پاسخ به:حکایاتی ازگلستان سعدی
پنج شنبه 3 فروردین 1396 10:56 AM

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که :
عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا
بالای سرش ز هوشمندی
میتافت ســتاره بلنــــدی
فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفتهاند:
توانگری به هنرست نه به مال
وبزرگی به عقل؛ نه به سال.
ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند
و در کشتن او سعی بی فایده نمودند
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست
ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟
گفت :در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را
که راضی نمیشود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد
توانم آنکه نیازارم اندرون کسی
حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست
بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست
که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبیند به روز شپّره چشم
چشمه آفتــــاب را چه گناه
راست خواهی هزار چشم چنان
کــور بهتـــــر که آفتـــاب ســـیاه

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیلهسین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.