. و خلاصه چگونه زيستن را اينچنين آموخته بود و چگونه مردن را خود انتخاب کرد. احمد شهادت را برگزيد. و مشعلي گشت فرا راه هر آنکس عمر جاودان خواهد.
و به ما نيز چگونه زيستن و چگونه مردن را آموخت. او به ما گفت که شما فاني هستيد و نيازمند مطلق در برابر هستي بخش مطلق بي نياز. پس به او بپيونديد تا معنا پيدا کنيد و با هدف گرديد و قبل از آنکه مرگ شما را انتخاب کند خود, مرگ را استقبال کنيد.
او سعادت را در تداوم راه امام مي دانست و اينچنين نيز هست پس احمد شهيدم نه تنها من که تمامي جهان پيام تو را شنيدند و بايد لبيک بگويند. و تاريخ, زندگي نامه ات را نگاشت و در صفحهی زمان درج گرديد. تاشايد آيندگان برخيزند.
با درود به روان پاک امام خميني يگانه پرچمدار عالم تشيع. اين پيام را به پايان مي رسانم باشد که همهی مسلمين جهت رضاي پروردگار ادامهی راه دهند.
والسلام عليکم و رحمه الله علي محرابي
عمليات نيروهای سپاه پاسداران قم جهت آزاد سازی باشگاه افسران سنندج :
يك گروه 50 نفره از رزمندگان سپاه قم در تاريخ 20/1/59 جهت اعزام به سنندج و آزادسازي اين شهر ابتدا برای كسب آمادگي هاي لازم وارد پادگان 19 دي قم شده و پس از يك هفته به پادگان ولي عصر تهران منتقل گرديدند . اين افراد پس از چند روز استقرار در تهران با اتوبوس به كرمانشاه رفتند و چون محورهاي مواصلاتي به سنندج در اختيار ضد انقلاب بود پس از دو روز توقف با هواپيماي سي 130 وارد فرودگاه سنندج شدند . به دليل نا امن بودن فرودگاه ، امكان توقف نبود و در حالي كه هواپيما بر روي باند حركت مي كرد نيروها از آن پياده شدند . سپس با رسيدن بالگرد (شنوك)، نيروها با اسكورت دو بالگرد كبري به پادگان سنندج (مقر لشكر 28 پياده كردستان) منتقل شدند. به گفته برادران اعزامي يكي از دو بالگردي كه امنيت پرواز را تأمين مي كردند هدف قرار گرفته و سقوط كرد . پاسداران به محض ورود به پادگان در صف واحد و منظم اقدام به خواندن سرود و سر دادن شعارهاي انقلابي كردند به طوري كه ارتشي هاي حاضر در محل تحت تأثير قرار گرفته و تعدادي از آنها داوطلب شركت در عمليات شدند . رزمندگان اسلام از نقاط مجاور و مشرف به پادگان مورد تيراندازيهاي پراكنده قرار مي گرفتندكه در مواردي هم منجر به مجروحيت تعدادي شده بود . نيروها چند خودرو ارتش را با گونيهاي شن سنگر بندي و با تيربار مجهز نمودند . آنها پس از مختصري استراحت شبانه با روشن شدن هوا در تاريخ4/2/59 به همراه تعدادي از برادران ارتشي و پاسداران اعزامي از تهران و كاشان و ... در قالب دو ستون پياده و به فرماندهي محمد بروجردي در دو طرف خيابان حركت كردند كه از همان ابتدا مورد تيراندازي شديد قرار گرفتند . جعفر حيدريان فرماندهي پاسداران اعزامي از قم را كه در جلو ستونها حركت مي كردند به عهده گرفت و در حاليكه از سنگرها و پشت بامها و پنجره ها و روزنه ها و از هر طرف به آنها شليك مي شد بدون داشتن جان پناهي به ضد انقلاب يورش برده و قدم به قدم و سنگر به سنگر آنها را وادار به عقب نشيني نمودند عده اي از رزمندگان اعزامي در ساعات اوليه خود را به استانداري رسانده آنجا را تصرف كردند . بقيه نيروها در معيت جعفر حيدريان به نبرد شديد و خونين با ضد انقلاب ادامه داده و به سوي باشگاه افسران كه در آستانه سقوط بود وتقريبا در مركزشهر قرار داشت حركت كرده و برادران ارتشي مستقر در آن را كه توسط گروهكها و اشرار يک ماه محاصره شده و از نظر آب , غذا و مهمات در مضيقه بودند را از محاصره درآورده و در آنجا مستقر گرديدند . اما بعلت نيامدن نيروهاي كمكي و عدم پاكسازي شهر ، محاصره نيروهاي مستقر در باشگاه 20 روز ديگر ادامه پيدا كرد . محوطه استانداري و باشگاه در تير رس بود و نيروهاي مستقر در آن مورد اصابت قرار مي گرفتند . تعدادي از مجروحين باشگاه افسران به دليل طولانی شدن محاصره و نداشتن دکتر و دارو به شهادت می رسيدند ازجمله برادر يعقوب مهدی زاده که در همان جا به خاك سپرده شد و بعدها به زادگاه خود انتقال يافت. در اين مدت نيروها از جيره ي جنگي استفاده كرده و با دشمنان مي جنگيدند . با آمدن نيروهاي كمكي از وروديهاي شهر در تاريخ 23/2/54 ، ضد انقلاب از شهر خارج شد و باشگاه افسران از محاصره درآمد . از مراحل اوليه درگيري تا آزاد شدن باشگاه افسران و نيروهاي مستقر در آن 8 تن از پاسداران قم شهيد و 13 تن مجروح گرديدند . پاسدار احمد وكيلي قبل از ورود به باشگاه در سه راه مردوخ كه محل تجمع ضد انقلاب بود از ناحيه پا مجروح شد و چون قادر به ادامه راه رفتن نبود به اسارت ضد انقلاب درآمد و بعدها به گفته يكي از برادران ارتشي نجات يافته از زندان ضد انقلاب<!--[endif]--> ، ايشان مقاومتي عجيب از خود نشان داده و با تحمل شكنجه هاي فراوان و قرون وسطائي مظلومانه به شهادت رسيد . با شكسته شدن محاصره باشگاه افسران ، گروههاي ضربت براي پاكسازي شهر و بازجوئي از ضد انقلابهاي دستگير شده تشكيل و با رسيدن نيروهاي ديگري از سپاه قم تقويت شد و شهر براي ضد انقلاب ناامن گرديد . بعد از پايان درگيريها سرگرد صياد شيرازي نسبت به پاكسازي محورهاي سنندج, ديواندره و سنندج , مريوان اقدام نمود و از همين نيروها به عنوان گروه ضربت ستونهاي اعزامي استفاده كرد . تعدادي از نيروهاي سپاه قم نيز تا مدتها در سنندج مانده و مشغول فعاليت عليه گروهكها و تثبيت اقتدار نظام مقدس جمهوري اسلامي در كردستان شدند .
نحوه ی شکنجه و شهادت احمد وکيلی ناطق
به بيان شاهد عينی
آقا بالا رمضانی
نقل از کتاب شبيخون
((در شكنجه گاه دمكراتها))
آقا بالا رمضاني
بنده آقا بالا رمضاني درجهدار بازنشسته ارتش مي باشم كه الان بعنوان يك بسيجي به جبهاي نور عليه ظلمت آمده ام.شايد بپرسيد چرا با اين سن و سال بازنشسته شده ام؟ اين داستان مفصلي دارد كه بازگو مي كنم ما عده اي از برادران ارتشي بوديم كه ماموريت بازگرداندن حدود چهل بدن مطهر ومنور از شهداي عملياتهاي گذشته داشتيم.در محور پيرانشهر در منطقه آلواتان بود كه يكي از تانك هاي ما را زدند در همان هنگام كه مي خواستم خودم را از تانك بيرون بيندازم كتف راستم هدف تير آن كوردلان قرار گرفت و به همين صورت به اسارت افراد وحشي وخونخوار حزب كومله در آمدم.اينكه ميگويم وحشي و خونخوار يك گرگ درنده گرسنه با شكارش ندارد.شما هر حيوان وحشي را كه در نظر بگيريد پس هر شكار وشكم سيري ،آرام ميشود تا مدتي به كسي كاري ندارد اما باور كنيد اين از خدا بيخبران كارهايي ميكردند كه فكر مي كنم ضمير لستها.هم از اين اعمال شرمشان بيايد.
حدود يكسال و چندي كه در دست آنها اسير بودم به انواع واقسام وبه هر مناسبتي شكنجه شدم.شما شكنجه هايي كه در زمان شاه ملعون و معدوم توسط ساواك انجام مي گرفت شنيده ايد اما انگار هر چند تمدنها پيشرفت ميكنند و ادعاي آزادي در بوقهاي تبليغاتي گوش مردم دنيا را كر مي كند،نوع شكنجه ها و فشارها و قلدريها و بير حمي ها هم پيشرفت مي كند.همان اول اسارت كه به پايكاه منتقل شدم،گفتند هيچ اطميناني در حفظ اينها نيست،بهمين خاطر پاشنه هاي هر دو پايم را با مته ودلر سوراخ كردند و برادران ديگر را هم نعل كوبيدند و با اراجيف فحاشي بر اين عملشان شادماني مي كردند .بعد از 18 روز قرار شد ما را به سبك دمكراتيك و آزادانه!!محاكمه كنند .
يادم مي آيد در يكي از عملياتها تعدادي اسير عراقي را از جبهه گيلا نغرب آورده بودند،يكي از برادران كمپوتي را كه تازه باز نموده بود به يكي از اسرا كه ابراز تشنگي كرد،داد و رويش را هم بوسيد آن اسير مات و مهبوت مانده بود و از اين حركت نميدانست بايد تشكر كند يا از شرمندگي بگريد و از اين نمونه ها بسيار ديده يا شنيده ايد نه اينكه بخواهم رفتارها را مقايسه كنم چون اصلا بي رحمي و شقاوت را از طرف ديگر ديدن ، خود مشخصه حقانيت هدف و مسير است.بدوش گرفتن مجروح عراقي كجا و نعل زدند به پاشنه پا (بخاطر فرار احتمالي)كجا...
روز دادگاه رسيد،ريس دادگاه سرهنگ حقيقي كه در همان اواغل انقلاب فرار كرده بود شناختم.محاكمه بسيار سريع به انجام رسيد چون جرم محكوميت مشخص بود – دفاع از حقانيت اسلام وجمهوري آن و ندادن اطلاعات – و با لطبع حكم هم مشخص،عده اي به اعدام فوري و بقيه هم به اعدامي قسطي(به تدريج).يعني محكوم شديم به كشيدن ناخن ها،بريدن گوشتهاي بازو و پاها ، زدن توسط كابل،نوشتن شعارهاي انقلابي،دمكراتيك،توسط هويه برقي وآتش سيگاربه سينه و پشت و ... وتمامي اينها بي چون و چرا اجرا مي شد.كه آثارش به خوبي در بدنم مشخص است.
يكبار كه ناخنهايم را مي كشيدند،طاقتم تمام شده بود و ديگر مي خواستم اعتراف كنم و هر چه كه مي دانم بگويم،اما يكي از برادران سپاهي كه با هم بوديم به نام سعيد وكيلي،ميگفت ما فقط به خاطرخدا آمده ايم ، خود داوطلب شده ايم كه بياييم،بس بيا شرمنده خدا و خلق نشويم و لب به اعتراف باز نكنيم.سوره والعصر را برايم خواند و ترجمه كرد ، آب سردي بود كه بر آتش بي طاقتم ريخته شد ، پس از آن جريان بود كه سه تا ديگر از ناخن هايم را كشيدند و با نمك مرحم گذاشتند و پس از اينكه مقدار زيادي كابل زدند باز براي به درد آوردن آوردن بيشتر بدنم،در حضور ديگر برادران،مرا برهنه در يك ديگ پر از آب نمك انداختند و بيش از نيم ساعت وادارم كردند در آن بمانم و سپس براي عبرتديگر برادران ! مرا در سلولي عمومي انداختند. فكر مي كردند من معدن تمامي اسرار ايران هستم لذا از شكنجه هاي بيشتري هم برخوردار ميشدم.البته پس از هر شكنجه مدتي به مداوايم مي پرداختند آنهم نه بخاطر خود من و يا ديگران بلكه به خاطر اين كه مقداري از پوستم ترميم شود تا بتوانند مجدداً شيوه تازه تري رااعمال كنند.شايد فكر كنيد شايد فكر كنيد اين چيزها را براي جلب احساسات شما خوانندگان عزيز مي گويم اما اينها همه حقيقت محض است و دنيای پليد از اين همه پستي و رذالت و كثافتي كه دامنگيرش شده شرم نمايد و منادين دروغين حقوق بشر بفهمند كه در اين منجلاب بيش از هر كسي خودشان غوطه ور ومورد تمسخر بشريتند.اينها را كه ميگويم همه براي سنديت در تاريخ اپنده دنياست.دنيا بشنود كه براي گرفتن اعتراف از يك اسير ، به وسيله تيغ موكت بري سينه اش را بريده ودر آوردند،به وسيله وسايلي كه حيوانات را اخته مي كنند عقيم شده اند،و... واين شكنجه ها تنها براي من نبود هر كه مقاومت بيشتري داشت شكنجه اش بيشتر بود و اين اصلي از اصول حيوانييشان شده بود و اصل ديگر اينكه مردان بايد بجنگند و زنان اعتراف بگيرند هر چه بيشتر فكر كني كه اساساً اعتقاد اينان بر چه مبنايي است كمتر به نتيجه مي رسي،آيا مار كيسيستند؟يا نازيست يا فا شيستند،و يا چنگيز و يا آتيلا وديگر خونخواران سلف خود را اسوه قرار داده اند؟من شاهد جناياتي بودم كه گفتنش نيز مشمئز كننده و شرم آور است... مرسوم است به ميمنت ازدواج نوجواني جلو پايش قرباني ذبح شود اين رسم را نيز اجرا مي كرد با اين تفوت كه در اينجا قربانيها در اينجا همان جوانان اسير ايراني بودند چند نفر از ما را براي ديدن عروسي دختر يكي از سركردگان بردند پس از مراسم،آن عفريته گفت بايد برايم قرباني كنيد تا به خانه شوهرم بروم،دستور داد تا قرباني ها را بياورند شش نفر از مقاومترين بچه هاي بسيج اصفهان را كه همه جوان بودند،آوردند و تك تك از پشت سر بريده شدند واين برادران عزيز مانند مرغ سر بريده پرپر ميزدند و آنها شادي و هلهله ميكردند.ولي آن بي انصاف باز هم تقاضاي قرباني نمود مجداً شش سپاهي،چهار ارتشي و دو روحاني آورده شدند و از طرف اقوام ودوستان و آشنايان هديه شدند وچون ديگر برادران را كه براي تماشا برده بودند به حالت بي هوشي واغماءبه زندان بر گرداندند ولي شنيديم تا پايان مراسم عروسي 16 نفر ديگر را هم طي منازل مختلف قرباني هوسراني شيطاني خود نموده بودند،ننگ ونفرين ابدي بر شما كه اگر تنها قانون جنگل را هم بر مبناي خود قرار مي داديد اينچنين حكم نميكرديد. بله،تنها گناه ما اين بود كه ميخواستيم دست اينان را از سر مردم مظلوم كرد و مسلمان آن منطقه كوتاه كنيم چرا كه بقول حضرت امام:((آنها كردستان را به فساد كشاندند و مردم كردستان را به طرز وحشتناكي اذيت وآزار كردند،آنان مردم را غارت كردند و كشتند.))اگر انسان از شنيدن حرف كه آنها ميخواستند حاكميت آن منطقه را بدست گرفته و بر سر مردم مسلمان وغيور كردستان كه ذخائر انقلابند حكومت كنند،برخور بلرزد و در دم جان بسپرد هيچ جاي نخواهد بود چونكه ما دراين مدت چيزهايي را ديديم كه حتي شنيدنش هم ممكن است براي شما سنگين باشد.يك نمونه را برايتان عرض ميكنم: قبلا اسمي از برادر سعيد وكيلي برده بودم ماجرائي را كه بر سر اين برادر آورده شده است نقل مي كنم ولي قبلا از خانواده آن شهيد مرحوم پوزش ميطلبم ، sهمانطور كه در بالا هم گفتم تنها براي ثبت در تاريخ و اعلام آن به تمام دنياست شايد كه بشنوند و من باب دلخوشي تنها همين يك عمل را محكوم كنند هر چند كه به تعبير قرآن اولئك كالانعام بل هم اضل)):از مقاومت ترين افراد سعيد وكيلي،سرگرد محمد علي قرباني،سرگروهبان جدي ودو خلبان هوا نيروز بودند كه اغلب اوقات اينها زير شكنجه بودند،سعد 75 روز زير شكنجه بود،ابتدا به هردو پايش نعل كوبيده و به همين ترتيب براي آوردن و چوب وسنگ به بيگاري مي بردند.پس از دادگاهي شدن محکوم به شكنجه مرگ شد بلكه اعتراف كند،اولين كاري كه كردند هر دو دستش را از بازو بريدند و چون وضع جسماني خوبي نداشت براي معالجه و درمان به بهداري برده شد و پس از چند روز كه كمي بهبود يافته بود آوردنش و مجداً اعتراف گرفتن شروع شد.همانطور كه گفتم اين بهداري بردن و معالجه كردنهايشان بخاطر اين بود كه مدت بيشتري بتوانند شكنجه كنند والا حيوانات وحشي را با ترحم هيچ سنخيتي نيست.پس از آن معالجه سطحي،با دستگاه هاي برقي تمام صورتش را سوزاندند،سوزاندن پوست تنها مقدمه شكنجه بود به اين معني كه مدتي ميگذرد تا پوستهاي نو جانشين سوخته شده ها شود آنوقت همان پوستهاي تازه را مي كنند كه درد و سوزندگي اش بيشتر از قبل است و خونريزي شروع مي شود و آنوقت نوبت آب نمك است كه با همان جراحات داخل ديگ آب نمك مي اندازند كه وصفش گذشت.تمام اين مراحل را سعيد وكيلي با استقامتي وصف ناپذير تحمل كرد و لب به سخن نگشود او از ايماني بسيار بالا برخوردار بود و مرتب قرآن زمزمه مي كرد.استقامت اين جوان آن شقي ها را بيشتر جري ميكرد انگار مسابقه اي بود بين تمام مردانگي،با تمام نامردي ها و شقاوت ها،هر چند كه سعيد را با سنگدلي هر چه تمام تر به شهادت رساندند اما در اين مسابقه تنها سعيد بود كه تاج شهادت را برسر گذاشت و بر بال ملائك به ملاءاعلي پيوست.تنها به آخرين قسمت زندگي سعيد وكيلي ميپردازم كه اگر سراسر زندگيش هم درسي نباشد همان اواخر دنيائي از ايثار و گذشت،مروت،ومردانگي،استقامت و شجاعت را به تمام ما آموخت و نمودي از عشق وايمان را جلوه گر ساخت.او كه ديگر نه دستي،نه پايي،نه چشمي ونه جوارحي سالم داشت با قلبي سوخته به درگاه خدا ناليد كه خدا مپسند اينچنين در حضور شياطين افتاده و نالان باشم دوست دارم فقط افتاده گي ام فقط براي تو باشد و بس ... خداوند دعايش را اجابت نمود.سعيد را به دادگاه ديگري بردند و محكوم به اعدام گرديد،زخمهايش را باز كردند و پس از آنكه با نمك مرحم گذاشتند داخل ديگ آب جوش كه زيرش هم آتش روشن بود انداختند و همان جا مشهدش شد و با لبي ذاكر به ديدار معشوق شتافت.اما اين گرگان كه از جسد بي جانش نيز وحشت داشتند ديگر اعضايش را مثله نمودند و جگرش را به خورد ما كه هم سلولي اش بوديم دادند و مقداري راهم خودشان خوردند و بدنش را...الله اكبر...لااله الا الله ... اينكار تنها براي او نبود رسمي شده بود براي هر كس كه زير شكنجه جان مي سپرد البته ناگفته نماند مقداري را هم براي امام جمعه اروميه فرستادند.درود به روان پاك شهيدان بالاخص شهيد سعيد وكيلي.
نحوه آزادي: قبل از آزادي ما،دوتن از خلبانان هوانيروز در آن حوالي كه ما بوديم مشغول كشت زني بودند.افراد كومله با لباس مبدل به آنها علامت ميدهند و آنها نيز بر زمين مينشينند افراد كومله يكي از خلبان ها را دستگير مي كند و خلبان ديگر طي درگيري زخمي هم مي شود به پايگاه برگشته و گزارش ما وقع را ميدهد بس از چندين روز هواپيماي شناسايي،منطقه را شناسايي ميكنند و برادران رزمنده طي يك عمليات آن منطقه آزاد و در نتيجه ما نيز آزاد شديم.آن موقعي كه عمليات صورت ميگرفته و افراد كمله فراري و متواري ميشدند من بيهوش بودم و در هواپيما بود كه به هوش آمدم و فهميدم كه آزاد شديم.بعلت جراحات بسيار سنگيني كه داشتم امكان معالجه ام در تهران نبود بعد از 24 ساعت بوسيله بنياد شهيد به آلمان فرستاده شدم همراه من عده ی ديگري از برادراني كه آنها نيز در اين عمليات آزاد شده بودند به آلمان آمدند.مدت كمي گذشت تا الحمدالله بهبودي حاصل شد و برگشتم ولي برادراني بودند كه هر دو دست و هر دو پايشان ناقص شده بود ويا چشمها يشان را در آورده بودند،آنها ماندند تا معالجه شوند.
وصيت نامه
بسم الله الرحمن الرحيم
اينجانب احمد وکيلي ناطق فرزند حسين. پس از سلام و احوالپرسي خدمت پدر و مادر ارجمندم اميدوارم که مرا ببخشيد, من به شما خيلي زحمت دادم و نمي توانم زحمات شمارا به جا آورم و پس از سلام حضور خواهر و برادران ارجمندم موفقيت شما را از درگاه متعال خداوند خواهان وخواستارم
اميدوارم که ناراحت براي من نباشيد, چونکه من راه و هدف خود را انتخاب کرده ام, که اگر خدا قبول کند آن راه را تا آخرين قطرهی خون خود ادامه خواهم داد. و به هيچ فرد بيگانه و ضد انقلابي تا اندازه ی توانييم اجازه نخواهم دادکه تا به يک وجب از خاک ما تجاوز کنند. به پدر و مادر ارجمندم مي گويم, به بچه ها بگوييد که راه حســين(ع) و راه حق را ادامه دهند و فقط گوش به فرمان امام خميني باشند. سر شما را بيش از اين درد نمی آورم و ازشما پدر و مادر خوبم و خواهر و برادرانم خداحافظي مي کنم, اميدوارم مرا ببخشيد.
والسلام علی من اتبع الهدی
منجی عالم میاید