0

امیرالمومنین

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

سفارش امیرالمومنین (ع)
دوشنبه 20 دی 1389  9:36 PM

على علیه السلام در میان سپاهیان خویش قرار گرفت و گفت :
ایها الناس ! غضوا ابصاركم و اكثروا من ذكر ربكم ، و ایاكم و كثرة الكلام فانه فشل .
اى یاران من ، چشم از دنیا ببندید، زیاد سخن نگویید چون سخن زیاد موجب فشل و سستى است .
عایشه از لشكرگاه خویش به على علیه السلام نگاه مى كرد كه اصحاب خود را تشویق و ترغیب به مقاومت و ایثار مى كند.
اهل بصره به لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام تیر مى انداختند و بسیارى از آنان را زخمى كردند، ولى على علیه السلام خاموش بود، یاران او گفتند، یا امیرالمؤ منین ! این قوم گستاخى بسیار مى كند و تیرهاى آنان بسیارى را زخمى كرده است .را دستور جنگیدن با آنان را نمى دهى ؟ انتظار چه چیزى را مى كشى ؟
امیرالمؤ منین على فرمود:
در فكر آنم كه خویشتن را از جنگ معذور دارم ، اما اكنون مى بینم كه نصیحت نمى پذیرند و جنگ را آغاز كردند و بسیارى از لشكر ما را مجروح كردند، دیگر عذرى باقى نمانده است .
پس زره خویش را پوشید و شمشیر حمایل كرد و عمامه بر سر بست و بر دلدل نشست ، قرآن بر دست گرفت و آواز داد:
اى یاران ! كدام یك از شما ایمن قرآن را در میان آن قوم مى برد و آنان را به اوامر و نواهى كه در آن نوشته است مى خواند؟ (33)
غلامى كه نام او مسلم بود، بى درنگ پیش آمد گفت : اى امیرالمومنین ! من این كار را بر عهده مى گیرم .
على علیه السلام فرمود: اى جوان بدان كه این قوم ابتدا دستهاى تو را قطع مى كنند، سپس با شمشیر تو را زخمى سازند و آن گاه به شهادت مى رسانند. با این حال آن جوان پذیرفت ، قرآن را گرفت و به سوى آن جماعت رفت و گفت :اى مردم ! امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام پسر عم رسول خدا صلى الله علیه و آله و وصى اوست ، این مصحف را براى شما فرستاد و فرمود:
من یا شما با این كلام خدا و هر آنچه در آن نوشته شده است عمل مى كنم شما با من مخالفت نكنید و جنگ را دامن نزنید و از خداى تعالى بترسید و خویشتن را به دست خود به هلاكت نیندازید.
غلام مشغول سخن گفتن بود كه ناگهان یكى از سربازان عایشه با شمشیر دست راست او را قطع كرد او بلافاصله قرآن را به دست چپ گرفت ، دست چپ او را نیز قطع كردند او قرآن را بر سینه گذاشت در آن هنگام سربازان عایشه آن قدر بر سینه او تیر زدند تا اینكه بر زمین افتاد و شهید و شد.
امیرالمومنین علیه السلام چون وضع را چنین دید، علم را بر دست فرزندش ‍ محمد حنفیه داد و گفت : اى فرزندم : علم را بر دست گیر و بر دشمنان پدرت حمله كن .
محمد علم را گرفته ، به طرف صفوف دشمن آمد، ایستاد و رجز خواند.
امیرالمومنین علیه السلام بانگ زد، اى محمد! چرا توقف كردى ؟ حمله را آغاز كن .
محمد بر لشكر عایشه یورش برد و چندین نفر از اصحاب جمل را به خاك انداخت .
امیرالمومنین علیه السلام از كنار میدان ناظر دلاورى او بود، شجاعت و مبارزه او را تحسین مى كرد.
محمد بن حنفیه ساعتى به مبارزه پرداخت و علم را باز آورد. امیرالمومنین علیه السلام شمشیر را از نیام كشید و خود بر سپاهیان حمله كرد. از سمت و راست و چپ حملاتى سخت آغاز نمود و همچنان مى جنگید تا اینكه شمشیرش كج شد. در آن هنگام خود را از میان نبرد بیرون كشید و مى خواست در گوشه اى با زانو شمشیر را راست كند.
یكى از یاران گفت : اى امیرالمومنین ! شمشیر را بده تا ارست كنم ، اما حضرت سكوت كرد و جوابى نداد. تا شمشیر را راست كرد و بار دیگر بر آنان یورش برد و هر كسى را كه به طرف او مى آمد مى زد و مى انداخت ، چندان بكشد تا اینكه شمشیر بار دیگر كج شد، باز از رزمگاه بازگشت و شمشیر را با زانو راست كرد و فرمود:
