تیر ناشناس و مرگ طلحه
دوشنبه 20 دی 1389 9:36 PM
پس طلحه بن عبیدالله با صداى بلند گفت :
اى بندگان خدا! صبر و ظفر با یكدیگر قرین هستند و بدانید كه صبر، پیروزى را به دنبال دارد.
مروان بن حكم به غلام خویش گفت ، مى دانى تعجب من از چیست ؟
غلام گفت :بگو تا بدانم .
مروان گفت : هیچ كس بیشتر از طلحه در كشتن عثمان مردم را تحریك و تحریض بر قتل او نمى كرد و امروز براى خون خواهى او مى جنگد و مردم را در معرض هلاكت مى اندازد، مى خواهم او را با تیر بزنم و مسلمانان را از شر او راحت كنم .
تو اى غلام ! در جلو من بایست و مرا بپوشان تا كسى مرا نبیند اگر به مقصود برسم تو را آزاد مى كنم .
مروان تیرى مسموم در كمان نهاد و به طرف طلحه پرتاب كرد، طلحه از آن تیر بر زمین افتاد و بیهوش شد، بعد از مدتى كه به هوش آمد به غلامش گفت مرا به جاى امنى ببر تا آرام گیرم .
غلام گفت : اى خواجه ! هیچ جاى امنى و پناهگاهى سراغ ندارم تا تو را آنجا ببرم .
طلحه گفت : به خدا سوگند، امروز خون هیچ یك از افراد را ضایع تر از خون خود نمى بینم ، و نمى دانم این تیر از كجا آمده است . شاید تیر اجل بوده كه از تقدیر خداوند رسیده باشد.
طلحه پیوست از این كلمات مى گفت و بر خود مى پیچید تا جان داد. سرانجام او را در جاى به نام سبحه دفن كردند. (34)
اصحاب جمل و اهل بصره به شدت اندوهگین شدند و عایشه نیز از مرگ طلحه سخت دلتنگ شد چون طلحه پسر عموى او بود.