پاسخ به:خواستگاری قسمت اول
شنبه 18 دی 1389 8:52 PM
پایین ، سالن پذیرایی بین فریبا و پدرش دعوا ادامه داره . دو ه ا گلدو و قام شکسته و خرده هاش ریخته زمین . « فریبرز و شایان با عجله از پله ها می آن پایین فریبرز : چه خبره بابا؟ صداتون از فت تا خونه اون ورتز می آد « تا پدر فریبرز، فریبرزو می بینه با عصبانیت و تحکم می گه » همه ش تقصیر تو پدر سوخته س فریرز: تقصیر من؟! پدر فریبررز : من این حرفا حالی م نیس باید این خواستگار بیاد خواستگاری « فریبرز یه آن می خنده و با ذوق و خوشحالی می گه » واسه من؟ جون بالاخره این بخت کور شده ام وا شد « دستاشو می کوبه به هم و می گه » من رفتم که حاضر شم شایاین و فریبا و خان دایی و کبری خانم که خدمتکار ونهس می زنن زیر خنده . پدر » « فریبرز چپ چپ بهش نگاه می کنه و آروم می گه حالا وقت شوخیه کره خر؟ فریبرز : شما خودتون گفتین قراره خواستگار برام بیاد ! حالا بده یه بچه حرف گوش کن پیدا شده؟ پدر فریبرز: دارم اون دخترو می گغن! فریبرز : الهی اتیش به ر یشخ عمر این دختره بگیره که هر چی قسمت مه، نصیب اون می شه! دوباره فریبا و شایان و خان دایی و کبری خانم می زنن زیر خنده . پدر فریبرز بهش می » « گه آخه ناسلامتی تو داداش بزرگتری یه چیزی م تو بهش بگو فریبرز : از بس که شماها لوسش کردین دیگه حرف گوش نمی ده که پدر فریبرز : پس مردونگی تو کجا رفته ؟ فریبرز : اِ...! « برمی گرده طرف فریبا وهمونجور که دستاشو بحالت تهدید براش تکون می ده می گه » گیس به سرت نمیذارم پدر سوخته!امشب سر تو میذارم لب باخچه! باید همین امب، شوهر بکنی، بچه دارم بشی، بچه تم بذاری مدرسه! تا فردا دیپلم گرفته تحویلش بدی! دوباره همه می زنن زیر خنده ! پدرش یه نگاهی به فریبرز می کنه و حرکت می کنه که » « از خونه بره بیرون. فریبرز ت اینو می بینه می گه اِ...!بابا!بابا! « بعد که می بینه پدرش توجه نمی کنه و به خان دایی می گه » خان دایی صداش کن نذار بره! خان دایی :ص ص ص ص صب ک ک ک ک ک ک ک ک کن آآآآآآآآآ. فریبا : خان دایی ول کن! بابام رسید دفترش! « فریبرز بر می گرده به فریبا نگاه می کنه و با کمی عصبانیت می گه » باز تو خونه رو ریختی بهم؟! فریبا با لبخند سرشو میندازه پایین و هیچی نمی گه . فریبرز حرکت می کنه که بره بشینه » رو مبل . یه اشاره م به شایان کی کنه که اونم بره بشینه . خان دایی هنوز جلو پنجره، جایی «! که مثلا به حیاط دید داره واستاده . مثلا داره پدر فریبا اینارو صدا می کنه خان دایی: آقا! کاکاکاکاکاکاکارت دا داد! ... فریبرز از بغل خان دایی که می خواد رد بشه، دستش رو می گیره و همونجور که با » « خودش می بره می گه چشمم کف پاش، صد تا جمله رو تو یه ثانیه مخابره می کنه بیا ولش کن خان دایی! « فریبرز و شایان و خان دایی می شینن و فریبرز به فریبا می گه » ببین چه شری راه انداختی! آخه تو چه مرگته دختر؟! همه دخترا سرِ خواستگار پیدا نشدن عزا می گیرن تو سر خواستگار پیدا شدن؟! فریبا همونجا که واستاده، یه مرتبه دستاشو می گیره جلو صورتش و گریه می کنه . » شایان نارحت می شه و به فریبرز نگاه می کنه . فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد بر « می گرده طرف فریبا و می گه دستت رو بنداز پایین مرده شور اون جشماتو نشوره!برای منم آره؟! « فریبا دستاشو از جلو صورتش ور می داره و معلوم می شه که گریه نکرده! بعد می گه » داداش!! فریبرز : داداش و خناق! این تیآرتا چیه در می آری؟ « فریبا می خنده و میره بغل فریبرز رو مبل می شینه و می گه » داداش ترو خدا یه کاری بکن! بابا خیلی پیله کرده! « فریبرز به کبری خانم می گه » مبری خانم جون یه چند تا چایی بیار گلومون تازه شه! « بعد به خان دایی می گه » شمام که چایی می خوری؟ خان دایی : آآآآآآ... فریبرز : واسه خان دایی با آبلیمو بیار! « فریبا بغل گوش فریبرز داد می زنه » داداش!! « فریبرز از جاش می پره و می گه » اِ مرض ترسیدم! فریبا : جون من یه کاری بکن فعلا بابا ول کنه. فریبرز : بالاخره چی؟ گیرم یه سال دیگه شوهر نکردی ! اصلا بگو ببینم تو با نفس ازدواج مخالفی یا موافق؟ فریبا : موافق! فریبرز : خب مبارکه ایشالا ! زن یکی از همین گند گهُ ها که می آن بشو برو دیگه ! تو که بیچاره رو سر یه سال سه تا سکته می دی! دیگه چه غصه ای داری؟! « فریبا می خنده و می گه داداش همون یه سال رو چه جوری تحمل کنم؟ « همه می زنن زیر خنده فریبرز : ببین! بابا اولتیماتوم داده. اخلاق بابا رو هم که می دونی چیه! فریبا : آخه ... فریبرز : آخه بی آخه! پارسالم همین چیزا رو بهم گفتی! دیگه خَرت نمی شم! حرف نزن! « فریبا تا می آد دوباره یه چیزی بگه فریبرز زود می گه » حرف نزن! حرف نزن! حرف نزن! « شایان یه نگاهی به فریبا و بعدش به فریبرز می کنه و می گه » حداقل اجازه بده که فریبا خانم، حرف شونو بزنن بعد تو مخالفت کن! فریبرز :آخه تو اینو نمی شناسی ! این شروع کنه به حرف زدن، همه ما رو ایننجا خَر می کنه! « بعد بر می گرده طرف خان دایی و می گه » بلا نسبت شما! خان دایی : خواخوا خوا خوا خوا ... « فریبرز همونجور تو دهن خان دایی رو نگاه می کنه و یه مرتبه می گه » خاك بر سر ما کنن که مترجم زبا روسسی نداریم واسه ترجمه اظهارات شما! « همه می خندن و فریبرز به فریبا می گه » خب، حرف زن ببینم چی می گی! « تو همین موقع کبری خانم با یه سینی چایی وارد می شه و به همه تعارف می کنه » فریبا : من با نفس خواستگایر مخالفم! « فریبرز همونجور که چایی ش رو از تو سینی ور می داره می گه » یعنی یه کله بریم سر عقد و عروسی؟! « فریبا می خنده و تا می آد حرف بزنه که صدا خان دایی بلند می شه » قا قا قا قا دوربین خان دایی رو می گیره . فنجون چایی تو دست شه و با دست دیگه ش داره تو » « فنجون رو نشون می ده و به کبری خانم هی می گه قا قا قا قا قا قا ... فریبا : انگار قا قا قا می خواد بریزه تو چایی ش هم بزنه! فریبرز : نه! انگار همینجوری داره قار قار می کنه! خان دایی : قا قا قا شق! فریبرز : ببین خان دایی، این دفعه سومه که جلسه رو ریختی بهم آ! کبری خانم می ره که قاشق براش بیاره . فریبرز همونجور که داره چایی ش رو می » « خوره به فریبا می گه می فرمودین! فریبا : منظورم اینه که من نمی هوام شوهر کنم! می خوام مرد بگیرم! تا اینو فریبا می گه، چایی می ج?ه تو گلوی فریبرز و فریبرزم پوف می کنه تو صورت » خان دایی ! خان دایی م از هول ش فنجون چایی رو ول می ده رو شایان ! همگی یه مرتبه « از جاشون می پرن! فریبرز با تعجب زیاد می گه چی گفتی؟! فریبا : چرا باید ما دخترا همیشه، نهایتا از بین سه چهار نفر، یکی رو انتخاب کنیم اما شما مردا حق دارین از بین ایم همه دختر انتخاب داشته باشین؟! کی این حق رو از ما گرفته؟ ! من می خوام مرد زندگیم رو خودم انتخاب کنم ! مثلا برم تو خیابون و اگه از یه پسر خوشم اومد ، راه بیافتم دنبالش و خونه شو یاد بگیرم و برم خواستگاریش ! مثلا از در و همسایه، آدرس و نشونی یه پسر رو بگ یرم و برم دم خونه ش واستم و وقتی اومد بیرون، تعقیبش کنم و اگه از رفتارش خوشم اومد، بگیرمش ! یا مثلا از دوستم بپرسم شهره تو، تو فامیلاتون یه پسر خوب و نجیب سراغ نداری من بگیرمش؟! فریبرز و شایان و خان دایی، همونجور مات واستادن و دارن به فریبا نگاه می کنن که » « فریبا می گه آخه چه جوری برات بگم داداش! یعنی ازت خجالت می کشم! فریبرز : قربون خواهرم برم که انقدر ماخود به حیاس ! واقعا باعث خوشحالی و افتخاره و که تو امنقدر خجالتی هستی! اما ببین، اِنقَد?ر?م شر م و حیا خوب نیسا! تو به گور پدرت می خندی « همه می زنن زیر خنده و که یه دفعه فریبرز با داد می گه » که می خوای این بلا ها رو رسما پسرا دربیاری ! حالا دیگه یه تک پام می خوایم از خونه بیام بیرون، همه ش باید تن و بدن مون بلرزه که نکنه فلان دختره که خواستگارمونه، داره پشت سرمون، سایه به سایه می آد که ببینه ما نجیبیم یا نا نجیب؟! تا حالا تو خیابونا با مامورا قایم موشک بازی می کردیم، از حالا باید با دخترا بکنیم که نکنه بهمون یه وصله بچسبونن! دوره آخر زمون شده واله! « بر می گرده طرف شایان و می گه » مجشم کن صبح از خونه می آی بیرون که بری خبرت سر کار . می رسی سر کوچه که سوار تاکسی بشی که یه دفعه یه دختر از بغلت رد می شه و یه متلک بهت می گه و احیانا یه وشگون م از پر و پات می گیره و اتفاقا یکی از دخترا محل م می بینه ! وا مصیبتا! مثل توپ تو محل صدا می کنه که پسر فلانی م پالون ش کجه! وای دیگه نمی تونیم سرمونو تو محل بلند کنیم ! باید شبو نه اسباب کشی کبنم و از محله بذاریم بریم! « شایان و فریبا و خان دایی می زنن زیر خنده. خان دایی به فریبا می گه » آآآآآآآخهف ف ف ف ف ف ف ف ف فریبا با بابا با با با جو جو جو جو جو جو ... « فریبرز زود به فریبا می گه » ببین خان دایی چه نصایح مفیدی بهت کرد! « همه می زنن زیر خنده و فریبا می گه » در مورد جو جو صحبت کرد؟ « همه می خندن و فریبا جدی می شه و می گه » داداش این بود شعارایی که می دادی؟ مگه تو خوشبختی منو نمی خوای؟ مگه تو من دوست نداری؟ مگه سعادت منو نمی خوای؟ دلت می خواد که من شیش ماه بعد از شوهر کردنم با یه بچه طلاق بگریم؟! فریبرز : دل مم بخواد نمی شه ! نامزدی و عقد و عروسی و بچه دار شدن و طلاق گرفتن هیچ جوری تو شیش ماه نمی شه! فریبا : دادش فریبرز : مرض! حرف همونه که بابا گفت ! « فریبا یه لحظه مکث می کنه و بعد می گه » باشه داداش . هر جوری که شناها بخو این. اما بعنوان یه برادر بزرگتر ازت بیشتر از اینا انتظار داشتم ! من شوهر می کنم اما همیشه حسرت رو دارم که می تونستم با مردی که دوستش دارم زندگی بهتری رو داشته باشم ! اگه افکار تحصیلکرده هامون اینطوریه، وای به بیسوادامون ! مادر داشتم ! اگه الان مامان زنده بود، ازم حمایت می کرد و نمی ذاشت منو اینطوری بزور شوهر بدین! همه ساکت می شن . خان دایی اشک ت چشماش جمع می شه و می شینه . فریبرزم » « ناراحت میشه و می شینه و آروم می گه آخه خواهر جون یه خورده فکر کن ! اینجا ایرانه! ماها همه فرهنگ خودمونو داریم ! من هنوز وقتی عطسه م می گیره، یه جا وایمیستم و تو آسمون دنبال خورشید می گردم! ماها هنوز تا یکی قیچی رو بهم می زنه، بهش میگیم نزن دعوا می شه ! ماها هنوز تو سال 2005 می گیم اگه به سگ آب بپاشی زیگیل دی می آری ! ماها هنوز وقتی می خوایم آبجوش بریزیم زمین، قبلش اجَنه ها رو خبر می کنیم که ردشن آبجوش روشون نریزه! ماها هنوز اسیریم! اسیر این چیزا و هزار تا خرافات دیگه! حالا تو می خوای یه همچین جایی، راه بیافتی بری خواستگاری پسرای مردم! فریبا : همیشه یه اولین باری هس! فریبرز : حتمام این اولین بار نصیب مای بدبخت شده؟! شایان : فریبا خانم درست می گن. ما نباید حق انتخاب رو از ایشون بگیریم. فریبرز : ببحشین آقای ماندلا! هوا تاریک بود نشناختم تون! شایان : در رو واکن فریبرز! فریبرز : صدای زنگ نیومد که! « بعد داد می زنه » کبری خانم! کبری خانم! انگار در می زنن! « فریبرز با تعجب به شایان نگاه می کنه »! شایان : در قفس رو می گم شایان : تو به عنوان یه انسان، یه آدم، الان می تونی تو همین اجتماع کوچیک، از آزادی همونوع ت دفاع کنی ! چرا یه دختر، بخاطر دختر بودنش تو یه خانوداه، همیشه باید تحت فرمان باشه . تحت فرمان پدر ! تحت فرمان برادر! حالا این برادر می تونه جای اینکه جلوش سد بشه، کمکش کنه! « فریبرز یه خرده فکر می کنه و می گه » گیرم من در این قفس رو وا کردم . این پرنده نمی تونه تو این هوای کثافت پرواز کنه ! جاش تو قفس امن تره! این آزادی به دردش نمی خوره! شایان : تو کمکش کن . حالا یا می تونه از آزادیش استفاده بکنه یا نمی تونه ! اون دیگه به خودش مربوطه! فریبرز یه نگاه به شایان می کنه و بعد فنجون چایی ش رو ور میداره و شروع می کنه » به خوردنم . فریبام با یه حالت تعجب از طرز فکر شاین، بهش نگاه می کنه . یه خورده بعد « فریبرز می گه بابامو چیکار کنم؟! گیرم من راضی شدم، اون چی؟ شایان : تو اگه رای ت باشه، همه رو می تونی راضی کنی ! پاشو ، پاشو برو یه تلفن بهش بکن که پس فردا به وجدان حودت بدهکار نباشی! فریبرز یه لحظه مکث می کنه و بعد همونجور که به حالت عصبانی از جاش بلند می » « شه، می گه تُف به گور به پدرِ هر چی دختر اختیار سرخورده ! حالا باید اون یکی اره بدیم، تیشه بگیریم! ادامه دارد>>>>