پاسخ به:داستان دنباله دار خواستگاري (ايراني)
شنبه 18 دی 1389 9:05 PM
باید در اینجا یک موزیک شاد و قر دار پخش شود! راه رفتن پسرا باید با قر باشه! حرکت پاها روی یک خط مستقیم ! تا حالت رقص و قر ایجاد شوذ! راه رفتن و حرکات پسرا باید مثل مانکن ها باشد که در سالن های مد، لباس ها را بخ نمایش می گذارند. * * * تو تمام مدتی که پسر ا دارن پذیرایی می کنن، فریبا اینا، با حرکت سر و تائید، از یکی » یکی شون اظهار رضایت می کنن . وقتی پذیرایی تموم می شه پسرا می رن می شینن، فریبا اینا همگی براشون دست می زنن ! مثل نمایش مد ! دوربین فریبا و فریبرز رو می گیره . « فریبرز همونجور که داره چایی ش رو می خوره به فریبا می گه خوبن؟ خوش ت اومد؟ « فریبا با یه حالت نارضایتی می گه » آخه اینا خیلی گنده منده ن! هیکلاشون یه جوریه! « دوباره یه نگاه به پسرا می کنه و بازم با ناراضیتی می گه » حالا اگه می شد باهاشون حرف بزنم بد نبود! فریبرز : چه حرفی باهاشون بزنی؟ فریبا : حرف دیگه! می خوام ببینم ایده ها و طرز فکر شون چه جوریه! فریبرز : بخوای با تک تک اینا حرف بزنی که تا صبح اینجاییم! « بعد یه لحظه فکر می کنه و به ریبا می گه » بذار! « بعد به پسرا می گه » آقایون توجه کنن! برای آزمون سراسری حاضرین؟ « پسرا یه نگاهی به همدیگه می کنن و سرشونو تکون می دن که فریبرز می گه « حاضر، ششروع می کنیم. بی تقلب! شایان : آزمون چی ؟! فریبرز : اسم فامیل! « بعد برمی گرده طرف پسرا و می ه » « م » از « بعد فریبا می گه » شروع کن! فریبا : خوراك! « همه پسرا با صدای کلفت حرف می زنن » مرغ ماهی پلو ماکارونی مسمی بادمجون مربا با نون فریبرز : باختی! صبحونه که نخواستیم! خوراك! فریبا : گل! میمون مریم میخک « چهارمی گیر می کنه و با یه مکث می گه » مهتاب گردون! فریبرز : ما آفتاب گردون شنیده بودیم، اونم تازه تخمه شو ! مهتاب گردون نشنیده بودیم واله! توام باختی! فریبا : رنگ! مشکی مغز پسته ای موشی فریبرز : چه موشی؟! موش سفید داریم، سیاه دارم، ابلق داریم؟! جواب مبهمه! باختی! فریبا : شهر! میامی مسکو فریبرز : میامی با کلاس تره! باختی! « بعدش روش رو می کنه طرف نفر برنده و می گه » به شما تبریک می گم. شما در کنکور نفر اول شدید! مبارکه ایشاله! « پسره یه خرده من من می کنه و بعد با صدای کلفت می گه » خیلی ممنون اما! فریبرز : اما چی؟! پسره : راستش من فعلا موقعیت ازدواج رو ندارم! « فریبرز یه نگاهی بهش می کنه و بعد می گه » خب، نفر دوم « نفر دوم یه مکث می کنه و بعد باحالت خوشحالی، مثل اینکه بهانه گیر آورده، می گه » ممنون اما من می خوام به تحصیلم ادامه بدم « فریبرز یه مکث ی کنه و بعد می گه » نفر سوم! « سومی م یه لحظه فکر می کنه و بعد زود می گه » من می خوام نو خونه بمونم و از پدر و مادرم نگاهداری کنم! فریبرز یه نگاهی م به اون می کنه و بعد با التماس به نفر چهارم نگاه می کنه و با التماس » « می گه نفر چهارم! « نفر چهارم یه فکری می کنه و بعد زود مثل اینکه یه بهانه یادش اومده باشه می گه » من تا برادرای بزرگترم نرن خونه بخت، ازدواج نمی کنم! « فریبرز که گریه ش گرفته، رو می کنه به نفر پنج و با حالت گریه می گه » نزن! تو از همه شون خوشگل تر و خوشهیکل « تو » نفر پنجم! جون مادرت، تو یکی دیگه تر و خوش تیپ تری! اصلا مثل گل می کنه! به به به این چشم و ابروی قشنگ! « پسره می خنده » فریبرز : به به به این لبخند ملیح ! هزار الله و اکبر، دستم تو صورتش نبرده و انمقدر خوشگله! « پسره ریش داره » فریبرز : یه بند و زیر ابرو کنه دیگه از خوشگلی نمی شه تو صورتش نیگا کرد ! جون هر کسی دوست داری، تو یکی دیگه جا نزن! « پسره سرشو مینداره پایین و می گه » چی بگم آخه؟ 1 راستش ایشون، هم قشنگن، هم خانم ! من می دونم که همه ی برادرام ایشنونو پسندیدن ! خودم همینطور ! اما شما فقط به هیکلای ما نگاه کنین ! ما پس فردا چه جوری جلو مردم سر بالا کنیم؟ ! اگه فقط با این خبر و به گوش مردم برسونه که ما پنج تا داداش با این هیکل نشستیم تو خونه وبرامون خواستگار اومده، چی جواب مردم رو بدیم؟! اصلا چه جوری دیگه رومون می شه تو آیینه به صورت خودمون نیگاه کنیم؟ ! اینم که راضی شدیم شما تشریف بیارین محض گل روی تو و شایان بود! فریبا که اینا رو می شنوه، یه مرتبه می زنه زیر گریه و بلند می شه و با حالت دوئیدن، » « . از خونه می ره بیرون همون خونه دم در خونه فریبرز و شایان و خان دایی و زن پدر، از خاله شایان و بقیه خداحافظی می کنن و از » خونه می آن بیرون . وقتی می رسن دم ماشین، می بینن فریبا نیس ! حالت اضطراب بهشون « ! درست می ده فریبرز : کجا گذاشته رفته این دختره؟! زن پدر : شاید رفته خونه! فریبرز موبایلش رو در می آره و به خون شون زنگ می زنه و با پدرش صحبت می کنه » « و بعد تلفن رو قطع می کنه و به بقیه می گه نه!خونه نرفته! زن پدر : شاید رفته خونه شهره اینا! « دوباره فریبرز تلفن می زنه و یه لحظه بعد می گه » نه! اونجاهام نرفته! جای دیگه رو نداره که بره! « یه لحظه همه شون می رن تو فکر که یه مرتبه شایان می گه » من می دونم کجا رفته! رفیبرز : کجا؟ شایان : بریم خان دایی اینا رو بذاریم خونه تا بهتون بگم. همون شب تو ماشین شایان و فریبرز، خان دایی و زن پدر رو رسوندن خونه و دوتایی تو ماشین نشستن و » « در حال حرکت با همدیگه حرف می زنن. شایان پشت فرمو نشسته دیدی حالا شایان خان ! وقتی من می گفتم یه همچین چیزی نمی شه، شما می گفتین بنده پینو شه م! دیکتاتورم! شایان : باید خودش تجربه می کرد و به این نتیجه می رسید. فریبرز : طفلک خیلی سر خورده شد ! دنبال هر پسری رفت، طرف غیرت و ناموسش رو زد زیر بغلش و فرار کرد! شایان : ماها غیرت و ناموس رو با خیلی چیزای دیگه اشتباه گرفتیم! بدی کار اینجاس! فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد ضبط ماشین رو روشن می کنه . نوار داریوش تو » ضبطه! آهنگ پریا . اول آهنگ پخش می شه و بعد ش داریوش می خونه : یکی بود یکی نبود ز یر گنبد کبود لخت و عور تنگ غروب سه پری نشسته بود . تو همین موقع به « ایست بازرسی می رسن و فریبرز ضبط رو خاموش می کنه و می گه الان فکر می کنن جنایت کردیم! شایان یه نگاهی به فریبرز می کنه و دوباره ضبط رو روشن می کنه . صدای داریوش » بلند می شه : زار و زار گریه می کردن پریا مثل ابرای بهار گریه می کردن پریا. همون شب تو بهشت زهرا فریبا خیلی ناراحت، در حالی که آروم آروم داره گریه می کنه، قدم می زنه . اون آهنگی » که قراره در مورد مادر ساخته بشه، همینجا شروع به پخش شدن می کنه . در هر صورت همونجوری غمگین، راه م ی ره تا می رسه به قبر مادرش . یه لحظه مکث می کنه و بعد می شینه کنار قبر. زانوهاشو می گیره تو بغلش و سرشو میذاره رو زانوهاش. همون شب تو بهشت زهرا « شایان و فریبرز، یه جا از دور واستادن و دارن فریبا رو نگاه می کنن. فریبرز می گه » خیلی غصه داره! شابان : برو پیش ش. همون شب تو بهشت زهرا فریبا یه لحظه سرشو بلند می کنه و فریبرز رو یه گالن آب دست شه، می بینه . فریبرز » بهش یه لبخند می زنه و بعد دولا می شه و شروع می کنه روی سنگ قبر رو شستن . وقتی « کارش تموم می شه، می شینه و یه فاتحه می خونه و بعد به فریبا می گه تو کار خودتو مردی ! حد اقل وقتی یه روزی تو آینه به صورت خودت نگاه کردی، ازش خجالت نمی کشی! وقتی یادت بیاد سعی خودتو کردی، آروم می شی! « فریبا یه لحظه به فریبرز خیره می شه و بعد می گه » فریبرز، راستی چه احساسی داری؟ فریبرز : چی؟ 1 فریبا : برتری! « یه مکث می کنه و دوباره می گه » برتری تو انتخاب ! برتری تو لباس پوشیدن ! برتری تو ورزش کردن ! برتری تو آواز خوندن! خیلی وقته کی خوام ازت اینا رو بپرسم ! جدی تو وقتی صدای یه زن رو می شنوی که مثلا داره آواز می خونه تحریک می شی؟ 1 فریبرز : خب البته فرق می کنه! فریبا : چه فرقی؟! فریبرز : اگه من یه گوزن بودم و مثلا فصل بهار بود و تو یه جنگل خیلی با صفام زندگی می کردم، حتما اگه صدای یه گوزن ماده رو میشنفتم، تحریک می شدم! « فریبا یه نگاه بهش می منه و یه سری تکون می ده و می گه » همه ش از مامان می خواستم که برام دعا کنه ! دعا کنه به آرزوم برسم ! همه می گن دعای مادر به درگاه خدا مستجاب می شه! اما انگار واقعا دست مرده ها از این دنیا کوتاهه! « یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه » از کجا فهمیدی اومدم اینجا؟ فریبرز : من نفهمیدم! « با سرش به طرف شایان که دورتر واستاده اشاره می کنه و می گه » شایان فهمید! خیلی نگران ته! فریبا یه خرده با تعجب به صورت فریبرز خیره می شه و بعد تند از جاش بلند می شه و « به جایی که فریبرز اشاره کرده نگاه می کنه، بعد از یه مدت به فریبرز می گه یعنی ... ؟! فریبرز : شاید! « . فریبا دوباره به شایان نگاه می کنه » همون شب بهشت زهرا « شایان از همون دور، با نگرانی داره طرف فریبا اینا رو نگاه می کنه » همون شب بهشت زهرا فریبا انگار تازه متوجه شایان و احساسش و احساس خودش می شه ! آروم به طرفش » « حرکت می کنه. وقتی نزدیک شایان میرسه، شایان می گه سلام فریبا خانم! « فریبا جواب نمی ده و فقط به شایان نگاه می کنه و یه لحظه بعد می گه » تو نامزدی چیزی نداری؟ « شایان همونجور که تو چشمای فریبا نگاه می کنه، با حرکت سر جواب منفی می ده » فریبا : اگه من بیام خواستگاریت، مرد من می شی؟ « شایان با حرکت سر جواب مثبت می ده » فریبا : اون وقت بعدش سر کوفت نمی زنی ؟ شایان با حرکت سر جواب منفی می ده . فریبا یه لبخند میزنه و از تو انگشت خودش یه » حلقه در می آره و دست چپ شایان رو می گیره تو دستش و می خواد انگشتر دستش کنه اما انگشتر کوچیکه و تو انگشت شایان نمی ره ! بلافاصله فریبا یه فکری می کنه و از تو گوش ش، یه گوشواره که به صورت حلقه ش در می آره . گوشواره هه اندازه انگشت « شایانه! هردو می خدن و فریبا گوشواره رو تو انگشت شایان می کنه و می گه من ترو نامزد کردم! همون شب بهشت زهرا « فریبرز با لبخند داره این صحنهها رو می بینه. بعدش می گه » انگار م?رده هام زیاد دست شون از این دنیا کوتاه نیس! « بعد بحالت جدی، سرشو بر می کردونه طرف قبر مادرش و می گه » ببین مامان، شما که تو این دنیا انقدر ب?رایی دارین، خب یه دختر خوب و خوشگل و خانوم واشه من پیدا کنین و بفرستینش خواستگاریم!! « بعد با حالت اعتراض، در حالیکه دستش رو طرف قبر حرکت می ده می گه » بعد در حالیکه می خواد کنار قبر مادرش بشینه می »! خب اینطوری می تُرشم تو خونه که « گه بذار مشخصاتشو برات بگم به دفعه یه چیز اشتباه برام نفرستی ! عرضم به خدمتت که، یه دختر می خوام قاعده هولو! قدش بلند باشه، چشم وابروش قشنگ باشه، رنگ پوستش ... تو خیابون جلو خونه ی فریبا اینا یه ماشین گل زده عروس واستاده . فریبا با لباس عروسی و شایان با لباس دامادی، دارن » می رن که سوارش بشن . پدر و زن پدر و فریبا و شهره و مریم و چند تا دختر دیگه م، بعلاوه ی عده ای مهمون اونجا جمع شدن . فریبا و شایان سوار ماشین م یشن و می رن ماه « عسل « موزیک شاد باید پخش شود « وقتی ماشین فریبا اینا داره حرکت می کنه، فریبرز چند تا قدم می ره جلو و می ایسته و » « براش دست تکون می ده وبا حالت محکم می گه الهی فریبا بری و دیگه. « بعد می خنده و آروم می گه » خوشبخت بشی! تا ماشین از دید دوربین خارج می شه، فریبرز بر می گرده طرف مهمونا که یه مرتبه می » بینه، شهره و مریم و چند تا دختر دیگه، هر کدوم یه شاخه گل رز دست شونه و تو خط واستادن و به فریبرز می خندن! حالت خنده شیطنت آمیزه! در واقع میس خوان همگی فریبرز رو خواستگاری کنن! فریبرز تا اونا رو میبینه، یه مرتبه بر می گرده و چند قدم فرار می کنه و بعد یه مرتبه می « ایسته و با خودش می گه عجب خری م من؟! چرا فرار می کنم؟! « بعد بر می گرده طرف دخترا و با دستش و انگشتاش، عدد 4 رو نشون می ده و م یگه » نفرات اول تا چهارم عقدی ن و بقیه صیغه ! از اول باهاتون طی کرده باشم تا بعدا توش حرف در نیاد !!! پـــایان