0

داستانهایی از خدا

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:داستانهایی از خدا
پنج شنبه 3 فروردین 1396  6:18 PM

 

درد دل سوسک با خدا (زیبای کوچک) 


گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته

باشد ؟ تو برای دوست داشتن بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … 

خدا هیچ نگفت . 

گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . 

دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . 

زشتی جرم من است . 

خدا هیچ نگفت . 

گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست . مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست. 


خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . 

خداگفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست . 

اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . 

دوست داشتن ، کاریست آموختنی و همه کس،رنج آموختن را نمی برد . 

ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن

را نیاموخته ، او ابتدای راه است . 

مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ،

چشم های مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، 

نیکوست . 

آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . 


حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین نباش .
 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
mty1378
دسترسی سریع به انجمن ها