به خدا سوگند، این چنین جنگى را جز براى رضاى خدا و ثواب آخرت نمى كنم پس به فرزندش محمد حنفیه نگریست و فرمود: این گونه نبرد كن .
در آن هنگام میمنه اهل بصره بر میسره لشكر على علیه السلام حمله كرد و آنان را به عقب راند، سپس جناح راست سپاه على علیه السلام بر جناح چپ یاران جمل یورش برد و آنان را از جایگاهشان عقب راند در این هنگام مخنف بن سلیم الازدى یكى از یاران امیرالمومنین علیه السلام بر آنان یورش برد، چند نفر را زخمى كرد و چند نفر را كشت تا این كه زخمى عمیق بر او وارد شد و بازگشت .
برادرش صعب بن سلیم جمله را آغاز كرد و جنگ سختى نمود تا شهید شد.
سپس برادرش دیگرش كه عبیدالله بن سلیم نام داشت وارد میدان نبرد شد. او هم آنقدر جنگید تا به شهادت رسید.
پس از او، زید بن صوحان العبدى كه از اشراف و معارف و از یاران على علیه السلام بود علم را در دست گرفت و ساعتى جنگید تا شهید شد.
بعد برادرش صعصعة صوحان وارد میدان شد پس از مجروح شدن برگشت .
ابو عبیدة عبدى كه از اخیار اصحاب على علیه السلام بود، علم را گرفته آنچنان قتالى كرد تا شهید شد.
سپس عبدالله بن الرقیه علم بر دوش گرفت و از خود رشادت زیادى نشان داد تا این كه شهید شد.
رشید بن عمر علم را برداشت و حمله شروع كرد تا به شهادت رسید.
بنابراین در یك مكان هفت یا هشت نفر از یاران معروف امیرالمومنین على علیه السلام شهید شدند.
در آن موقع مردى از اصحاب جمل به نام ((عبدالله بن بشر)) به میدان آمد و با تكبیر و غرور گفت : كجاست ابو الحسن ، آن كه صاحب فتنه است تا نبرد كنیم . امیرالمؤ منین علیه السلام بلافاصله وارد میدان شد و فرمود: اینك حاضرم ، جلو بیا و هر چه مى خواهى بكن ، پس آن مرد شمشیر كشید و بر امیرالمومنین حمله كرد. على علیه السلام به سرعت ضربه اى به او زد كه سر از بدنش جدا شد. پس بالاى سر ایستاد و گفت : ابو الحسن را چگونه دیدى ؟
بنى ضبه اطراف شتر عایشه مى چرخیدند از او سخت مخالفت مى كردند و ره كسى شعرى مى خواند. مردى هم مهار شتر او را گرفته بدان فخر مى كرد و شمشیرى در دست او بود، كه زید بن لیقط الشیبانى از اصحاب على علیه السلام شمشیرى به او زد و او را بر زمین انداخت ، مرد دیگرى از بنى ضبه بلافاصله مهار شتر را گرفت كه نام او عاصم بن الزلف بود او در آن هنگام اشعارى در دشمنى امیرالمومنین علیه السلام مى خواند.
یكى از یاران على علیه السلام به نام منذربن حفضة تمیمى بر او حمله كرد و او را كشت سپس وارد میدان جنگ شد و جولان مى داد تا مردى از اصحاب جمل به نام ركیع بن الموئل الضبى بیرون آمد بر منذر حمله كرد هر دو با شمشیر به هم در آویختند، سرانجام منذر او را به هلاكت رسانید.
پس از آن مالك اشتر نخعى در میدان جنگ حاضر شد او مانند شیرى خشمناك مى رید و مبارز مى طلبید، یكى از اصحاب جمل به نام عامر بن شداد الازدى در مقابل او ظاهر شد و رجز مى خواند اشتر او را به خاك انداخت و هلاك كرد. اشتر همچنان در میدان مبارز طلب مى كرد امام كسى جراءت نمى كرد در مقابل او قرار گیرد. سپس از میدان بازگشت .
محمد بن ابى بكر عمار یاسر هر دو به میدان آمدند تا در مقابل شتر عایشه ایستادند. مالك اشتر به دنبال آن دو رفت . كردى از اصحاب جمل پرسید، شما كیستید؟
گفتند: از نام چه مى پرسى . اگر رغبت مبارزه و جرئت جنگ دارى آماده شو.
عثمان بن الضبى براى مبارزه آماده شد، عمار یاسر بر او یورش برد و او را هلاك نمود.
كعب بن سور الازدى قصد كرد به عمار یاسر حمله كند؛ اما قبل از او غلامى از قبیله ازد بر وى سبقت گرفت و به عمار تاخت ، تا عمار متوجه او شد ابو زینب ازدى از عمار سبقت گرفت به غلام یورش برد و با ضربتى او را هلاك كرد و رد مقابل امیرالمؤ منین على علیه السلام ایستاد.
عمر و بن یثربى از اصحاب جمل به وسط میدان جنگ آمد و مبارز طلب كرد علباء بن هیثم از یاران على علیه السلام در مقابلش حاضر شد، بعد از جنگى سخت ، به شهادت رسید. عمرو مبارز خواست ، اما كسى رغبت مبارزه او را نداشت ، عمرو دقایقى در میدان جولان دادء خود را ستود. تا اینكه عمار یاسر از میان لشكر بیرون آمد و گفت چه قدر لاف بیهوده مى زنى ! اگر راست مى گویى بیا نزدیك تا ضربت مردان را ببینى ، عمار یاسر حمله را آغاز كرد، با دو ضربت او را از اس به زیر افكند، عمار از اسب فرود آمد،اى او گرفت و بر زمین كشید تا نزدیك امیرالمؤ منین على علیه السلام آورد.
على علیه السلام گفت :گردن او را بزنید:
عمرو گفت : یا امیرالمومنین مرا نكش و اجازه ده ، شما را یارى كنم همچنان كه آنان را یارى دادم .
على علیه السلام گفت : اى دشمن خدا! چگونه تو را باقى بگذارم در صورتى كه سه نفر از بهترین یاران من مرا كه در جنگ شجاعت و مردانگى نظیر نداشتند كشتى .
عمرو گفت : پس گوش خود را نزدیك دهان من بیاور تا اسرارى را حكایت كنم . امیرالمؤ منین على علیه السلام فرمود: از رسول خدا صلى الله علیه و آله شنیدم كه فرمود مردم متمرد اهتراز كنید و تو متمرد هستى .
عمرو گفت : به خدا سوگند اگر سر را نزدیك مى آوردى ،! گوش یا بینى تو را با دندان مى كندم .
امیرالمومنین علیه السلام از عداوت او تعجب كرد و به دست خویش او را هلاك كرد. آن گاه عبدالله بن یثربى بردار عمرو بن یثربى به میدان آمد و مبارز خواست ، على علیه السلام به طور ناشناس وارد میدان شد كه ناگهان عبدالله به او حمله كرد امیرالمومنین علیه السلام چنان شمشیرى بر سرش ‍ فرود آورد كه نصف صورت و سر او را جدا كرد و بر زمین انداخت در آن هنگام على علیه السلام آوازى شنید، به طرف صدا برگشت ، دید عبدالله بن خلف خزاعى میزبان عایشه در بصره است .
على علیه السلام پرسید، اى عبدالله چه مى گویى ؟
عبدالله گفت : یا على ! آیا حاضرى با هم مبارزه كنیم ؟
على علیه السلام فرمود: مایلم ، اما كشتن ، بسیار سهل و آسان است حتما فراموش نمى كنى كه من كیستم .
عبدالله گفت : اى پسر ابى طالب خود ستایى را رها كن ، به نزد من بیا تا قدرت شمشیر مرا ببینى و سزاى خویش را دریافت كنى .
امیرالمومنین علیه السلام در مقابل او حاضر شد. عبدالله با شمشیر بر او حمله كرد و ضربتى حوالى آن حضرت نمود. امیرالمومنین علیه السلام ضربت او را دفاع كرد، بلافاصله با یك ضربه دست راست او را قطع كرد و ضربت دیگر سر او را به گوشه میدان پرتاب نمود، سپس به صف لشكر خویش باز گشت آن گاه مبارز بن عوف الضبى از اصحاب جمل به میدان آمد كه در مقابل او عبدالله بن نهشل از اصحاب على علیه السلام ، حاضر شد و الضبى را به هلاكت رسانید.
بعد ثور بن عدى به میدان آمد و مبارز خواست ، محمد بن ابى بكر در مقابل او ایستاد و با ضربتى دست راست او را قطع و با ضربت دیگر او را هلاك كرد. عایشه كه مبارزه یاران على علیه السلام را مشاهده مى كرد خشمگین شد و گفت :
مشتى سنگ ریزه به من دهید، وقتى مقدارى سنگ ریزه به او دادند، آنها را بر روى یاران امیرالمؤ منین على علیه السلام پاشید و گفت : شاهت الوجوه . مردى از اصحاب على علیه السلام گفت : عایشه ، ما رمیت اذ رمیت و لكن الشیطان رمى .

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها