پاسخ به:داستان دنباله دار خواستگاري (ايراني)
شنبه 18 دی 1389 9:02 PM
دوربین فریبا و خان دایی و زن پدر رو می گیره که یواشکی از آپارتمان دارن می رن بیرون جلو همون خونه، تو خیابون فریبا و خان دایی و زن پدر، نگران واستادن ! تو همین موقع در خونه وا می شه و فریبرز پرت می شه بیرون و در بسته می شه ! فریبا اینا می آن دورش و تا می خوان از زمین « بلندش کنن که فریاد فریبرز می ره هوا و می گه چیکار می خوای بکنین؟ ! اگه دست بهم بزنین از هم س?وا می شم! زنگ بزنین اورژانس تهران! خان دایی : ک ک کُ ک ک ک تکت ز? ز? ز? ز? ز? ز? دن؟! فریبرز : آره، اما اگه اینجوری که شما گفتین، با تامل و وقفه می زدن که حرفی نبود! یه ده دقیقه ای همینجوری می زدن! فریبا که فریبرز رو با این حال و روز می بینه، ناراحت می شه و سرشو بر می گردونه » « طرف همون پنجره خونه که توش رفته بودن و بلند می گه وحشی آ! تا اینو می گه، سبد گلی که برده بودن، از تو پنجره پرت می شه بیرون طرف فریبا ! » فریبام درست جلویدرست جلوی فریبرز واستاده . تا سبد گل رو می بینه که داره می آد طرفش، جا خالی می ده و سبد گل مجکم می خوره تو سر فریبرز ! فریبا دوبا ره برمی « گرده سر جای اولش و به طرف پنجره با صدای بلند می گه بی فرهنگا! این دفعه از تو پنجره، جعبه شیرینی پرت می شه بیرون . فریبا بازم جا خالی می ده و » جعبه می خوره تو سر فریبرز ! فریبا دوباره بر می گرده سر جاش که یه فحش دیگه بده « که فریبرز با حالت ناله و التماس می گه ببخشین خانم ...! ( قرار بود خانم ... در این نقش بازی کنن ) اگه این حمایتهای بی دریغ شما، فوری قطع نشه، باید جنازه منو از اینجا تکون بدین آ! شب پشت بوم خونه فریبا اینا » فریبا و مریم و شهره دارن با همدیگه حرف می زنن » فریبا : خدا ذلیل تون کنه با این اطلاعات کورتون! نزدیک بود داداشم کشته بشه! شهره : به جون تو فریبا ما صلا نمی دونستیم اون پسره الاغ یه خواهرم داره! مریم : حالا حالش چطوره؟! فریبا : خوابیده تو خونه، شایانم بالا سرشه! همون شب سالن پذیرایی خونه فریبا اینا فریبا و مریم و شهره اومدن عیادت فریبرز . فریبرز رو یه کاناپه خوابیده و داره ناله می » کنه. یه کیسه یخ م رو سرشه . شاین بغل ش رو یه صندلی نشسته . خان دایی و پدر فریبا و زن پدر اونجان . فریبا اینا آروم می آن تو سالن و سلام می کنن . تا چشم فریبرز بهشون « می افته، آروم با ناله به شایان می گه شایان جون! شایان : بگو اینجام. فریبرز : پاشو اینا رو با چک و لگد بیرونشون کن تا یه بلای دیگه سرم نیاوردن! شایان می خنده و به فریبا اینا سلام می کنه و از جاش بلند می شه . شهره و مریم می » « آن نزدیک فریبرز و می گن بلا دوره! ایشاله خیلی زود این یه خرده کسالت تونم بر طرف می شه. « فریبرز تا اینو می شنوه، کیسه رو از رو سرش ور میداره و با عصبانیت می گه » یهخرده کسالت؟! آش و لاشم کردن! دکتر یه هفته برام طول درمان نوشته! اگه دختره دلش برام نسوخته بود و وساطت نمی کرد، باباش و اون داداش گردن کلفته ش، تیکه تیکه م کرده بودن ! حالا اونا به درك ! مادره از اون زیر با دندوناش گوشت تنم مو ریز ریز کرد ! یه وشگونا ازم می گرفتکه آتیش م میزد! شایان می زنه زیر خنده ! دخترا و خان دایی م می خندن . فریبرز یه نگاه به شایان می » « کنه ومی گه زهر مار! حالا وقت خنده س؟! « پدر فریبرزم که داره می خنده، می گه » تا تو باشی با طناب این دخترا تو چاه نری! فریبرز : به جون بابا تا به پسره گفتم اومدیم خواستگاری شما، ر?گای گردنش شد عین کابل این تیر چراغ برق آ! « بر می گرده طرف فریبا و می گه » همون پسره که می گفتی نجیبه ها! « دوباره کیسه یخ رو می ذاره رو سرش و می گه » آخ مادر مردم! بعد دوباره کیسه یخ رو از رو سرش ور می داره و سرشو بلند می کنه و به فریبا می » « گه فکر کنم ختنه سورون بچه تو بیفته با شب سال من! دوباره کیس ه رو از رو سرش ور می داره و سرش و می خوابه . اون داره ناله می کنه و » همه دارن می خ ندن. تو همین موقع شایان یه تیکه کاغذ از جیب ش آروم در می آره . فریبرز زیر چشمی نگاهش می کنه . شایان کاغذ رو پاره می کنه و می آد بریزه تو زیر « دستی که فریبرز می گه چی بود؟! شایان : هیچی! فریبرز : می گم چی بود؟! « شایان با خجالت و خنده می گه » آدرس یه نفر رو گرفته بودم که بریم خواستگاریش! فریبرز یه نگاه بهش می کنه و دوباره با عصبانیت از جاش بلند می شه و با داد می گه » « بذار این لگن خاصره م، ترکش جوش بخوره بعد! « بعد دستاشو از هم وا می کنه و به شایان می گه » بجون تو شایان، باباهه این دستامو گرفته بود و پسره ا ین دستمو! دو طبقه این ساختمونو، از رو پله ها، منو با اونجام، تلپ تلپ آوردن پایین ! تو پاگرد نمی دونم اول بود یا دوم که ترق صدا اومد! فهمیدن لگن م ترك ور داشت! بعد یه مرتبه یاد خان دایی و شعرش می افته و با عصبانیت بر می گرده طرف خان دایی » « و می گه حالا خودم ونیم خان دایی، این همه شاعر تو این مملکته ! تو همه رو ول کردی چسبیدی به بابا طاهر؟! اونم اون شعر؟! خب بده به مردم هی می گی چ?ش چ?ش چ?ش! همه آروم و یواشکی می خندن . فریبرز بر می گرده طرف فریبا و نگاهش می کنه . فریبا » « سرشو میندازه پایین. فریبرز به حالت عصبانی می گه بابا جون، عزیز من، خواهر من، اینجا ایرانه ! اینجا یه کشور مردونه س ! اینجا یه سری از کارا رو زن آ اجازه ندارن انجام بدن، یه سری کارا رم خودشون انجام نمی دن ! حتی اگر اجازه شم داشته باشن ! اینجا مرده با بدبختی می ره خواستگاری دختر و با مکافات ازش بعله م ی گیره و با مصیبت باهاش عروسی می کنه . اون وقت سر سال نشده به دختر می گه انداختنت به من! حالا حساب کن اگه دختره بره خواستگاری پسره چی می شه؟! فیبا هیچی نمی گه و همونجور سرشو انداخته پایین . فریبرز همونجور با عصبانیت می » « گه خب جواب بده دیگه! اگه اشتباه می گم بگو اشتباه می گی. « فریبا بازم ساکته. فریبرز دوباهر م یگه » خب جواب بده دیگه! « فریبا آروم سرشو بلند می کنه و می گه » اگه الان مامان زنده بود ... فریبرز : ای تو روح مامان همین الان هزار تا صلوات !