0

خواستگاری قسمت اول

 
savin125125
savin125125
کاربر طلایی2
تاریخ عضویت : تیر 1388 
تعداد پست ها : 5409
محل سکونت : بوشهر

پاسخ به:خواستگاری قسمت اول
شنبه 18 دی 1389  8:53 PM


منزل دیگر پدر فریبرز

 

«  پدر فریبرز و فریبرز و زن پدر ، تو سالن نشستن

 

زن پدر : چه عجب فریبرز خان! راه گم کردین!

 

فریبرز : عجب جمال شماس. راه رو که خیلی وقته گم کردیم!

 

پدر فریبرز : حرف زدی؟!

 

فریبرز : خب ایشون یه چیزی گفتن، منم جواب دادم دیگه!

 

پدر فریبرز : دارم فریبا رو می گم!

 

فریبرز : آهان! بعله حرف زدم.

 

پدر فریبرز : راضی شد؟

 

فریبرز : بعله که راضی شد!

 

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

 

فریبرز : یعنی با بدبختی راضی ش کردیم!

 

پدر فریبرز : خب، خدا رو شکر.

 

فریبرز : یعنی اولش می گفت اصلا اسمشو نیار! بعد کم کم راضی شد.

 

پدر فریبرز : خب الحمد الله.

 

فریبرز : خیلی سورواستاده بود اولش آ! ولی بعد راضی شد.

 

پدر فریبرز : خب شکر خدا.

 

فریبرز : خیای یه دنده س آ! اما بالا خره راضی شد.

 

پدر فریبرز : خب الحمدالله.

 

فریبرز : یعنی ...

 

پدر فریبز : اِ ...! خفه م کردی! هرچی بود راضی شد دیگه!

 

فریبرز : بعله! یعنی اولش ...

 

پدر فریبرز : بس می کنی یا نه؟!

 

فریبرز : می خوام بگم اولش ...

 

« پدر فریبرز با عصبانیت می گه »

 

بعله اولش لجباز و یه دنده بود اما بعدش راضی شد! درسته؟!

 

فریبرز : دقیقا! اول یه دنده و لجباز ، بعد راضی.

 

« پدر فریبرز چپ چپ نگاهش می کنه و زن پدرش یواش می خنده »

 

پدر فریبرز : پس امشب خواستگارا بیان؟!

 

فریبرز : می خوان بیان بیان، فدم شون سر چشم . می شینیم چایی و شیرینی و میوه می

 

خوریم و حرف می زنیم و سرمون گرم می شه ! اتفاقا خیلی م خوبه ! آدم دور هم جمع می

 

شه و چهار نفر رو می شناسه و ...

 

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

 

فریبرز : یعنی اینکه مهمون حبیب خداس دیگه!

 

پدر فریبرز : اینا مهمونی نمی آن که!

 

فریبرز : پس می آن چی کار؟

 

پدر فریبرز یه چپ چپ نگاهش می کنه و ی گه م »

 

می خوان بیان خواستگاری بنده!

 

فریبرز : ماشاالله به این قد و قامت و اشتهاتون! چند بار می خوای داماد بشی شما؟!

 

پدر فریبرز : می گم می خوان بیان خواستگاری فریبا!

 

فریبرز : اینو دیگه فکر نکنم راضی بشه!

 

پدر فریبرز : پس تو کره خر به چی راضی ش کردی که دو ساعته داری برام می گی و

 

من شکر خدا می کنم؟!

 

فریبرز : آدم باید در هر لحظه از زندگیش، شکر خدا رو بکنه ! گیرم دو تا شکرم اضافه

 

کرد! راه دوری نمی ره که!

 

« پدرش با عصبانیت می گه »

 

می گم پس به چی راضی ش کردی؟!

 

فریبرز : به اینکه بره خواستگاری دیگه!

 

« پدرش اشتباهی حالی ش می شه و یه نفس راحت می کشه و می گه »

 

خی از اول همینو بگو دیگه!

 

فریبرز : خب همین!

 

پدر فریبرز : منم که از اول همینو گفتم! بالاخره فریبا راضی شد که بیان خواستگاری!

 

فریبرز : بعله، شما درست می فرمائین. جمله تقریا تمامش درسته با یه کلمه تفاوت!

 

پدر فریبرز : یعنی چه؟!

 

فریبرز : یعنی اینکه بالاخره فریبا راضی شد که بره خواستگاری!

 

پدر فریبرز : بیا خواستگاری!

 

فریبرز : برخ خواستگاری؟

 

پدر فریبرز : بیان !

 

فریبرز : بره!

 

« پدر فریبرز آروم می گه »

 

بیان!

 

فریبرز : بره.

 

« پدرش داد می زنه می گه »

 

میگم بیان!

 

فریبرز : بره!

 

زن پدر : انقدر حرص نخور! برای قلبت خوب نیس!

 

فریبرز : خب راست می گن! انقدر بیا برو راه میندازی که قلبت نارحت می شه دیگه!

 

« زن پدر یه لیوان آب می ده به پدر فریبرز و اونم یه خرده می خوره و بعد می گه که »

 

آدم دو ساعت با این پسر حرف بزنه و یه جمله دستگیرش نمی شه ! بچه جون، یه جمله

 

قشنگ می گم، توام قشنگ جواب بده! فریبا راضی یه که اینا بیان خواستگاریش یا نه؟!

 

فریبرز : نه!

 

پدر فریبرز : یعنی چی؟!

 

فریبرز : بابا فریبا می خواد خودش بره خواستگاری! همین!

 

« پدر فریبرز یه لحظه ساکت می شه و بعد آروم می گه »

 

یعنی ...

 

فریبرز : یعنی فریبا مثل یه مرد بلنمد میشه و لباس شیک می پوشه و با جنا بعالی و خان

 

دایی و من، تشریف می بریم خواستگاری یه آقا پسر.

 

« پدرش داره تو مغزش این مساله رو تحلیل می کنه! یه لحظه بعد آروم می گه »

 

یعنی ماها همگی با همدیگه راه بیافتیم و بریم خواستگاری پسرا؟

 

فریبرز : بعله، ولی نه هر پسری! یه پسر خوب و نجیب و خونواده دار!

 

« پدر فریبرز در حال تحلیل قضیه برای خودش ، بازم آروم می گه »

 

گل و شیرین دستمون بگیریم و بریم خواستگاری پسرا!

 

فریبرز : گل و شیرین م می گیرم! خیلی م خوبه! اصلا خوب شد گفتین! ممکن بود یادمون

 

بره و یه دفعه دست خالی می رفتیم!

 

یه لحظه شکوت برقرار می شه و بعد یه مرتبه پدرش میز و هر چی رو که روش هست »

 

بلند می کنه و پرت می کنه یه طرف ! بعد یه نگاه با عصبانیت زیاد به فریبرز می کنه وراه

 

« می افته طرف اتاقش. تا می خواد بره تو اتاقش فریبرز صداش می کنه و می گه

 

نگفتین! شمام تشریف می آرین یا نه؟!

 

پدرش لحظه آخر بر می گرده و بهش می گه : »

 

خفه شو الاغ!

 

همون جا

 

زن پدر میز رو درست کرده و هر چی از روش ریخته بود زمین، جمع می کرده . گلدونم »

 

مثلا می ذاره رو میز و همه جی شکل اولش رو پیدا می کنه . فریبرزم آروم رو مبل نشسته

 

« و وقتی کار جمع و جور تموم می شه، فریبرز از جاش بلند می شه و می گه

 

باجازتون من برم.

 

زن پدر: ببخشین که بد شد!

 

فریبرز : برای شما خوب باشه، بدی ش مال ما! با اجازه.

 

زن پدر :یه دقیقه بشین کارت دارم.

 

فریبرز : نه دیگه.

 

زن پدر : خواهش می کنم!

 

« فریبرز یه نگاه بهش می کنه »

 

همون جا

 

« فریبز نشسته و زن پدر چایی براش آورده. بعد بهش سیگار تعارف می کنه »

 

فریبرز : نمی کشم.

 

زن پدر : بابات می دونه که می کشی.

 

فریبرز : جلوی بابا م نمی کشم!

 

زن پدر : بابات که حالا نیس!

 

فریبرز یه سیگار ور می داره و با فندك خودش، سیگار زن پدرشمروشن می کنه و بعد »

 

« مال خودش رو روشن می کنه. زن پدرش می شینه و می گه

 

شد شماها یه گوشه این زندگی م بدین به من؟

 

فریبرز : شما یه گوشه ، بودین!

 

زن پدر : اون گوشه رو نمی گم! یه گوشه ی بار زندگی رو می خواستم!

 

فریبرز : همین یه خرده پیش می تونستین یه گوشه رم بگیرین!

 

زن پدر : اصلا حساببم نکردین ؟

 

« فریبرز دود سیگارش رو می ده بیرون و می گه »

 

از این حساب کتابا بلد نبودیم!

 

زن پدر : اگه حساب کتاب بلد بودین، این وقتا به دردتون می خوردم!

 

فریبرز : داره خودشو سبک می کنه! فریبا لجباز تر از اونه!

 

زن پدر : شد یه بار کاری بکنین که منم یه کوچولو احساس امنیت کنم؟

 

« فریبرز نگاهش می کنه »

 

زن پدر : منم یه زن بودم ! بدون حق انتخاب !بدون پشتوانه ! بدون امنیت ! با دو سه تا رقیب

 

قوی مثل شما!

 

فریبرز بازم نگاهش می کنه زن پدر قندون رو می گیره جلوش و یه لبخن می زنه و »

 

« می گه

 

من جای مادر شمام!

 

« فریبرز یه قند ورمی داره و می گه »

 

چیزی از شما ندیدیم که کاری براتون بکنیم!

 

زن پدر : همین که بابا به این بداخلاقی رو براتون نگهداری می کنم بس نیس؟

 

« فریبرز نگاهش می کنه و می گه »

 

نی?ت!

 

« بعد مکث می کنه و می گه »

 

الان وقت شه که نیت تون رو نشون بدین!

 

زن پدر : اون وقت یه گوشه مال من می شه؟

 

فریبرز : دل ماها کثیر الاضلاع س! خیلی گوشه داره!

 

بعد یه لبخند بهش می زنه و سرشو می ندازه پاییت و فنجون چایی ش رو ور می داره . »

 

یه لحظه بعد صدای بز و بسته شدن در می آد.

 

« زن پدر رفته تو اتاق پدر فریبرز که باهاش حرف بزنه و راضی ش کنه

 

همون خون، دم در

 

فریبرز خوشحاله . داره خداحافظی م ی کنه و می ره . پدرش و زن پدرش دم در واستادن »

 

«

 

پدر فریبرز : اما یادت نره! فقط یه هفته! همین!

 

فریبرز یه سری تکون می ده و بعد به زن پدر نگاه می کنه و بهش می خنده . اونم بهش »

 

« می خنده و می گه

 

یه گوشه مالِ من؟

 

فریبرز : مال شما.

 

« دوباره هر دو می خندن »

 

پدر فریبرز : گوشه چیه دیگه؟!

 

فریبرز : هیچی! یه گوشه ی کارو می گیم!

 

خونه فریبا اینا، داخل سالن

 

فریبا و شایان و خان دایی نشستن . فریبرز در حالی که آروم آؤوم داره برای خودش »

 

« شعر می خونه، از راهرو می آد تو سالن و می آد طرف اونهای دیگه

 

دوباره می سازمت وطن اگر چه با خشت جان خویش

 

ستون به سقف تو می زنم اگر چه با استخوان خویش

 

شایان : چی شد؟!

 

فریبرز آروم می ره سر جاش می شینه و دو تا سیگار از تو پاکت در می آره و روشن »

 

« می کنه و یکی ش رو می ده دست شایان می گه

 

اصلا فکر نمی کردم بابام انقدر آدم خودداری باشه!

 

« فریبا با ذوق و شوق می گه »

 

چی گفت داداش؟!

 

فریبرز : وقتی حرفامو بهش زدم، فقط گفت خفه شو الاغ بعد گذاشت و رفت ! خیلی یه ها

 

که یه پدر انقدر راحت و صمیمانه با پسرش ارتباط بر قرار کنه!

 

« همه یه لحظه خشکشون می زنه و بعد شایان می گه »

 

فقط همینو گفت ؟!

 

فریبرز : نه، خیلی چیزای قشنگ دیگه م داشت بهم بگه اما نگفت ! ناگفته هاش اکثرا پیام

 

بود! یعنی پیام رو به من می داد، اما مخاطبش تموم فک و فامیل و دوست و آشنا و در و

 

همسایه مون بودن ! فقط خداپدر سپیده خانمو بیامرزه و بابام پیاما رو گذاش که تو خلوت

 

بهم بده!

 

شایان : بالاخره جواب چی بود؟!

 

« قریبرز یه لبخند می زنه به شایان و می گه »

 

می خوای تموم جواب رو بشنفی؟ ! بپر همین الان هنوز الان هنوز سر حاله، یه زنگ بزن

 

بهش!

 

ساساین : اِ ...! لوس نشو دیگه!

 

فریبرز : هیچ ی بابا ! اول در سخنان پیش از دستور حسابی به تموم کس و کار من سلام

 

جداگانه و علیهده فرستاد ! در دستورم گفت فقط یه هفته مهلت دارین! سر یه هفته باید یه

 

داماد بهش معرفی کنیم ! بدیهی ست پس از موعد مقرر، در صورت عدم اعتراف صریح

 

یک نفر به دامادی، خودبخود وبصورت اتوم ات، یه داماد تسخیری، خودش برامون پیدا

 

می کنه و ور می داره می آره، خونه!

 

« یه لحظه سکوت بر قرار می شه و بعدش شایان می گه »

 

دیگه چیزی نگفت؟

 

« فریبرز یه نگاهی بهش می کنه و می خنده و می گه »

 

گوشتو بیار، در گوش ت بگم دیگه چیا می گفت!

 

« شایان بهش چپ چپ نگاه می کنه که فریبا می گه »

 

یه هفته که خیلی کمه!

 

فریبرز : حکم قابل استیناف نیس!

 

فریبا : تو یه هفته من چیکار کنم داداش؟!

 

« فریبرز در حالیکه داره سیگارش رو خاموش می کنه می گه »

 

والا شرایط با شرایط فرق می کنه ! اگه یه همچین ضرب العجلی به من می دادن، من همین

 

الان یه تک پا بلند می شدم می رفتم جلو یه دونه از این دانشگاه های آزاد، واحد

 

دخترونه! تعطیل شده نشده، از بین دویست سیصد نفر دختر، یه دونه شیذین و آبدار و

 

رسیده شو سوا می کردم و می ذاشتم تو پاکت و می آوردم خونه تحویل می دادم ! اما

 

وضع تو با من فرق می کنه ! من می تونم یه دختر دانشجو بگیرم اما تو نمی تونی یه پسر

 

دانشجو بگیری! سن ش به ازدواج نمی خوره!

 

« فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه »

 

من اصلا فکر این مهلت کم رو نکرده بودم!

 

« فریبرز یه نگاه به فریبا و بعدش یه نگاه به شایان می کنه ومی گه »

 

دیدی حالا اگه در قفس م واکنی، تو این هوا نمی شه پرواز کرد؟!

 

شایان : تو اگه بخوای می شه!

 

فریبرز : یه چیزی بهت می گم که هم آتّ بشه و هم نونت آ!!

 

شایان : جدا هیچ فکری، ایده ای تو کله ت نیس؟

 

فریبرز : ایده که دارم اما یه خرده سختع؟

 

« فریبا ذوق می کنه ومی گه »

 

باشه، تو فقط بگو داداش!

 

فریبرز : امروز مسایق هی فوتباله . چطوره بریم بلیت بگیریم و بریم استادیوم آزادی؟ !

 

اونجا می تونی از بین صد هزار کاندیدا، دست یکی رو بگیری و زنش بشی یعنی مرد

 

بگیری! انتخاب از این بهتر نمی شه ! از بین صد هزار نفر! والا که مردشم هستیم یه همچین

 

امکان خوبی در اختیارمو نیس!

 

« شایان و خان دایی می زنن زیر خنده. فریبا می ره تو فکر و می گه »

 

اتفاقا بدم نگفتی ! حالا گیرم پنجاه شصت هزار نفرشون واجد شرایط نباشن . بازم می مونه

 

چهل هزار نفر! بد نیست!

 

فریبرز و شایان و خان دایی یه نگاهی به فریبا که هنوز تو فکره می کنن و فریبرز می »

 

« گه

 

رو تو برم! چهل هزار نفر! تازه بد نیس؟!

 

فریبا : نه نه ! یعنی خوبه!

 

فریبرز : اشتباه کردم ! تا ده روز دیگه هیچ مسابقه ای برگزار نمی شه ! مگه اینکه بریم

 

رئیس فدراسیون فوتبال رو ببینیم و ازش خواهش کنیم تو مدت قانونی ما، لطف کنه و یه

 

مسابقه برگزار کنه!

 

« فریبا همونجور که تو فکره یه مرتبه می گه »

 

مسابقه والیبال چی؟ والیبال م برگزار نمی شه تو این هفته؟!

 

فریبرز : نه اون فایده نداره ! آخر آخرش، سالن پرم که باشه، می شه دو هزار نفر ! ورزش

 

والیبال زیاد طرفدار نداره! باید یه فکر اساسی کرد!

 

« بعد یه نگاه به فریبا می کنه و می گه »

 

دختر جدی گرفتی حرف منو؟! همین یه کارمون مونده که بیفتیم بین تماشاچیا دنبال مرد!

 

« بعد یه دفعه می گه »

 

آهان! پیدا کردم!

 

« همه با هم می گن »

 

چی؟!

 

فریبرز : یه آگهی می دیم تو روزنامه واسه هنر پیشگی ! می گیم مثلا احتیاج به یه هنرپیشه

 

ی مرد خوش تیپ و قیافه داریم که جلوی خانم ... بازی کنه! چطوره؟!

 

ادامه دارد>>>>

 

 

اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد وآل محمد وآخر تابع له علی ذلک  اللهم العنهم جمیعا
تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها