شروع جنگ جمل
دوشنبه 20 دی 1389 9:32 PM
على علیه السلام پس ایراد این خطبه متوجه لشكر خویش شد و به سامان دادن سپاه پرداخت . میمنه (28) سواران را به عمار یاسر سپرده ، میمنه پیادگان را به شریح بن هانى داد، و بر میسره (29) سواران سعید بن قیس همدانى را گمارد، و میسره پیادگان را به رفاعة بن شداد بجلى داد و محمد بن ابابكر را در قلب لشكر سواران قرار داد و عدى بن حاتم طائى را در قلب پیادگان گماشت ، و جناح سواران را به زیاد بن كعب الارجبى سپرد و عمر بن حمق خزاعى را به فرماندهى سواران كمین نصب كرد و فرماندهى پیادگان جناح را به حجر بن عدى الكندى سپرد. سپس براى هر قبیله از قبائل عرب مهتر و رئیسى از بزرگان آنان مشخص كرد تا در حوادث به آنان رجوع كنند. امیرالمؤ منین على علیه السلام لشكر خویش را بدین صورت آراست و تكلیف افراد سواره و پیاده را مشخص فرمود.
از آن طرف عایشه سوار بر شتر به میدان آمد، شترى كه یعلى بن منیه به دویست دینار براى او خریده بود هودجى مجهز و مرتب كه از چوب ساخته شده بود و علم اهل بصره بر آن شتر نهاد بودند. این گونه دو لشكر در برابر یكدیگر ایستادند، و مبارزان رو در روى هم قرار گرفتند.
امیرالمؤ منین على علیه السلام از سپاه خویش بیرون آمد و در میان دو صف ایستاد، در حالى كه پیراهن حضرت مصطفى را پوشیده و رداى آن حضرت بر دوش انداخته ، دستارى سیاه بر پیشانى بسته و بر استر رسول خدا صلى الله علیه و آله كه دلدل نام داشت نشسته و به آواز بلند گفت :
زبیر بن عوان كجاست ؟ بگویید تا نزد من آید.
جمعى گفتند یا امیرالمومنین ! زبیر مجهز به صلاح آماده رزم است و شما هیچ حربه اى با خود ندارى و این درست نیست .
على علیه السلام گفت : باكى نیست ، او را بخوانید تا بیاید، چون زبیر بن عوان حاضر نشد على علیه السلام بار دیگر بانگ برآورد كه زبیر بن عوان كجاست ؟ بگوید به نزد من آید.
زبیر پیش آمد، چون عایشه نظرش به زبیر افتاد، فریاد برآورد كه هم اكنون است كه اسماء بیچاره و بیوه شود.
به او گفتند: اى عایشه ! نگران نباش على علیه السلام بى صلاح به میدان آمده و با زبیر سخنى دارد. زبیر به نزد امیرالمؤ منین على علیه السلام آمد، على علیه السلام پرسید، اى زبیر! این چه كارى است كه انجام مى دهى ؟ و چه چیزى تو را وادار به جنگ با ما كرده است ؟ زبیر گفت : طلب خون عثمان مرا وادار به جنگ با شما كرد.
امیرالمؤ منین على علیه السلام گفت : تو و یارانت او را كشتید، و خون عثمان از شمشیر شما مى چكد، پس خویشتن و یارانت را قصاص كن . اى زبیر!، را به خداى یگانه سوگند مى دهم آیا به یاد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود:
اى زبیر! آیا على را دوست مى دارى ؟
تو گفتى : چرا دوست ندارم ! او دایى زاده من است .
آن گاه پیامبر فرمود: روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت كنى و بر او شمشیر بكشى ، و یقین بدان كه تو آن روز ناحق و ظالم باشى .
زبیر گفت : بلى یا ابو الحسن این چنین بود.
باز امیرالمؤ منین على فرمود:تو را سوگند به خداى كه قرآن را نازل فرمود، به یاد مى آورى روزى را كه رسول خدا صلى الله علیه و آله از منزل عمر بن عوف مى آمد و تو در خدمت او بودى و او دست تو را گرفته بود. من نیز پیش شما آمدم و رسول خدا صلى الله علیه و آله بر من درود فرستاد و من در روى او خندیدم ، و تو گفتى اى پسر ابو طالب ! چرا نخست بر رسول خدا صلى الله علیه و آله سلام نگفتى ؟ هرگز دست از تكبر برنمى دارى .
آن حضرت فرمود: آهسته باش اى زبیر! كه على متكبر نیست ، روزى فرا رسد كه تو با او مخالفت و منازعت كنى و تو در آن روز ظالم و نا حق باشى .
زبیر گفت : آرى چنین بوده است و رسول خدا صلى الله علیه و آله این چنین فرموده ولیكن اى ابو الحسن ! من این سخن را فراموش نكرده بودم . اگر پیش از این به یاد مى آوردى هرگز بر ضد تو جنگ را تدارك نمى كردم و حال آنكه سخنان را به یاد من آوردى از جنگ منصرف مى شوم و باز مى گردم . (30)
زبیر این كلمات را گفت و بازگشت و به نزد عایشه رفت .
عایشه گفت : اى زبیر! میان تو على چه گذشت .
زبیر گفت : كلماتى را على علیه السلام از رسول خدا صلى الله علیه و آله تقریر كرد و به یاد من آورد.
آن گاه گفت : اى عایشه ! به خداى ذوالجلال كه من در اسلام و جاهلیت و رد هر مصاف و جنگى شركت مى كردم با بصیرت بودم و قوت وافر داشتم ؛ اما امروز در برابر على بن ابى طالب علیه السلام مقاومت و ایستادگى را در غایت و تحیر و شك مى بینم .
عایشه گفت : اى زبیر! معلوم است كه از شمشیر على علیه السلام ترسیدى البته اگر از شمشیر على علیه السلام بترسى عیبى و عارى بر تو نیست كه پیش از تو مردان بسیارى از آن ترسیده اند.
عبدالله پسر زبیر گفت : اى پدر مثل اینكه مرگ سرخ را در شمشیر على علیه السلام دیدى و از آن ترسیدى و پشت به جنگ مى كنى .
زبیر گفت : اى فرزند! تو همیشه بر من شوم بودى . عبدالله گفت : من شوم نبودم بلكه تو مرا در میان عرب مفتضح و رسوا كردى و مهر ننگ بر پیشانى ما زدى كه با آب دریا هم آن را نتوان شست .
زبیر خشمگین شد، بانگ بر اسب خویش زده ، به لشكر امیرالمؤ منین على علیه السلام حمله كرد، امیرالمومنین چون او را در این حالت دید، به یاران خود فرمود راه را براى او باز كنید.
زبیر صف ها را شكافت و با اسب از دیگر سو بیرون رفت ، باز از جانب دیگر در میان صفوف لشكر امیرالمومنین علیه السلام وارد و از جانب دیگر خارج شد اما هیچ كسى را زخمى نكرد، به جاى خویش بازگشت و گفت :
اى پسر! آیا این حمله بزدلان است ؟
عبدالله گفت : حمله نیكو بود اما كسى را زخمى نكردى و اكنون كه زمان كار زار و جنگ است ، ما را رها مى كنى !
زبیر گفت : اى تیره بخت ! سخن رسول خدا صلى الله علیه و آله را گوش دادم و عهد و پیمانى مه از من گرفته بود به یاد آوردم و معرفت و آگاهى یافتم ، سزاوار نیست به خاطر تو خود را به دوزخ اندازم . (31)
پس از میان لشكر بیرون رفت ، در حالى كه از كرده خویش در حق على علیه السلام پشیمان بود.