0

حکایاتی ازگلستان سعدی

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:حکایاتی ازگلستان سعدی
پنج شنبه 3 فروردین 1396  10:56 AM

حکایاتی, ازگلستان سعدی,

سرهنگ زاده ای را بر در سرای اغلمش دیدم که :

عقل و کیاستی و فهم و فراستی زاید الوصف داشت هم از عهد خردی آثار بزرگی در ناصیه او پیدا


بالای سرش ز هوشمندی 

می‌تافت ســتاره بلنــــدی



فی الجمله مقبول نظر سلطان آمد که جمال صورت و معنی داشت و خردمندان گفته‌اند: 

توانگری به هنرست نه به مال 

وبزرگی به عقل؛ نه به سال. 

ابنای جنس او بر منصب او حسد بردند و به خیانتی متهم کردند 

و در کشتن او سعی بی فایده نمودند


دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست

ملک پرسید که موجب خصمی اینان در حق تو چیست؟ 

گفت :در سایه دولت خداوندی دام مُلکُه همگنان را راضی کردم مگر حسود را 

که راضی نمی‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد


توانم آنکه نیازارم اندرون کسی 

حسود را چه کنم کو ز خود به رنج درست



بمیر تا برهی ای حسود کین رنجیست 

که از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست



شور بختان به آرزو خواهند 

مقبلان را زوال نعمت و جاه



گر نبیند به روز شپّره چشم 

چشمه آفتــــاب را چه گناه



راست خواهی هزار چشم چنان 

کــور بهتـــــر که آفتـــاب ســـیاه

حکایاتی, ازگلستان سعدی,

 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها