0

داستانهایی از خدا

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:داستانهایی از خدا
پنج شنبه 3 فروردین 1396  6:31 PM

 

آدم...آغوش خدا... 
در شگفتم از آن که خانه ی نابود شدنی را آباد می کند اما جایگاه همیشگی را از یاد برده است.امام علی 
از صبح تا شب می دوییم واسه اینکه جمع کنیم زندگیمون بهتر شه..فلان چیزو بخریم...مثل موبایل.ماشین.خونه...بابا به خدا هدف این بوده ما بیایم اینجا آدم شیم به کمال برسیم و پاک شیم...مثل فولاد آبدیده شیم...نه غرق شیم تو کثافت کاری...تو خیانت...تو این پولای کثیف...تو این کارای مزخرف و وقت تلف کن... 
خدا رحمت کنه مرحوم حاج آقا دولابی رو:هر وقت آدم شدیم ملاِِیکه برای ما سجده می کنند همانطور که برای پدرمان آدم سجده کردند... 
پس اومدیم آدم شیم خودمونو خفه نکنیم...دست به هر کاری نزنیم...مال مردمو نخوریم که فلان وسیله رو بخریم...ارزششو نداره اگه یک کم فکر کنیم...خدا خیر بده اون کسی رو که فکر می کنه بعد یه کاری انجام می ده... 
یه خوردم فکر اون دنیا باشیم که به قول مولا جایگاه همیشگیمونه... 
می دونم که تو بیشتر از من می دونی پس به دل نگیر رفیق... 
عشق رازیست به اندازه ی آغوش خدا 
عشق آنگونه که می دانم و می دانی نیست
 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها