0

حکایاتی ازگلستان سعدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایاتی ازگلستان سعدی
پنج شنبه 3 فروردین 1396  10:56 AM

حکایاتی, ازگلستان سعدی,

یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که: 

جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که همچنان 


در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد 

سایر حکما از تأویل این فرو ماندند مگر درویشی که به جای آورد و گفت:


هنوز نگران است که ملکش با دگرانست
یکی از ملوک خراسان محمود سبکتکین را به خواب چنان دید که: 

جمله وجود او ریخته بود و خاک شده مگر چشمان او که: 

همچنان در چشم خانه همی‌گردید نظر می‌کرد سایر حکما از تأویل این فرو ماندند 

مگر درویشی که به جای آورد و گفت: 

هنوز نگران است که ملکش با دگرانست.


بس نامور به زیر زمین دفن کرده‌اند 

کز هستیش به روی زمین بر نشان نماند



وان پیر لاشه را که سپردند زیر گل 

خاکش چنان بخورد کزو استخوان نماند



زنده است نام فرّخ نوشین روان به خیر 

گر چه بسی گذشت که نوشین روان نماند



خیری کن ای فلان و غنیمت شمار عمر 

زان پیشتر که بانگ بر آید فلان نماند


 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها