0

.ღ خــلوت با خــدا... ღ.

 
siryahya
siryahya
کاربر طلایی1
تاریخ عضویت : اسفند 1389 
تعداد پست ها : 158652
محل سکونت : ▂▃▄▅▆▇█Tabriz█▇▆▅▄▃▂

پاسخ به:.ღ خــلوت با خــدا... ღ.
جمعه 6 اسفند 1395  8:41 AM

 

:::مرگ من::: مرگ من روزی فرا خواهد رسید در بهاری روشن از امواج نور در زمستانی غبارآلود و دور یا خزانی خالی از فریاد و شور …. مرگ من روزی فرا خواهد رسید روزی از این تلخ و شیرین روزها روز پوچی همچو روزان دگر سایه‌ای ز امروزها‌، دیروزها …. دیدگانم همچو دالان‌های تار گونه‌هایم همچو مرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود من تهی خواهم شد از فریاد درد …. می خزند آرام روی دفترم دست‌هایم فارغ از افسون شعر یاد می‌آرم که در دستان من روزگاری شعله می زد خون شعر …. خاک می خواند مرا هر دم به خویش می رسند از ره که در خاکم نهند آه شاید عاشقانم نیمه شب گل به روی گور غمناکم نهند …. بعد من ناگه به یک‌سو می روند پرده‌های تیرهٔ دنیای من چشم‌های ناشناسی می خزند روی کاغذها و دفترهای من …. در اتاق کوچکم پا می نهد بعد من، با یاد من بیگانه‌ای در بر آیینه می‌ماند به جای تار مویی، نقش دستی، شانه‌ای …. می‌رهم از خویش و می‌مانم ز خویش هر چه بر جا مانده ویران می‌شود روح من چون بادبان قایقی در افقها دور و پنهان می‌شود …. می‌شتابند از پی هم بی‌شکیب روزها و هفته‌ها و ماه‌ها چشم تو در انتظار نامه‌ای خیره می‌ماند به چشم راه‌ها …. لیک دیگر پیکر سرد مرا می‌فشارد خاکِ دامنگیر خاک بی‌تو دور از ضربه‌های قلب تو قلب من می‌پوسد آنجا زیر خاک …. بعدها نام مرا باران و باد نرم می‌شویند از رخسار سنگ گور من گمنام می‌ماند به راه فارغ از افسانه‌های نام و ننگ فروغ فرخزاد 
 

ترکی زبان قربون صدقه رفتنه داریم که: گوزلرین گیله‌سین قاداسین آلیم که یعنی درد و بلای مردمک چشات به جونم …!.

تشکرات از این پست
دسترسی سریع به انجمن ها