والا بلا اگه مامان الان زنده بود و می دید که من اینطوری آش و لاش شدم، رای بر علیه تو می داد ! حالا چون مرده و دستش از این دنیا کوتاهه، تو وگالتا از طرفش من بدبخت رو هی محکوم می کنی! فریبا دوبا ره سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه . فریبرز که به اسم مادرش حساسه، با » « همون حالت عصبانی به شایان می گه بده به من اون شماره تلفن وامونده رو! « شایان کاغذ رو می ده به فریبرز که فریبرز می گه » حالا کی هس این؟! « شایان آروم می گه » تلفن یکی از اقوامه. فریبرز : توام تو این خر تو خری می خوای پسرای ترشیده ی فامیل تونو به ما قالب کنی؟! حالا کدوم فامیل تون هس؟ شایان : خاله م. فردا غروب باهاشون قرار گذاشته بودم! فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد همونجور که داره مثل جنازه ها رو کاناپه دراز می » « کشه می گه انا لله انا علیه راجعون! اشهد ان لا الله الا الله! « فریبا با حالت اعتراض می گه » داداش! « فریبرز دوباره نیم خیز می شه و می گه » داداش و مرگ! میذاری واسه خودم راحت بمیرم یا نه؟! فریبا : آخه تو خواستگاری که نباید این حرفا رو زد! فریبرز : تو این حواستگاری حتما باید زد! همون شب جلو یه خونه فریبا و خان دایی و زن پدر و فریبرز و شایان، دارن از ماشین پیاده می شن . فریبا و شایان و خان دایی و زن پدر، اول پییاده می شن و می خوان کمک کنن که فریبرز پیاده « . بشه فریبرز : دست بهم نزنین ! بذارین خودم آروم آروم پیاده می شم ! کاشکی یه برانکاردی، صندلی چرخداری چیزی می آوردین حد اقل! بالاخره آروم، با آخ و اوخ پیاده می شه . تو دست فریبا، یه سبد گل رزه با یه جعبه « بزرگ شیرینی. تا فریبرز چشمش به گل و شیرینی می افته به فریبا می گه خد اقل می خواستی یه کیلو شیرینی بیشتر نگیری؟ ! این یکی اگه بخوره تو سر من جابجا خونریزی مغزی می کنم! همون شب حیاط همون خونه فریبا اینا دارن حیاط رو رد می کنن که برسن به ساخ تمون. فریبرز رو زیر بغلش رو » گرفتن و اؤوم آروم می برنش . وقتی دم در ساختمون می رسن، دوربین یه مرتبه در داخلی ساختمون رو نشون می ده . پنج تا جوون ورزشکار و گردن کلفت، با خاله و شوهر خاله ی شایان اومدن اونجا، استقبال ! فیبا به پسرا مات می شه که پسرا همه با هم بهش ون « سلام می کنن که فریبرز بلافاصله می گه اول بگین ببینم، قبلا به شما تفهیم اتهام شده یا نه! « پشرا هر پنج نفر با هم می خندن » فریبرز : زهر مار! می گم شماها رو قبلا توجیه کردن یا نه؟! شایان : آره فریبرز جون. « فریبرز بر می گرده طرف فریبا که هنوز به پسرا نگاه می کنه و می گه » از اینا دیگه درشت تر و حسابی تر گیرت نمی آد! یعنی اصلا تو بازار نیس! داخل همون خونه سالن پذیرایی هر پنج تا پسر با پدر و مادرشون نشستن . فریبا و فریبرز و شایان و خان دایی و زن » « پدر، به ترتیب نشستن. فریبا آروم به فریبرز می گه داداش اینا خودشونو معرفی نمی کنن؟ « شایان می شنوه و به فریبا می گه » فریبا خانم اینجا راحت باشین. هر چی می خواین بگین، خودتون بگین. « فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه لطفا آقایون خودشونو با مشخصات کامل معرفی کنن. « پسرا یه خرده در گوشی هم مثل دخترا پچ پچ می کنن و بعد اول می گه » وحید، 34 سال، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار. فرید، 32 ساله، مدرك لیسانس ، ... سعید 30 اسله، مدرك لیسانس و ... نوید 28 ساله، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار. خمید، 26 ساله، مدرك لیسانس، در حال حاضر بیکار. فریبا : از آشنایی با خوشبختم. « پسرا هر هر می زنن زیر خنده که فریبا می گه شماها همه ورزشکارین؟ « پسرا به ترتیب می گن » کشتی گیر. وزنه بردار کاراته کار بدنسازی جودو کار « فریبرز به شایان نگاه می کنه و می گه » اینجا زور خونه س یا خونه خاله تو؟! « پسرا هر هر می خندن. فریبا یه نگاه بهشون می کنه و به فریبرز می گه » انگار اخلاق همه شون خوبه. فریبرز یه سری تکون می ده و می خنده و بعد به پدر و پسرا ( شوهر خاله شایان ) می » « گه همه شون چکی چند؟! ارزون حساب کنین، همه رو ور داریم بریم! « پپسرا دوباره هر هر می زنن زیر خنده که فریبرز بهشون می گه » زهر مار! پاشین برین چایی ور دارین بیارین! وحید بدو! تا فریرز اینو می گه، پدر و مادر پسرا بهشون اشاره می کنن یعنی برین چایی بیارین . » پسرا شروع می کنن به همدیگه سلقمه زدن ! این به اون می گه بره چایی بیاره، اون یکی « به اون یکی می گه! هر پنج تا شونم بغل هم نشستن. بالاخره شایان بهشون می گه پاشین دیگه! « پسرا یکی یکی می گن » من نمی رم! منم نمی رم! اون بره! خدوت برو! تو بزرگتری، خودت باید بری! فریبرز : حالا سر یه چایی با همدیگه دعوا مرافعه نکنین! « بعد به اولین پسر می گه » تو برو چایی بیار. « همینطور به ترتیب می گه » توام قند بگیر جلومون! تو ام شیرینی تعارف کن! تو ام میوه برامون بذار. « پسر کوچیکه می گه » پس من چیکار کنم؟! فریبرز : تو ام بلند شو یه خرده برامون برقص، سرگرم شیم! فریبا : شمام برامون زیر دستی و بیار. پسرا همه به هم از جاشون بلند می شن . یکی کی ره ئنبال چایی و یکی دیگه شون می » ره سر ظرف شیرینی و اون یکی میوه و اون یکی دنبال قندون می گرده و اون یکی داره زیر دستی رو جور می کنه . نفر اول با زیر دستی می آد که مثلا برای مهمونا زیر دستی « بزاره. خیلی معمولی می آأ جلو که فریبرز می گه این چه مدل شه؟ ! مگه داری می ری تو تشک مسابقه که انقدر خشک و جدی راه می ری؟! « پسره هول می شه و می گه » چه جوری راه برم؟ 1 فریبرز : با لطافت و ظرافت! مثل این مانکن آ! ما ناسلامتی خواستگاریم آ! پسره با زیر دستی، راه می افته جلوی فریبا اینا با قر و اطوار می آد جلو شوتو اونجا که » می ر سه یه چرخی می زنه و زیر دستی جلوی فریبا می ذاره و دوباره یه عشوه می آد و یه زیر دستی جلو فریبرز می ذاره و همیجوری تا آخر ! بقیه م همینجوری می آن برای پذیرایی! هرکدوم یه چزی دست شونه. شیرینی، می وه، چایی و ... ادامــــه دارد>>>