0

حکایاتی ازگلستان سعدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایاتی ازگلستان سعدی
پنج شنبه 3 فروردین 1396  10:56 AM

حکایاتی, ازگلستان سعدی,

پادشاهی را شنیدم به کشتن اسیری اشارت کرد 

بیچاره درآن حالت نومیدی ملک را دشنام دادن گرفت و سقط گفتن که: 

گفته‌اند هر که دست از جان بشوید هر چه در دل دارد بگوید


وقت ضرورت چو نماند گریز 
دست بگیرد سر شمشیر تیز

اذا یئسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ 
کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکلب

ملک پرسید چه می‌گوید؟ 

یکی از وزرای نیک محضر گفت: 

ای خداونداوند همی‌گوید وَ الْکاظِمینَ الغَیْظَ وَ الْعافِینَ عَنِ النّاسِ 

ملک را رحمت آمد و از سر خون او در گذشت 

وزیر دیگر که ضدّ او بود گفت ابنای جنس ما را نشاید در حضرت پادشاهان 

جز به راستی سخن گفتن این ملک را دشنام داد و ناسزا گفت 

ملک را روی ازین سخن در هم آمد و گفت : 

آن دروغ وی پسندیده تر آمد مرا زین راست که تو گفتی 

که روی آن در مصلحتی بود و بنای این بر خبثی 

و خردمندان گفته‌اند دروغی مصلحت آمیز به که راستی فتنه‌انگیز


هر که شاه آن کند که او گوید 

حیف باشد که جز نکو گوید


بر طاق ایوان فریدون نبشته بود:

جهان ای برادر نماند به کس 
دل اندر جهان آفرین بند و بس

مکن تکیه بر ملک دنیا و پشت 
که بسیار کس چون تو پرورد و کشت


چو آهنگ رفتن کند جان پاک 
چه بر تخت مردن چه بر روی خاک
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها